ژانویه 31, 2009

تنديس اسكار و مابقي قضايا . . .

Posted in Uncategorized در 21:40 توسط سبحان محمدیان

اسكار ؛

جشنواره اي كه در سرتاسر جهان بينندگان بسياري دارد ، البته جشنواره ي فجر خودمان بيشتر طرفدار دارد !!

گويا تنديس اين جشنواره هم مانند تنديس جشنواره فجر در مكاني شبيه به سد اسمال خودمان توليد مي شود !!

به هر حال ديدن مراحل ساخت اين تنديس خالي از لطف نيست . . .

براي ديدن مابقي عكسها به ادامه مطلب مراجعه فرماييد . . .

ژانویه 29, 2009

یه مطلب طنز درباره خاتمی ، کروبی و ابطحی

Posted in Uncategorized در 02:33 توسط سبحان محمدیان

ژانویه 28, 2009

براي دكتر خجسته ، مردي از جنس خودمان . . .

Posted in Uncategorized در 11:34 توسط سبحان محمدیان

نمي خواهم بگويم از دير باز در اين مرز پرگهر به كشف و خنثي سازي استعداد ها عادت كرده ايم ،

نمي خواهم بگويم سرمايه سوزي به امري عادي بدل شده است ،
اصلاً تصميم ندارم بگويم عرصه ي فرهنگ و هنر مزرعه ي بلال نيست كه هر سال محصول بهتري بدهد ،
و به هيچ وجه قصد ندارم بگويم حيف از آن وزن تجربه اي كه از كفه ي راديو رفت ،
تنها مي خواهم بگويم
                             آن سفر كرده كه صد غافله دل همره اوست
                             هر كجا هست خدايا به سلامت دارش . . .

ژانویه 24, 2009

آخه تعجبی نداره جانم ، زاده ی خاک پاک ایرانم !!

Posted in Uncategorized در 05:42 توسط سبحان محمدیان

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه
آخه؟ ما يک مشت ايروني داريم توي بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون!
به جاي لباس و رداي سفيد، همه شون لباس هاي مارک دار و آنچناني ميخوان!
هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون ‹بنز› و ‹ب ام و› جايي
نميرن! اون بوق و کرناي من هم گم شده… يکي از همين ها دو ماه پيش قرض
گرفت و رفت ديگه ازش خبري نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو
جارو زدم… امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه
و پوست خربزه است! من حتي ديدم بعضيهاشون کاسبي هم ميکنن و حلقه هاي بالاي
سرشون رو به بقيه ميفروشن .
خدا
ميگه: اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند و بهشت به همه
فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتي، خيلي بد نسيت! برو يک زنگي به
شيطان بزن تا بفهمي درد سر واقعي يعني چي!!!
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان… دو سه بار ميره روي پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلي شلوغه انگار؟
شيطان
آهي ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه… اين ايرونيها اشک منو در آوردن به
خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشي
به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوري بود و آتيش
بازي!… حالا هم که… اي داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان،
من برم …. اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازي نصب
کنن…

شخص بيسواد نمي‌تواند رئيس جمهور شود

Posted in Uncategorized در 05:32 توسط سبحان محمدیان

در يکي از مدارس آمريکا معلم به شاگردان گفت: جواني که سواد خواندن و
نوشتن نداشت از بيکاري رنج مي‌برد و در به در به دنبال کار مي‌گشت. اطلاع
پيدا کرد که از طرف شهرداري براي نگهباني مستراحهاي عمومي آگهي استخدام
منتشر شده است.مراجعه کرد و آمادگي خود را اعلام داشت. متصدي امر
پرسشنامه‌اي جلو او گذاشت که پرکند و چون فهميد که سواد ندارد به او گفت
«متأسفم، براي اشتغال به اين کار حداقل سواد خواندن و نوشتن لازم است».
مرد جوان دريافت که درهاي استخدام به رويش بسته است. چون شديداً احتياج به
کار داشت با آخرين پولي که برايش مانده بود يک مرغ خريد و آن را در محله
ديگر با سودي مختصر فروخت. اين کار را در روزهاي بعد نيز ادامه داد تا آن
که توانست يک دکه باز کند. دکه را هم با پشتکار و استعداد توسعه داد و به
يک فروشگاه تبديل کرد. چند سال بعد صاحب فروشگاههاي زنجيره‌اي شد و ثروت
زيادي به هم رساند. ثروت، شهرت برايش به دنبال آورد و در جامعه به عنوان
نمون? پشتکار و موفقيت اشتهار پيدا کرد. اعتبار و اشتهارش بدان پايه رسيد
که تصميم گرفت خود را در انتخابات رياست جمهوري کانديدا کند. اما به او
گفتند شخص بيسواد نمي‌تواند رئيس جمهوري شود. دراينجا معلم از شاگردان
پرسيد: اگر اين شخص سواد داشت چه کاره مي‌شد؟شاگردان يک‌صدا گفتند: رئيس
جمهوري!معلم سر تکان داد و گفت: خير! مي‌شد نگهبان توالت عمومي!

بیاموزیم !!

Posted in Uncategorized در 05:24 توسط سبحان محمدیان

سه نفر آمریکایی و سه
نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار
سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها
سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه
نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت
بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده
نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل
کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت
را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد
بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها
که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده
است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار
ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس
انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط
خریدند…………..

اما در کمال تعجب
دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور
می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت
بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند.

توی
یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت
کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و
رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفاً !!!

ژانویه 17, 2009

آنچه خوبان همه دارند ما يكجا داريم !

Posted in Uncategorized در 15:36 توسط سبحان محمدیان

از آنجايي كه در اين مرز پر گهر همه چيزمان بايد به همه چيزمان بيايد لذا پيراهن تيم مليمان هم بايد به ساير قسمتهايمان بيايد !!!

و در نتيجه روند جذب اسپانسر براي تيم ملي نيز از اين قاعده مستثني نيست . . .

ژانویه 16, 2009

جبر جغرافيايي !

Posted in Uncategorized در 21:16 توسط سبحان محمدیان

روزي روزگاري نه چندان دور ،‌معلم جغرافيايي داشتيم كه طرز نگاش به دنيا يه چيزي بود تو مايه هاي اين نقشه ، آقاي آزاد ؛ هر كجا هست خدايا به سلامت دارش . . .

روزي كه آستين كوتاه لگد ميان گرده بود !

Posted in Uncategorized در 21:09 توسط سبحان محمدیان

من مي گم نمي شه كسي به چيزي معتاد نباشه ،‌بالاخره هركي خرابه يه چيزيه ،

يكي افيون ،‌يكي كار ،‌يكي درس و آن ديگري كه بنده باشم موسيقي بويژه از نوع نامجوييش !

هرچي بيشتر كاراي اين نابغه ي موسيقي رو ميشنوم بيشتر دلم به حال اوضاع حسينقلي خانيه مديريت فرهنگي كشور مي سوزه ، محسن نامجويي كه اي كاش بلد بوديم چجوري از موسيقيش استفاده كنيم و فراريش نديم .

اخيراً محسن يكي از شعرهاش به نام » دهه ي شصت » رو در كنسرت سان فرانسيسكو اجرا كرده كه الحق شعرش واسه من يك خيلي نوستالژيكه . . .

ادامهٔ مطلب »

مدرسه خبر نگاري BBC

Posted in Uncategorized در 20:19 توسط سبحان محمدیان

مشغول گشت و گذار تو اينترنت بودم كه خبرهايي در مورد راه اندازي BBC  فارسي ديدم و خب طبيعتاً‌مستقيم از خود سايت رسمي اين بنگاه خبر پراكني تصميم به كند و كاو گرفتم ،‌ در سايت BBC  قسمتي هست به نام مدرسه خبر نگاري كه در اين بخش توضيحات جالبي درباره خبر ، خبر نگاري و به ويژه نحوه نگارش در زبان فارسي به چشم مي خوره ،‌منم تصميم گرفتم. . .

ادامهٔ مطلب »

صفحهٔ پسین

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: