مه 29, 2010
سفرنامه ی جنگل ابر
پنج شنبه سی اردی بهشت همه چیز برای فرار از تهران آماده بود، وسیله ی ایاب و ذهاب ، هوای چرک و غبار آلود و دم کرده ی تهران و عده ای دوست که حتی جهنم هم با آنها رفتن دارد، به وقت من ساعت هشت صبح بود ، کمی بعد تر حرکت آغاز شد و هنوز چرخ دنده های گیربکس مینی بوس در هم جا نیافتاده بود که صدای لیلی، کسی را مخاطب قرار داد » آقای سیبیل قشنگ ! » ، به طور ناخود آگاه کلیه ی آقایان به شکلی کاملا نا محسوس مشغول بررسی پشت لبشان شدند ، و این سنگی بود که آرامش دریاچه ی سکوت همسفران را بر هم ریخت ، امواج این سنگ گاه مرتفع بود و همه را به گفت و گو وا می داشت و گاه کوتاه تر بود و جمعی را به بازی پانتومیم در انتهای مینی بوس سرگرم می کرد ، در خلال شوخی و خنده تک تک رفقا خودشان را معرفی کردند و ناشناس ها شناس شدند .
ادامه ی این سفر نامه را در دنباله ی این مطلب بخوانید . . .
شاهرود که همین بقله !
جنگل ابر در استان سمنان و در 50 کیلومتری شمال شرق شهرستان شاهرود قرار دارد ، شاید شاهرود چندان نزدیک به نظر نرسد اما اگر یک بار از تهران تا مشهد را رانندگی کرده باشید قطع به یقین به این نکته ایمان پیدا کرده اید که » شاهرود همین بقله » !! . در تمام طول مسیر از تهران تا شاهرود هوا همچنان غبارمند بود و کم کم داشت ما را به این فکر فرو می برد که نکند در شاهرود و جنگل ابر هم اوضاع بر همین منوال باشد ، در طول مسیر تلاشهای ما برای یاقتن مکانی برای خوردن صبحانه نا فرجام ماند تا اولین وعده ی غذاییمان را که نهار باشد در شاهرود نوش جان کنیم ، ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود و در نزدیکی پارک آبشار شاهرود در رستورانی کوچک به صرف نهار مشغول شدیم، به محض ورود ما به شاهرود خیابان ها از ذرات گرد و غبار حل شده در قطره های باران به رنگ چند ساعت پیش آسمان در آمد و کدورت پیش آمده برای هوا بر طرف شد تا ما بسی راحت تر دلمان را با دل طبیعت شاهرود یکدله کنیم.
ایستگاه اول، آرامگاه سلطان العارفین
پس از صرف نهار آقای اسلام پناه ، مدیر روابط عمومی میراث فرهنگی و گردشگری شهرستان شاهرود به جمع ما اضافه شد و گشت و گذار به صورت رسمی آغاز شد، در حین توضیحات ایشان کتاب » شاهرود ، قاره ی کوچک » در بین بچه ها دست به دست می شد و مراسم معارفه ی ما و شاهرود به خوبی پیش می رفت ، پس از گذر از چند خیابان و کوچه مرکب ما در مقابل درب آرامگاه ابویزید طیقور بن عیسی بن آدم بن سروشان بسطامی معروف به بایزید بسطامی توقف کرد و لحظاتی بعد سکوت حاکم بر آرامگاه جای خود را به صدای پی در پی شاتر دوربین ها داد ، یکی لو انگل (Low Angel) از گنبد و کبوترهایش می گرفت و آن دیگری های انگل (High Angel) از مقبره و موزاییک های کف حیات ، پس از آنکه کلیه ی جزییات در حافظه ی دوربین ها ثبت و ضبط شد آرامگاه بایزید را با کبوترهای زیبایش و آن خادم مهربانش ترک کردیم تا خود را برای تنفس در میان ابرها آماده کنیم.
اینجا انقدر مه داره که آدم نمی تونه ابرها رو ببینه !
با شروع حرکت به سمت شمال شرق شاهرود که رشته کوههای البرز از آنجا عبور می کند ، هوای کویری کم کم داشت جای خود را به هوای معتدل کوهستانی می داد ، کوهها خود را در میان دسته هایی از ابر پنهان کرده بودند و بی صبرانه حضور ما را انتظار می کشیدند ، این انتظار چیزی در حدود 45 دقیقه به طول انجامید و پس از تکانهای زیاد کجاوه ی ما در جاده ی جنگلی به نقطه ای رسیدیم که دیگر طبیعت اجازه ورود وسایل انتقال جمعی ! را نمی داد ، در نتیجه از مینی بوس پیاده شدیم و لمس طبیعت را به شکلی جدی تر ادامه دادیم ، جنگل ابر کاملاً مملو از مه بود و بیش از یک یا دو درخت در اطرافمان چیزی قابل دیدن نبود ، و البته اکسیژنی که از وفورش ریه هایمان تعجب کرده بود ، گشتی حدود یک ساعت در این مخزن ابر برای جا آمدن حال تمام دوستان کافی بود ، در اینجا نیز بچه ها چیزی را از قلم نیانداختند ، از درخت و قطره ی شبنم و ریشه درخت گرفته تا کفشدوزک و چمن و آتش گروهی دیگر از مسافران ، اکسیژن گیری که تمام شد چسبنده ترین چیز دنیا برایمان چای بود و به محض اینکه به مینی بوس رسیدیم با کتری آبی که بر روی گاز پیک نیکی در داخل مینی بوس قرار داشت مواجه شدیم ، باور کردنی نبود اما راننده برایمان چای درست کرده بود ، چایی که از قهوه های کافه دولاپه ی پاریس هم چسبنده تر بود .
شیخ ابوالحسن خرقانی، نور شمع و ذکر کمالات شیخ
مقصد بعدی برای بازدید آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی بود ، ما در جاده بودیم و شهر کاملاً روشن بود ، نزدیک شهر بودیم که ناگاه جرقه ای بسیار بزرگ و سبز رنگ کمی آنطرف تر دیده شد و لحظه ای بعد روشنایی شهر همانگونه شد که در زمان حیات شیخ خرقانی در قرن سوم و چهارم بوده است ، الکترسیسته از حرکت در سیمهای انتقال برق باز ایستاده بود و ما آرامگاه شیخ را در نور شمع زیارت کردیم ، هرچند عکاسی در این شرایط نیز لذت خاص خودش را دارد اما این احتمال نیز وجود دارد که بخشهایی از معماری نبوغ آسای آن دوره ی ایران دیده نشود ، مسئولین آرامگاه در مورد کرامات شیخ توضیحاتی می دادند که البته مولوی در دفتر چهارم مثنوی نظريه و گفتار شيخ ابوالحسن خرقاني را درباره پيشبيني جزئيات وجود و ظهور خود توسط بايزيد بسطامي در يكصد و تقريباً بيست سال چنين سروده است:
|
همچنان آمد كه او فرموده بود |
بوالحسن از مردمان آن را شنود |
|
كه:حسن باشد مـريد و امتـم |
درس گيرد هر صباح از تربتم |
|
گفت:منهم نيز خوابش ديدهام |
وز روان شيخ ايـن بـشنيدهام |
|
هر صباحي رو نهادي سوي گور |
ايستادي تا ضحـي انـدر حضور |
|
يا مثـال شيخ پيشش آمـدي |
ياكهبيگفتي شكالشحل شدي |
|
تا يكي روزي بيامـد با سعـود |
گورها را برف نـو پـوشيده بـود |
|
توي بر تو برفها همچون علم |
قبهقبه ديد و شـد جانش بغم |
|
بانگش آمد از حظيره شيخ حي |
ها انا ادعوك كـي تسعـي الي |
|
هين بيا اين سو،بر آوازم شتاب |
عالماز برف استرويازمن متاب |
|
حال او زآن روز شد خوب و بديد |
آن عجايب را كه اول ميشنيد |
نگار من با سکون بر روی «ر»
برای گذران شب در طبیعت شاهرود گزینه های مختلفی وجود دارد ، هتل با پرایوسی خوب ، چادر در دل جنگل با پرایوسی نه چندان زیاد و خانه ای زیبا و دوست داشتنی با معماری سنتی اما بدون پرایوسی ، دوست داشتنی ترین گزینه همان خانه ی روستایی است که علاوه بر چای هیزمی ، شما را به ضیافت حلیم بادمجان فرا می خواند ، با دیوارهایی کاه گلی ، بخاری نفتی ، لامپ هایی که با خس خس موتور برق سو سو می زنند و اتاقهایی پوشیده از نمد.
روستای نگار من از توابع شاهرود، آغوش گشوده منتظر استقبال از جمع ما بود و خانه ای روستایی که پس از بازسازی در اختیار مسافران قرار گرفته است، به عنوان پیش غذا اندکی نودل و ساندویچ نوش جان کردیم و پس از آن حلیم بادمجانی مبسوط ، پس از شام هم بساط قلیان به راه بود و دعوا بر سر طعم تنباکو ! ، خلاصه ی شب ما در نگار من می شود : غدای خوب ، هوای خوب، خواب خوب .
کشتی در کنار دار قالی و منقل کباب
کره ، پنیر ، عسل و نیمروی اول صبح روز دوم وظیفه ی تامین انرژی ما برای عکاسی از مسابفات کشتی محلی کالپوش را بر عهده داشتند که البته از پس این کار به خوبی بر آمدند به گونه ای که تا نهار علیرغم بالا و پایین رفتن از کوه کسی احساس گرسنگی نمی کرد! منطقه ی کالپوش از توابع شهرستان میامی است ، شهرستانی که قرار گرفتن برخی از کلمات در کنار اسمش گاه لبخندی بر لبان آدم می نشاند ، مثلاً » شورای اسلامی میامی » !! اما به هر حال پس از 45 دقیقه ای که شاید برای اکثر همسفران طولانی ترین 45 دقیقه ی عمرشان بوده باشد به منطقه ی کالپوش رسیدیم و پس از چند دقیقه پیاده روی به گود کشتی رسیدیم ، گودی که تمام مقامات لشکری و کشوری میامی گرد آن جمع بودند و مردم بسیاری نیز مشتاقانه برای دیدن این مسابقات گرد هم آمده بودند، در کنار این مسابقات بخشهای دیگری نیز بود که به معرفی فرهنگ منطقه می پرداخت ، از دارهای علم شده ی قالی گرفته تا منقل هایی که از تولید به مصرف کباب می پختند، عکاسی و تماشای کشتی ها و موسیقی زنده در حدود یک ساعت به طول انجامید و پس از آن برای صرف نهار به کارگاه سد کالپوش رفتیم ، در اتاق مدیر عامل موز و پرتقال خوردیم و در غذا خوری کارکنان در کنار مهندسان و کارگران زحمت کش سد کالپوش چلو گوشتی را نثار بدن کردیم .
تا شقایق هست عکاسی باید کرد!
آخرین ایستگاه عکاسی در این سفر دو روزه ی دوربین دات نت دشت شقایق های کالپوش بود، دشتی که در خنکای اردی بهشت ، بهشت را برای آدم تداعی می کند و حتی دراز کشیدن و نفس کشیدن در آن به انسان عمری دوباره می بخشد، تا حدود ساعت 4 بعد ازظهر را به عکاسی از این طبیت فراموش نشدنی گذراندیم و پس از آن سوار بر مرکب دو روزه امان عازم تهران شدیم، از شام شب دوم که در مینی بوس خوردیم هم اثر چنگال آغشته به روغن تن ماهی نقش بسته بر پیراهنم برای من به یادگار مانده است و از کل سفر عکسها و خاطراتی که سالها بعد قدرشان را بیشتر از امروز خواهیم دانست.
پنج شنبه سی اردی بهشت همه چیز برای فرار از تهران آماده بود، وسیله ی ایاب و ذهاب ، هوای چرک و غبار آلود و دم کرده ی تهران و عده ای دوست که حتی جهنم هم با آنها رفتن دارد، به وقت من ساعت هشت صبح بود ، کمی بعد تر حرکت آغاز شد و هنوز چرخ دنده های گیربکس مینی بوس در هم جا نیافتاده بود که صدای لیلی، کسی را مخاطب قرار داد » آقای سیبیل قشنگ ! » ، به طور ناخود آگاه کلیه ی آقایان به شکلی کاملا نا محسوس مشغول بررسی پشت لبشان شدند ، و این سنگی بود که آرامش دریاچه ی سکوت همسفران را بر هم ریخت ، امواج این سنگ گاه مرتفع بود و همه را به گفت و گو وا می داشت و گاه کوتاه تر بود و جمعی را به بازی پانتومیم در انتهای مینی بوس سرگرم می کرد ، در خلال شوخی و خنده تک تک رفقا خودشان را معرفی کردند و ناشناس ها شناس شدند .























mshaghad گفت,
مه 30, 2010 در 00:33
دروود
خدایتان بمیراند که دلمان را آب نمدید. از خدامان بود که فصل امتحان نباشد تا همین صبح علی الطلوع سی ان جی# زده مایل به مشرق میشدیم و پای در جای پایتان می نهادیم.
فی الحال دمتان گرم و دلتان سر خوش
# فرهنگستان ایران اعلام کرد به جای واژه منحوس گاز زدم بفرمایید سی ان جی زدم.
سبحان محمدیان گفت,
مه 30, 2010 در 00:59
نفحات انستان گرم که چپ و راست در قالب شوخی و خنده، لعن و نفرین بار ما می فرمایید !!!
: دی
ایرانگردی خیلی خوبه ، پا باشی ما پایه ایم !
mshaghad گفت,
مه 30, 2010 در 02:12
درود
زبان مان لال اگر چنین غرضی داشته بوده باشیم. خدا را گواه می گیریم که منظوری نداشتیم. دندمان نرم، 2000 بار با خط شکسته نستعلیق می نویسم «غلط کردیم» و آنقدر در همین وبگاه تان می نشینیم تا این حقیر سراپا تقصیر را عفو فرمایید.
سبحان محمدیان گفت,
مه 30, 2010 در 02:18
ای داد بر ما که تو را چنین گمان شد که آزردگی خاطر پیش آمده ، از دوست هرچه رسد نیکوست ،
شما با کمربند ما را کبود بفرمایید ، ناممان سبحان نیست اگر دم بر آوریم !!
ما ارادت زیادی داریم ، ارادتمان کلی وزنش است !
لیلی گفت,
مه 30, 2010 در 02:24
عالی ….واقعا سفر خوبی بود.
و مرسی از یادآوری و عکسهای خوبت…
سبحان محمدیان گفت,
مه 30, 2010 در 02:28
اگه بگم بخش زیادی از این خوب بودن سفر مدیون حضور خوب دوستان خوبی مثل تو بود بیراه نگفتم ،
سفر فی نفسه خوبه اما چیزی که باعث عالی شدنش می شه حضور همسفرای خوبه،
مرسی که بودی . . .
hamed گفت,
مه 30, 2010 در 03:15
naser khosroam az ashnaitun!
Faghat kash bad az miami ye sari ham be masachoset va honolulu va beverlli hills va las vegas mizadid va az tafarojgahhaye anja ham baramun shoter farsai mikardid!
Bad migan iran jaye badie!
سبحان محمدیان گفت,
مه 30, 2010 در 03:24
تفرج گاههای اونجاها تا جایی که ما اطلاع داریم مربوط به کارای بی ناموسی می شه !!
خب ما هم گفتیم یه وقت می ریم اونجا می گیرن نوامیسمون می کنن بعد یه تابلو می ذارن رو مینی بوسمون و یه آفتابه میندازن گردن خودمون و تابلومون می کنن ، رو همین حسابم به بازدید از شورای اسلامی میامی بسنده کردیم !
تازه یه ماشین هم اونجا بود که روش نوشته بود فرماندهی انتظامی میامی ، داشتم ازش عکس می گرفتم که یه سربازه اومد سمتم گفت » دااااداااااش ، یارو می کنیا !! » ، ما هم دیدیم اگه یارو بکنیم می گیرن یارومون می کنن ، گفتیم سفر بی خطری داشته باشیم بهتره !!!
sholeh گفت,
مه 30, 2010 در 08:22
dalam ba oon dasht e shaghayegh ab shod.khosh be haletoon va be omid e rahaee.
سبحان محمدیان گفت,
مه 30, 2010 در 16:13
اتفاقاً دانشمندا اثبات کردن که یکی از راههای کاهش وزن و آب کردن چربی های شکم و دل همین دشت شقایق هاست !!!
بیا از این ورا گذری . . .
پارسا بهمنی گفت,
مه 30, 2010 در 09:08
كاش منم بودم!
سبحان محمدیان گفت,
مه 30, 2010 در 16:15
آره خب ، اگه بودی خوش می گذشت.
دفعه ی بعد بیا از این ورا گذری . . .
روحي گفت,
مه 30, 2010 در 10:01
دوست عزيز عكاس، عكسات قشنگه ولي در جريان باش جنگل ابر جز استان گلستان بود كه اقاي احمدي نژاد از گلستان جداش كرد و به استان خشكشون اضافه كرد.
سبحان محمدیان گفت,
مه 30, 2010 در 16:16
دروازه ی شهرشونم چه عکسی از خودش زده !
یارب مباد که گدا . . .
مهدی عجم گفت,
مه 30, 2010 در 17:38
عزیزم خلیج فارس و یه خروار افتخار دیگه مون از جمله مشاهیر علم و هنرمون رو گرفتن ازمون جیک نزدیم حالا مثلاً جنگل ابر شاهرود نه جنگل ابر کیش!!! کولاکین به خدا
سبحان محمدیان گفت,
مه 30, 2010 در 17:58
اثبات شیئ نفی ما هدا نمی کنه ،
این بده ،
خب اونم بده ،
منافاتی با هم نداره ،
ولی خب اینی که شما می گی خیلی بد تره !
یعنی گرفتن مشاهیر ،
ولی خلیج فارس رو مادر نزاییده کسی رو که بخواد ازمون بگیرتش ،
یه کسایی هم سر مصلحت اندیشی وا بدن ، ما وا نمی دیم . . .
علیرضا اسلام پناه گفت,
مه 30, 2010 در 10:54
جالب بود آقا سبحان شرمنده اگه یکم بدشانسی آوردیم جنگل رو که ندیدن چون همش ابر بود آرامگاه خرقانی هم همینطور که برق رفت 45 دقیقه های مسیر کالپوش هم تو اس آی شاهرود 2-3 ساعت طول کشید البته دلیلش 8 تا چایی بود که دوستان صبح زود نوش جان می کردن ایشالا تو سفرای بعدی از خجالت آقای رأفتی و دوستان خوبی مثه شما در میاییم
به وبلاگ ما هم سری بزنیین خوشحال می شیم http://www.shahroudtourism.blogfa.com
سبحان محمدیان گفت,
مه 30, 2010 در 16:21
مرسی علیرضا خان،
کاش همه ی مسئولین روابط عمومی مثل شما بودن،
این سفر بدون اغراق یکی از بهترین سفرهای من بود،
خب چای که خوشمزه باشه 8 تا که سهله ، 80 تا هم اگه بود من می خوردم !!
ضمن اینکه من خودم دلی دارم به وسعت جغرافیای انسانی ، من برای اینکه دوستان خیلی تحت فشار نباشن یه نمه شلوغش کردم تا بچه ها تحت فشار نباشن !!!
به ما سر بزن ،
ما هم زین پس میایم از اون ورا گذری . . .
mohamad گفت,
مه 30, 2010 در 11:47
ajb jaye khafanie……bekhosus unja ke mehe va az panjare haye mashin akasi mikonid
bayad ye bar beram
سبحان محمدیان گفت,
مه 30, 2010 در 16:23
حتماً برو ، و حتماً هم سعی کن که با یه اکیپ خیلی خوب بری که حسابی بهت خوش بگذره ،
ما باز هم جنگل ابر خواهیم رفت ، به دوربین دات نت سر بزنید تا از برنامه ها اطلاع پیدا کنید.
بیا از این ورا گذری . . .
ستیغ گفت,
مه 30, 2010 در 22:52
خوشم اومد که جواب همه رو میدی.
سبحان محمدیان گفت,
مه 31, 2010 در 07:23
من کلاً این تیپ شخصیتی ام !!
مخاطب واسه من مهمه ، چه تو برنامه سازی ، چه تو نوشتن حقیقی و چه در نوشتن مجازی ،
این منت نیست ، وظیفه است .
بیا از این ورا گذری . . .
منا گفت,
مه 31, 2010 در 01:06
سلام من به طور اتفاقی از اینجا سر در آوردم از آنجایی که شاهرودی هستم نظرم جلب شد در بخش کامنت ها دوستی نوشته جنگل ابر را احمدی نژاد از گلستان جدا کرد که نمی دانم از کجا این اطلاعات غلط را گرفته چون این جنگل حتا در زمان شاه هم قسمتی از شاهرود بود که هنوز هم هست و ربطی به احمدی نژاد نداره این آدم! فقط می خواست با کمک جلالی نماینده شاهرود جنگل رو نابود کنه که مردم پا فشاری کردند و اجازه ندادند
سبحان محمدیان گفت,
مه 31, 2010 در 07:25
خب به هر حال من بی تقصیرم در هر دو صورت،
مرسی از اطلاع رسانی ت،
اون یکی دوستمون هم اگه نظری داره خب خوشحال می شم دنجنا یه جای دنج واسه بحث شما باشه.
diescolor گفت,
مه 31, 2010 در 04:33
چقدر زیبا بود واقعا عالی بود ……..
سبحان محمدیان گفت,
مه 31, 2010 در 07:25
سپاسگزاری !
بیا از این ورا گذری . . .
Top Posts — WordPress.com گفت,
مه 31, 2010 در 04:50
[...] سفرنامه ی جنگل ابر پنج شنبه سی اردی بهشت همه چیز برای فرار از تهران آماده بود، وسیله [...] [...]
سبحان محمدیان گفت,
مه 31, 2010 در 07:26
مرسی وردپرس !
محمد گفت,
مه 31, 2010 در 13:58
ممنون آقا سبحان
خیلی سفر خوبی بود بخصوص اینکه با شما دوستان جدید آشنا شدم.
خیلی هم قلم خوبی دارید. باعث شد که خاطره سفر دوباره زنده بشه.
به امید دیدار در سفرهای بعدی.
سبحان محمدیان گفت,
مه 31, 2010 در 14:40
مرسی !
من هم امیدوارم در سفر های بعدی باشی و ما هی عکس مایکرو بگیریم ، لی لی هی نتونه عکس مایکرو بگیره ، هی ما بگیریم ، هی اون نتونه بگیره بعد بخندیم !!
محمد گفت,
مه 31, 2010 در 15:27
آره. الان که یادم می افته می بینم که خیلی خنده داره.
سبحان محمدیان گفت,
مه 31, 2010 در 15:32
تازه اونم نه از این خنده معمولیا !
خنده ی آکنده از لشاشت !!
اعظم گفت,
ژوئن 1, 2010 در 16:05
خداییش راست گفتی خوندنی بود! اگه این هفته رفتیم منم با قلم توانام دل تو رو آب میندازم
سبحان محمدیان گفت,
ژوئن 1, 2010 در 16:20
آب افتادن دل تو این ماه عزیز که چیزی نیست ، ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم !!
shaghad گفت,
ژوئن 14, 2010 در 23:50
درورد
قربانت گردم کجایی که دل بی قرارت شده است. گاهی سری بزن بر این خسته .
http://mshaghad.blogfa.com/
در مورد حمله به بیت آیت الله صانعی در خدمتم.
سبحان محمدیان گفت,
ژوئن 30, 2010 در 12:20
بر دیده ی منت !
در اولین فرصت میایم از اون ورا گذری . . .
نگار دوستی گفت,
اکتبر 8, 2010 در 15:54
گنده ترین لطف سفرنامه ات به این بود که یادم آورد هنوز نگارم
هنوز چیزایی هست که دلم رو می لرزونه
که می بردم
مست ام می کنه
خراب ام می کنه که درست شم …
خلاصه که به حال من خیلی خوب بود
و باز هم سپاس از بابت عنایت ویژه به نام این حقیر
مثال : روستای نگار من !!!!
سبحان محمدیان گفت,
اکتبر 8, 2010 در 16:14
دو زار جنبه ی امکانات نداریا !!!
اومدی زرتی اسم خودت رو سرچ کردی ، هر چی نگار بوده در آوردی ؟!!!
دیگه اسم روستا ئه رو که من نذاشته بودم !!
ولی خب با مهدی پاشید بیاید تور با ما ، خوش می گذره ،
سفر خیلی خوبی بود ، جات خالی . . .
نگار دوستی گفت,
اکتبر 10, 2010 در 02:32
عقده مندم از آشنایی ات !!!
از قضا داشتم تعریف سفرنامه ات رو می کردم واسه مهدی و این که اینا تو سفر باحال ان …
می آیم
حتما
سبحان محمدیان گفت,
اکتبر 10, 2010 در 11:45
ایول !
پس اولین سفر بعد از چلاقی ایشالا !
نگار دوستی گفت,
اکتبر 11, 2010 در 03:55
خب راست می گه اون دزیره ی بدبخت
بی خیال شو
این همه عضو غیر پا داری !!!!
نیمه ی پر لیوان رو ببین !!!
اه اه اه اه اه
باز جمله ی سریالی
سبحان محمدیان گفت,
اکتبر 11, 2010 در 05:12
بعله !
یعنی می خوام اختلاف سطح خردمندی رو خودت درک کنی ،
تو از دزیره نقل قول آوردی ، حالا داشته باش من از سعدی نقل قول میارم واسه ت !!!!
به قول سعدی خوشبخت ، چو عضوی به درد آورد روزگار ، دگر عضوها را نماند قرار !!!!
نگار دوستی گفت,
اکتبر 11, 2010 در 15:04
حالا اینو بیگیر :
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
چه فشاری هم متحمل شدم جهت وفاداری به حضرت !
ورنه که دلم می خواست همچین به لنگ و پاچه ات مربوط اش کنم !!!
سبحان محمدیان گفت,
اکتبر 11, 2010 در 19:31
این همون سیستم زودپزه دیگه ، که می فرماید تو زندگیت مثل زودپز باش ، تا در اوج فشار هم فقط سوت بزنی !!!!
نگار دوستی گفت,
اکتبر 11, 2010 در 15:06
سعدی خوشبخت ؟؟؟؟!!!!
یعنی باید گرفت ات زیر مشت و لگد !
سبحان محمدیان گفت,
اکتبر 11, 2010 در 19:32
چه خشن !
این حجم خشانت واسه پوستت خوب نیستا !
از ما گفتن !
نگار دوستی گفت,
اکتبر 13, 2010 در 18:56
خشونت نرمه !!!
می تونی ترای ایت !
سبحان محمدیان گفت,
اکتبر 14, 2010 در 00:24
مگه جنگه ؟!؟!
نگار دوستی گفت,
اکتبر 14, 2010 در 12:31
نه آقا
نه برادر
نه قربونت برم
این یه جور شیوه ی نشر ارادت و محبته از جانب بنده
خیلی که از یکی حظ می برم ، دلم می خواد بزنم له اش کنم
سبحان محمدیان گفت,
اکتبر 14, 2010 در 12:44
بنده نوازی می فرمایید !!!!
:دی
نگار دوستی گفت,
اکتبر 14, 2010 در 13:36
ارباب منش ام دیگه ، دست خودم نیست
سیم سیم گفت,
دسامبر 25, 2010 در 19:22
شاید حرفم یکم که نه. خیلی خنده دار باشه من سی و چند روزی هست که ازدواج کردم و همسرم اهل شاهروده و قصد دارم برای اولین بار برم شاهرود با دیدن این عکسها کلی ذوق زده ترررررررررررررررررررررررررررررررررر شدم.
سبحان محمدیان گفت,
دسامبر 29, 2010 در 18:32
اصلاً هم خنده دار نیست ، در کل دم شما گرم و سرتان نیز خوش !