مه 6, 2012
گنجه
دل آدم از آن دست مسائلی است که برای یک جوری شدنش چندان نیاز به دلیل نیست، بی آنکه بدانی به عکسی نگاه می کنی و ناگهان با خاطراتت به این سو و آن سو پرتاب می شوی،
حدود ده سالم بود، در گرمای هوایی که کولر و باد بزن و هندوانه و طالبی را باید به مدد می گرفتی تا دمی از منگی هوا فرار کنی، در زیر زمین خانه ی پدربزرگم مشغول سرک کشیدن به هر گوشه و کناری بودم که ناگهان با گشودن در یک » گنجه » مانند آلیس به سرزمین عجایب پرتاب شدم، ژورنالهایی که ایرانی بودند اما اسلامی نبودند، به زبان آشنای مادری بودند و تصاویری نا آشنا داشتند، اکثرشان مجله هایی بودند که الگوهای خیاطی را در دل خودشان جای داده بودند، چند تایی هم در مورد ایران بود و برخی صفحاتشان با عکس هایی از برج آزادی و سی و سه پل و چهل ستون کلاژ شده بود، کمی آنسو تر یک دستگاه پخش قدیمی سونی بود و نزدیک به 40 – 50 نوار کاست در کنارش، هایده، ستار، داریوش، سلی، نلی و . . .
و هم چنان که هایده می خواند » گل سنگم، گل سنگم . . .» من در لابلای صفحه های مجله ها مشغول کشف دنیای دگرگونه ای بودم با آنچه که تا آن روز دیده بودم،
امروز ظهر وقتی خیابان ولیعصر را به سمت چهار راه پارک وی می آمدم، ناگهان خنکای باد بهاری با صدای هایده که از ماشین کناری به گوش می رسید در آمیخت و جرقه ی روشن شدن موتور این ماشین زمان، مرد مسنی بود که به سبک جوان های دهه ی چهل لباس پوشیده بود و در ایستگاه اتوبوس، سر پسیان نشسته بود، و من از ظهر تا به حال غرقم در یاد روزهایی که تصور کردنشان را در کودکی تجربه کرده بودم،
مادر بزرگ که آن روز در طبقه ی بالا مشغول پختن قورمه سبزی بود، حالا دیگر تقریباً یک سالی می شود که در زیر آن سنگ یک دست مشکی برای همیشه به خواب رفته است، و من دلم تنگ می شود برای روزهایی که فقط تجربه ی تصورشان را داشته ام . . .
.
فوریه 8, 2012
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
سلیقه خانه ی سبحانی
قسمت سوم
یه چیزایی تو زندگی آدم هست، که دوست داری حسرتشون رو بخوری، اصن زندگی با حسرتشون خیلی جذاب تره تا با خودشون، یعنی همین که هر بار بهشون فکر می کنی و آرزوی داشتنشون رو می کنی خیلی حال بهتری پیدا می کنی تا اینکه قرار باشه داشته باشیشون، یکی از این حسرتا واسه من، این صندلیای پدربزرگاس، همینا که زیرش پایه های هلالی داره و لم می دن روش و تلو تلو می خورن، بعضیا در حال تلو تلو خوردن پیپ می کشن، بعضیا، سیگارشون رو لب آشنا می کنن، بعضیای دیگه هم نه، از پنجره خیره می شن به بارش برف و لحظه های سفیدشون رو نفس می کشن، من اما همیشه تصور این صندلیا رو بیشتر از خودشون دوست داشتم، یعنی هر بار که برف میاد، می رم کنار پنجره، بیرونو نگاه می کنم و فکر می کنم اگه الان اینجا یدونه از اون صندلیا بود چه باحال می شد، و با همین فکر یه قلپ از چایی توی لیوان رو می دم می ره پایین،
نمی دونم چی شد که یاد یه شعر از مهدی استاد احمد افتادم،
با قهوه خیال کیک هم می چسبد | بوییدن میلک شیک هم می چسبد
در کشور ما روابط زن با مرد | در حد سلام علیک هم می چسبد !
بعد یهو تمام اندیشه م از خط دیدم که داشت دونه های برف رو تا رسیدن به زمین همراهی می کرد قل خورد و رفت سمت و سوی حال خوبی های ِ ناشی از شعر، به دیالوگ هایی که بیدل و صائب خرج کلامش بود تا تلخ نوشته های محسن عمادی، تا خیلی چیزهای دیگه، تا داد زدن شعرهای ابی تو ماشین و زمزمه ی شعرهای حسین پناهی زیر لب . . .
راستی حسین پناهی،
که انقدر شاعر بود که بعد از رفتنش هر حسن تعلیلی هم که برای زندگیش بیارن آدم باورش می شه، بعد ترش یادم خودشو کشید و برد سمت فیلم بابا عزیز، که چه حالی بود، و اونجا هم حسین پناهی بود ،
بچه ای که علیرغم تمام سیبیلاش، هیچ وقت باورمون نشد آدم بزرگه . . .
ژانویه 24, 2012
تصوّر
تصور با اصالت ترین پیکار آدمی با » زندگی عاری از احساس » است . . .
آنجا که عطر موهای زنی را از تارهای نمایانش هنگام تماشای یک فیلم » تصور » می کنی،
و هرم نفس هایش را از چیدمان کلماتش در یک نوشته . . .
از » غیر قابل چاپ » ها
ژانویه 21, 2012
قریه ی من
ساده بود و روستایی،
حال و احوال من،
که فراری بود از هوی و های و از قیل و قال،
و نفس های شهری اش را معادل می کشید،
تا مخازن حالش را در کوه و دشت، صفا اندود کند،
و هواهای قریه را نگاه دارد برای روز مبادا،
تا مبادا حل شود در حجم فولاد و در هجمه ی شهر،
که از معتقدین به چشمه بود و پیرو مذهب رود،
و قریه ای را عاشق بود که » به جای فولاد چشمه را می پرستید»،
و هنوز هم نم نم باران بهانه ای است،
برای جدا شدن از شهر و گره خوردن با آسمان،
شهری که مال من است،
و آسمانی که آن من است . . .
اولین روز ماه تولدم – تهران
ژانویه 17, 2012
ساده مثل آب
این روزها که می روند،
از جان من خبر مگیر،
که بی جان زنده ام در این سرای مردگان،
که بوی خون می دهد خاک این خراب آباد،
که آدم ها کشته اند و قلب ها کشته ایم،
و خاکستری را سیاه دیده ایم و سیاه را سیاه و سفید را سیاه،
نه بلد بوده ایم پیش از تولد و نه یادمان دادند،
تا بگوییم و نه انباریم دوستت دارم ها را،
و هر عاشقانه ای را تاختیم بر هم،
گلادیاتور وار،
تا مبادا دست دلمان رو شود،
که وا داده ایم این بار،
و این ها همه کفاره ی فراموشی سادگی ها بود،
ساده مثل آب . . .
سبحان محمدیان – 27 دی 1390
ژانویه 16, 2012
Golden Globe
اینکه می گن بعضی کلمه ها عمق دارن اینجا خودشو نشون می ده ها،
الان همه ی ما فکر می کنیم » Golden Globe » یعنی معتبرترین جشنواره ی سینمایی جهان بعد از اسکار،
ولی خب جواد شمقدری و مسعود ( فراستی + دهنمکی ) و دوستانشون فکر می کنن » Golden Globe » یعنی بیییییییییلاخ !
.
ژانویه 12, 2012
کوچه ملی
سلیقه خانه ی سبحانی
قسمت 2
سر این جریان دلار و اینا برای کسب خبر دو سه نوبتی پا شدم رفتم طرفای چهار راه استانبول و منوچهری و فردوسی، اون لا لوا کلی هم رفتم لاله زار رو بالا پایین کردم، اون وسطا یه جا پیدا کردم، یه چند دقیقه تکیه دادم به دیوار و خاطره هام رو ریختم وسط، یادم اومد 17 سال پیش بود، بعد از غروب آفتاب ، با بابا و عمو اومده بودیم واسه خونه لامپ و لوستر بخریم، و من مثل آلیس در سرزمین عجایب بودم ، یه خیابون پر از نور، پر از جاهایی که می شد فهمید از نسل ما قایم کرده بودن، بعد خاطره ها رو ورق زدم و رسیدم به دو سال پیش، که با هم جهان ترین آدم زندگیم رفته بودیم براش کیف بخریم، نه کیف چرم و شیک و بلا، از این چمدون مکه ایا، همون کیسه گنده ها، که حاجیا تمام سوغاتیاشونو می چپونن توش و میارن، رفته بودیم یکی دو تا چمدون مکه ای و یه کیف چرخ دار و یه کیف گردنی ِ مدارک بخریم، که تموم زندگیش رو بریزیم توش و بذاره بره، که بزنه بیرون از این میهمان خانه ی مهمان کش ِ روزش تاریک . . .
و از پری روز که بازم سمت لاله زار بودم مدام دارم این دو مصرع رو می خونم :
«هنوز عکس فردین رو دیوارشه، هنوز پرسه تو لاله زار کارشه . . .»
ژانویه 10, 2012
بالابان
سلیقه خانه ی سبحانی
قسمت 1
از میان سازهای بادی تا چند سال پیش علاقه ی عجیبی به پن فلوت داشتم اما اندکی بعد تر با شنیدن چند کار از موزیسین های مختلف ، به ویژه کار مشترک حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان – شنیده شده ترین قطعه ی این آلبوم مشترک، ترانه ی ساری گلین است – بیمار ِ این ساز ِ بالابان شدم، حزن عجیبی داره صدایی که این ساز تولید می کنه و هر نتش شاید ساعت ها حرف واسه گفتن داره.
وقتی صداش به گوش آدم می رسه گویی با دوستی قدیمی خلوت کردی و داری از خاطرات گذشته می گی، نه لزوماً خاطرات تلخ، که از تمام خاطرات، و صدای بالابان ، صدای حس عبور از کوچه ی خاطراته که از این فضای گفت و گو به گوش می رسه . . .
این از ترانه ی ساری گلین، اثری مشترک از حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان
.
و این هم قطعه ای از گروه Katuner که در سال 2009 در شهر ایروان ارمنستان اجرا شده/ این اجرا فوق العاده س، حسابی آوانگارده، از دستش ندید.
دسامبر 31, 2011
خرالویی
دلم یک خرالویی می خواهد، این خرالویی نوعی حس است به کردارمان و کردارشان و کردارتان، که یعنی یک جوری می شود یک سری از کارها که ما حسمان اتفاقی غیر عادی را تجربه می کند، هیجانی که در قالب کلام نمی توان به آن هیجان گفت، چیزی شبیه به عاشق شدن مثلاً، که خودت حس مندی و اغیار گاگول حال !
حتی مثلاً وقتی شعری می گویی، نوشیدنی خوبی می نوشی، کتاب محشری می خوونی و حتی یک لقمه از کباب ترشهای رستوران حسن رشتی رو گوشه ی لپت مزه مزه می کنی این حس خرالویی پخش می شه تو حال و احوالت، که خوشحالته و کاری نداری که حالا دنیا داره چی می شه، که همه ی جای دنیا همه دارن همو می کشن، که بعد حتی می فهمی اونایی که دوستای ما هستن اگه بکشن خیلی خوبه، و اونایی که ما ازشون خوشمون نمیاد اگه بکشن خیلی کار غیر انسانی ای کردن، حس خرالویی لزوماً نفهمی نیست، یه جور بیرون زدن از الانته، که دنیا رو به هیچ کجات حساب نکنی و خودت باشی و حالت، مثل مصرف دخانیات هم نیست البته، اینجا عقلت سر جاشه، اگه یکی ازت بپرسه بزرگترین شهر ترینیداد و توباگو کجاست سریع بهش جواب می دی چاگواناس، ولی خب حالت همه ش واسه خودته .
و قطعاً این خرالویی با » بیچاره آنکسی گرفتار عقل شد | خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت » فرق می کند، نوعی شعور در بستر این خرالویی به چشم می خورد که جا می آورد حالمان را ، که کاش خرالویی نصیبمان گردد . . .
دسامبر 19, 2011
هیچ کس مرگ او را به سوگ نخواهد نشست
بامداد روز 28 آذر، رسانه های حکومتی کره ی شمالی اعلام کردند کیم جونگ ایل، رهبر کره ی شمالی، » پس از آنکه عمر خود را وقف مردم کشورش کرد»، بر اثر » کار زیاد » درگذشته است.
خبرگزاری دولتی KCNA در گزارشی ویژه، قطار اختصاصی کیم جونگ ایل را به عنوان محل مرگ وی ذکر می کند و می افزاید ایل در حالی که در » تور هدایت جامعه» به سر می برد بر اثر » فشار روحی و جسمی » فوت کرده است، این خبرگزاری در ادامه بیان می دارد که در حال حاضر تمام اعضای حزب کارگران، ارتش و » تمام مردم کره ی شمالی » در غم فقدان ایل داغدار هستند.
به گزارش خبرگزاری Yonhap ، ارتش کره ی جنوبی به حالت آماده باش کامل در آمده است.
در سال ۱۹۹۴ پس از مرگ کیم ایل سونگ دوم که رئیس جمهور و بنیانگذار کره شمالی بود، هیچ رئیس جمهوری جانشین او نشد واو لقب رئیس جمهور ابدی را به خود گرفت وسمت ریاست جمهوری برای حفظ یاد گار کیم ایل سونگ غیر فعال شد.
کیم ایل جونگ به طور رسمی در سال ۱۹۹۷ به عنوان دبیر کل حزب کمونیست کارگران کره شمالی و رئیس شورای ملی دفاع انتخاب شد.
در طی دوران رهبری او بر کره ی شمالی، برنامه ی اتمی این کشور باعث به چالش کشیده شدن روابط کره ی شمالی و بسیاری از کشور ها شد، به گونه ای که پس از دهه ۱۹۹۰ اقتصاد دولتی کره شمالی به علت ازبین رفتن روابط استراتژیک اقتصادی با شوروی به عنوان بزرگترین شریک تجاری کره شمالی وتیره شدن روابط این کشور با دولت چین، پس از عادی سازی روابط (چین-کره جنوبی) دچار مشکل شد، تجربه چند سیل شدید(۱۹۹۵ و ۱۹۹۶) و چند سال خشکسالی (آغاز از ۱۹۹۷) باعث ایجاد قحطی شدیدی در کره شمالی شد واین کشور را در وضعیت بحرانی و بی ثبات قرار داد. بطوریکه در نهایت کره شمالی به شدت نیازمند کمکهای غذایی خارجی شد. پس از ایجاد این وضعیت، کره شمالی در ابتدا در سطحی محدود اجازه تبادل کالا به صورت تهاتری را داد اما در سال ۲۰۰۲ کیم ایل جونگ سیاستهای اقتصادی مشابه دنگ شیائوپینگ رهبر جمهوری خلق چین را در کره شمالی اجرا کرد.
مرگ او در حالی است که این کشور اعلام کرد دارای بمب اتمی است و از مذاکرات شش جانبه کنار کشید.
اسناد موجود در شوروی نشان میدهد که محل تولد کیم جونگ ایل، روستای «ویاتسکو» در نزدیک سیبری در شرق روسیه میباشد.ولی منابع رسمی دولت کره شمالی محل تولد جونگ ایل را منطقه کوهستانی بیدو در کره شمالی اعلام کردند وهمچنین اعلام کردهاند که تولد او با ظاهرشدن رنگین کمان بالای کوهستان وتشکیل ستاره جدید درآسمان پیش بینی شدهاست.
از سال 2009 ، پس از سکته ی مغزی کیم جونگ ایل و دست و پنجه نرم کردن او با بیماری سرطان، رفته رفته قدرت به پسر وی، کیم جونگ اون، منتقل شد.
رهبر کره شمالی زندگی مرموزی داشت و جزئیات زندگی او از مردم مخفی نگه داشته شد. وی هنگام مرگ ۶۹ سال داشت.
درحال حاضر، ایران از معدود کشورهایی است که کره ی شمالی در آن سفارت خانه ی فعال دارد.









