ژانویه 21, 2012

قریه ی من

نوشته شده در منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی !, شعر tagged , , , در 04:25 توسط سبحان محمدیان

ساده بود و روستایی،
حال و احوال من،
که فراری بود از هوی و های و از قیل و قال،
و نفس های شهری اش را معادل می کشید،
تا مخازن حالش را در کوه و دشت، صفا اندود کند،
و هواهای قریه را نگاه دارد برای روز مبادا،
تا مبادا حل شود در حجم فولاد و در هجمه ی شهر،
که از معتقدین به چشمه بود و پیرو مذهب رود،
و قریه ای را عاشق بود که » به جای فولاد چشمه را می پرستید»،
و هنوز هم نم نم باران بهانه ای است،
برای جدا شدن از شهر و گره خوردن با آسمان،
شهری که مال من است،
و آسمانی که آن من است . . .

اولین روز ماه تولدم – تهران

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.