اوت 31, 2009

می پرسیم دشمن ؟! لبخندی می زنند و می گویند دا آش من !

Posted in Uncategorized در 23:59 توسط سبحان محمدیان

می گویند مجلس در راس همه ی امور است ، می پرسیم همه ی همه ی امور ؟!! می گویند همه ی امور به استثنای برخی امور ، می گوییم خب این که نشد راس امور ! یقه مان را می گیرند که سرمان را به سقف بچسبانند ، فریاد می زنیم ای دوست ! این پیراهن است افسار نیست ، می گویند می باید تو را تا خانه ی قاضی بریم ، می گوییم قاضی که کله پا شد ، با لبخندی ملیح می گویند ، زرشک ، به پاس مهرورزیهایشان ایران را انداختیم پشت قباله اشان ، می پرسیم راه ندارد جهان را نیز ضمیمه اش بکنید؟!!  ، می گویند گر صبر کنی ز غوره هات چاکلت سازیم ، می گوییم صبر ایوب زمان صبر ماست اما ، می گویند اما بی اما ، می گوییم قبول ، یقه را ول می فرمایید ، می گویند نخیر ، تازه می خواهیم با شما مهرورزی بنماییم ، می گوییم سر جدتان ما یکی را بی خیال بشوید ، ما را چه به باطوم و شیشه ی نوشابه ، می گویند باطوم و شیشه ی نوشابه که برای دست گرمی است ، رنگ از رخسار و مابقی جاهایمان می پرد ، می گویند نکند ترسیده اید ، می گوییم معلوم است که ترسیده ایم ، می گویند چقدر سوسول ، می گوییم این دوستتان چرا نیششان تا بنا گوششان باز است ، می گویند گل دربر و می در کف و معشوق به کام است ، یک نگاهی به خودمان می اندازیم ، هیچ شباهتی به گل و می نداریم لذا فی الفور ملتفت می شویم به چه چشمی به ما نگاه می کنند ، کم نمی آوریم و می گوییم سر چه باشد که فدای قدم دوست کنیم ، می پرسند سر ؟!! می گوییم حالا ته ، چه فرقی می کند ، می گویند به موقعش متوجه می شوی ، می گوییم ، آهان ، ما می خواهیم نماز بخوانیم ، امان می دهید ، می پرسند فرادا یا جماعت ، می گوییم جماعت ، می گویند امامش کیست ؟! می گوییم مگر فرقی می کند ، مهم این است که ما مامومیم ، می گویند معلوم است که مهم است ، می گوییم شما فرض بفرمایید فلانی ، شروع به دست گرمی می کنند ، درد عشق است و جگر سوز دوایی دارد ، می گوییم خیلی خب ، فرادا ، می گویند شما خدا نشناسید ، می گوییم بر جبینمان چیزی نوشته یا از کیفیت مهرورزی پذیریمان تشخیص دادید ؟!! می گویند نخیر از برق چشمهایتان فهمیدیم ، علیرغم آنکه تیکه اشان با حال است اما وا نمی دهیم و می گوییم ما به آدم به حوا نزدیکیم ، می گویند سیب هم خورده اید ، می گوییم ما شکر بخوریم اگر سیب بخوریم ، می پرسند ، کتک چطور ، خورده اید ، می گوییم ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود چه کتک ها خورده ایم ،می گویند پس حالا که کتکهایتان را خورده اید می بایست فی المجلس به صاف بودن زمین اعتراف کنید ، اعتراف می کنیم ، به صاف بودن زمین ، به روز بودن شب و یسار بودن یمین ، می گویند بسیار خب ، حالا که اعتراف کردید بنشینید پای شوی بعدی ، می گوییم به ما از بچگی گفته اند شو چیز بدی است ، اصلاً بی ناموسی محسوب می شود ، می گویند از آنجایی که در نظر بازی ما بی خبران حیرانند لذا می خواهیم بحث کنیم بر سر رای اعتماد ، می گوییم بحثتان دیگر برای چیست ، شما رایتان را بدهید ، البته بوسیله ی باطوم و نوشابه ، می گویند چون نمی دانیم . . . گاه باطوم تا کجا است می بایست تا افطار صبر کنید ، می گوییم زحمتتان می شود ، می گویند به ما چه ، کار دشمن است ، می گوییم اگر دشمن باشد که کاری به . . . گاه ندارد ، از روبرو نشد دو سه تا از قفا می زند ، می گویند دشمن ، می پرسیم دشمن ؟!! لبخندی می زنند و می گویند دا آش من !!

اوت 24, 2009

هلو در کابینت !

Posted in Uncategorized در 23:59 توسط سبحان محمدیان

روز – داخلی – کابینت

تمام میوه ها و سایر خوردنی ها و مردنی
ها به علت آنکه برق قطع است و یخچال هم بو می دهد در داخل کابینت جمع شده
اند و منشاء پنیسیلین در حالی که ابروهای خود را تا نزدیکی های باسنش بالا
داده است خطاب به هلو می گوید :

منشاء پنیسیلین : من اینجا یه پرونده دارم مربوط به یه ویروس ، بگم ؟!! بگم ؟!!

هلو
: البته ما از صبح تا شب خودمان و تمام نوابغمان مشغول کارهای دانشمندی
هستیم ، حالا شما بفرمایید کدامشان را می گویید تا یک گلی سرمان بگیریم !

منشاء
پنیسیلین : ببینید آقای هلو ! من به شما علاقه مندم ولی این ویروسی که
الآن عکسش جلوی منه نه تنها به مافیای نفتی و مافیای زر و زور وابستگی
داره بلکه داره پول گازوئیل مارو هم به خودش اختصاص میده !

هلو
: اگه برای مبارزه با این ویروس بودجه اختصاص داده شده واسه این بوده که
ما و دانشمندامون که همش داریم واکسن اختراع می کنیم و نخاع و بقیه جاهای
قطع شده رو به هم وصل می کنیم تشخیص دادیم این ویروس ، ویروسه خطرناکیه !

(منشاء پنیسیلین در حالی که دارد خودش را با شدت هرچه تمام تر می خاراند )

منشاء
پنیسیلین : من متوجه منظور شما نمی شم ، یعنی شما میگید تو این بیست سال
ویروس نبوت ؟! بیماری های خطرناک نبوت ؟!! امراض مسری نبوت ؟!! شما حالا
تشخیص دادید ویروس خطرناکه ؟!

(هلو که به شدت از تبدیل شدن به رانی وحشت کرده ، شروع به توضیح واضحات می کند )

هلو : ما تا حالا انواع و اقسام آنفولانزا دیدیم ولی این یکی خیلی خطرناکه حسن ! آخه نمی دونید چه بلایی سر آدم در میاره !

(منشا
پنیسیلین که اکنون دستش تا نزدیکی های آرنج در یقه اش است و بیش از پیش
خودش را می خاراند با لحنی کش دار که حاصل از خارانیدن است )

منشاء پنیسیلین : به ما چه که چه بلایی سر آدم در میاره !

(هلو اندکی ته استکانی را که از آن به عنوان عینک استفاده می کند بالا و پایین می کند و می گوید )

هلو
: درست ، ولی واسه ما که تا حالا واکسن ایدز و هپاتیت و قطع نخاع و کوری
گوش و کری چشم و سرطان و . . . رو ساختیم خوبیت نداره جلوی این ویروس
استکباری ضایع بشیم .

( منشاء پنیسیلین که اکنون دارد خود
را مانند خرس قهوه ای به در دیوار کابینت می مالد تا خارشش برطرف گردد با
لحنی ریتمیک ، متاثر از خارش ها خطاب به هلو می گوید )

منشاء
پنیسیلین : خب پس یه زنگ بزن به کامی جون بگو یه گزارش درست درمون درباره
ی مبارزات ما با این ویروس تهیه کنه ، بعدشم یه فیلم از من و اون فامیلتون
هولو خامس نشون بده و بگه که صد تا خونه ی دیگه از ما الگوی مدیریت برای
مبارزه با ویروس خواستن !

( هلو که دیگر ته استکان جوابگوی
کارش نیست و مشغول تعبیه ی ته پارچ بر روی صورتش است با لحنی که گویی
منشاء پنیسیلین را به هیچ کجایش حساب نکرده می گوید )

هلو
: از ما دانشمند تر در دنیا وجود ندارد ، اصلاً ما یک انیشتین سرخودیم ،
گزارش که سهل است ، می گوییم بچه ها یک مستند ده هزار قسمتی درباره خودمان
و خودتان بسازند ، فقط شما اگه ممکنه وقتی خواستید به اون کابینت پهلویی
حمله کنید ما رو هم با خودتون ببرید .

(شدت خارش به حدی
رسیده است که منشاء پنیسیلین با یک عدد اره ی دیوید کاپرفیلدی دارد خودش
را مثله می کند بلکه خارشش برطرف گردد و برای آنکه صدایش به هلو برسد با
تمام وجود داد می زند )

منشاء پنیسیلین : از ساعت چند اینجایید ؟!! 8 ؟!!

(حاضرین
در کابینت که به هیچ وجه متوجه منظور منشاء پنیسیلین نمی شوند در حالی که
با دهان یکدیگر را نگاه می کنند و به بیننده اینطور القا می شود که صد
رحمت به پسر عمه زا ، می گویند )

حاضرین در کابینت : ها ؟!!

منشاء پنیسیلین : 9 ؟!! 10 ؟!! 28 ؟!! 73 ؟!! 11 ؟!! 364 ؟!! 1 ؟!!

(
هلو که از ته پارچ هم نا امید شده ، یکی از عدسی های تلسکوپ هابل را که از
طرف روسیه ی سابق در اختیارش قرار گرفته بر روی صورتش نصب می کند ، یا به
عبارت بهتر خودش را بر روی عدسی نصب می کند و خطاب به منشاء پنیسیلین می
گوید )

هلو : این خارجی های عوضی علیرغم تمام کارها و اقدامات دانشمندی ما به یک تکنولوژی فوق پیشرفته به نام تیغ ژیلت دست پیدا کردن !

(یکی
از اعضای کابینت با بیل مکانیکی مشغول خارانیدن منشاء پنیسیلین است و خب
از آنجایی که چندان در زمینه ی کار با این وسیله مهارت ندارد بیل گه گداری
یک جاهای دیگر هم می رود که لازم است برای جلوگیری از ممیزی ، هنگامی که
بیل به آن جاها می رود تصویری بسته از صورت منشاء پنیسیلین پخش شود )

منشاء
پنیسیلین : اگه خارجی ها بخوان این تکنولوژی رو تو دستاشون بگیرن ، اعضای
کابینت ما دستشون رو با چاقوی دسته زنجون قطع می کنن !!

من خودم مدیر دنیام ، من خودم کارشناس ارشدم ، من دانشگاهیم ، من دکترم ، من خیلی میفهمم ، ما شاخص فلاکتمون خیلی خوبه  .. . .

(همانطور که منشاء پنیسیلین مشغول خارانیده شدن و اظهار فضولات است تصویر fade out  می شود .)

اوت 18, 2009

جای شما که نه ، جای مگس کش خالی !

Posted in Uncategorized در 23:59 توسط سبحان محمدیان

دوشنبه شب ، بنا به دعوت دوستی که خواست نامش فاش نشود ، به تالار اصلی تئاتر شهر رفتیم تا آخرین کار دکتر ( !! ) قطب الدین صادقی را به تماشا بنشینیم ، تا اینجا شما با خودتان می گویید » وای چقدر فرهیخته » !!! اما اگر بدانید چه بر ما گذشت فی الفور با کلیه نهادهای دفاع از حقوق بشر و دفاع از حقوق جماد و نبات و وزارت دفاع و خط دفاع تیم بارسلونا و کلاً هر جای دیگری که مربوط به دفاع از چیزی یا کسی بشود تماس می گیرید و مراتب هم دردی خودتان و دولت نامطبوعتان را به استحضارشان می رسانید .

این چیزی که ما نیمی از آن را بیشتر نتوانستیم تحمل کنیم و نمی دانیم چرا اسم تئاتر بر آن نهاده بودند توسط یک نفر انسان ، با مدرک دکترای خارج از دانشگاه ماست و چست و با حمایتهای گسترده ی حکومت معلوم الحال قطب شمال و دولت فاشیست قطب جنوب در برابر انظار عموم و انظار عمه ام و تعداد دیگری از بستگان نسبی و سببی به نمایش در آمد و قصد بر این بود تا ضمن ضربه زدن به دین و به عبارت بهتر ، الدین ما ، در ظاهر خود را انسانهایی صادق معرفی کنند اما در عمل قطب و دین و صداقت ما را از بین ببرند ، لذا ما نیز در اقدامی هوشمندانه ضمن آگاهی بخشی به حضار در رابطه با مقاصد شوم و نیات پلید استکبار جهانی و امپریالیسم بی پدر ، با انجام عمل قصیون ، آن هم به دفعات ، در قبل ، حین و بعد از این نمایش کمونیستی ، انزجار خود را از تمامی پیامک های تاریخ اس ام اس ابراز داشته ، سریعاً به میوه فروشی جنب تاتر شهر مراجعه نمودیم تا ضمن خریداری گوجه آن هم از نوع فرنگی ، با اجرای یک سری حرکت پرتابی ( ر. ک فیزیک دوم دبیرستان ) مقادیر قابل توجهی رب گوجه تولید نماییم تا علاوه بر افزایش تولید نا خالص ملی مشت این خرسهای قطبی را نیز باز نماییم !

به خداوندی خدا قسم ، زورمان می آید بیشتر از این راجع به این مهملی که امشب دیدیم کیبورد فرسایی کنیم فقط نمی دانیم چرا احساس می کنیم این آقای قطب الدین صادقی – البته یک دکتر نیز در هر کجای اسم ایشان دوست داشتید ضرب کنید! -یک بار که در جاده ی امام زاده داوود تنها به قصد زیارت و نه چیز دیگری مشغول زدن بشکن و بارو بوده اند توسط پلیس متوقف می شوند و برای دهن کجی به مامورین خدوم و زحمت کش و … کش و ….. کش و …… کش نیروی انتظامی – که البته ما همینجا هرگونه برخورد خشن و غیر انسانی از جانب این عزیزان در برخوردهای ! اخیر را قویاً و موکداً تکذیب ، به معنای تکذیب کلمه !! می نماییم – تصمیم به اجرای چنین نمایش نمایشی – بر وزن دادگاه نمایشی – می گیرند و این بلایی را سر ما می آورند که اگر نبود همراهی آن دوست عزیز ، معلوم نبود الآن به قصد خود کشی در کدام پرواز داخلی به سر می بردیم !!

موسیو صادقی !   قر عالی مستدام ، فرانسه ی عالی مستمر !!!!

اوت 16, 2009

عرق خوردنشان با سطل است و خلاف کوچکشان قتل

Posted in Uncategorized در 02:59 توسط سبحان محمدیان

پاسی از شب گذشته است و شوتی از شب مانده است ! علیرغم آنکه
بسیار خوابمان می آید تصمیم گرفتیم سکوت شب را به تفکر بنشینیم و از آن
مهم تر تصمیمی گرفتیم اساسی در حد تصمیمات کبری بلکه هم تصمیم تر و آن
اینکه به هرچه فکر کردیم بر زبان سرخمان جاری کنیم تا از این تصمیمات به
عنوان باد سنج استفاده نموده ، ببینیم احوال سر سبزمان چگونه الی گونه ای
حال متحول می شود، پس بسم الله . . .

می گویند فردا باز هم دادگاهی در راه است و باز هم اعتراف ،
می پرسیم شما که کارتان را بلدید پس چرا اندک اندک جمع مستان را معترف می
کنید ، تعداد  کتک خورها زیاد است یا تعداد کتک زن ها کم ، مفعولین زیادند
یا فاعلین کم اند ؟!! می گویند ما منتهی الیه رافت اسلامی هستیم ، کتک کجا
بود ، کافیست بجای اسپرسو ، کاپوچینو بدهیم دستشان ، به طرفت العینی همه
اشان راستش را می گویند ، می گوییم ما خلاف سنگینمان چای پر رنگ است ،
اسپرسو و کاپوچینو چه می دانیم چیست ، اما این را می دانیم که خوردن هر
چیز آدم را پروار می کند به استثنای کتک ، اینهایی که ما دیدیم گویی با
خاور از رویشان به دفعات رد شده اند ، می گویند اطلاعات غلط به شما داده
اند ، می گوییم تازه اینها که چیزی نیست ، پیری از پیران طریقتمان گفته
است برادران عرق خوردنشان با سطل است و خلاف کوچکشان قتل ، می گویند دوران
عرق خوری گذشته است ، ابسولوت و تکیلا را عشق است ، می گوییم پس شما نیز
در خلوت آن کار دیگر می کنید ، چشم غره ای می روند و می گویند ما مست می
عشقیم ، می گوییم پس همین است که در ندامتگاه ها عشق رانی می کنید ، می
گویند ما به عالم و آدم عاشقیم ، حتی به سوراخ ازن فی المثل ، می  پرسیم
مطمئنید نامش همین است که فرمودید ؟! می گویند اسیر نام مباش که ننگ می
آورد ، می گوییم نکند خیال دارید ما را به رندی افسانه کنید ، می گویند
شما یحتمل آیین تقوی نمی دانید ، می گوییم آیین تقوی را ما نیز دانیم لیکن
چه چاره با بخت گمراه ، می گویند ار مدل موهایتان خوشمان نمی آید ، می
پرسیم از کجایمان خوشتان می آید ؟! ، می گویند در زندان همه چیز مشخص می
شود ، می گوییم نه خب بفرمایید تا ما بدانیم که می بایست دستانتان را به
دیوار بچسپانیم و توکل به خدا کنیم یا باید گل قالی بشماریم و توکل به خدا
کنیم ، می گویند شما طوری دم از توکل می زنید که آدم خیال می کند به خدا
اعتقاد دارید ، در دلمان شاخ در می آوریم و می گوییم آدم ؟؟؟!؟!؟!؟!؟ ،
اما به رویشان نمی آوریم ومی فرماییم خب داریم ، چطور مگر ؟! ، می گویند پس چرا
از طرف اطاعت نمی کنید ؟! ،می گوییم مگر باید بکنیم ؟! ، می گویند معلوم
است دیگر ، اطاعت ار طرف برابر است با اطاعت از خدا ، کفمان می برد ، به
ثبات قدمشان ولو در خریت حسودیمان می شود ، اما یادمان می افتد که اگر
اندکی صبر کنیم سحر نزدیک است ، پس می پرسیم در اوین بهتر فکر آدم باز می
شود یا در کهریزک ؟!! ، می گویند کیفیت کتک امریست ثانوی ، می گوییم ای
بابا ، ما که بچه ایم و بچه هم که زدن ندارد ، می گویند اتفاقاً بازجوهای
ما نیز کودکی سختی داشته اند ،راستی به نظر شما چند فرقون خاک برای پر کردن مابقی فضای قبر لازم است ؟!!

اوت 15, 2009

اگر دیری در یک مغاک بنگری آن مغاک نیز در تو خواهد نگریست

Posted in Uncategorized در 20:25 توسط سبحان محمدیان

این تن لش بودن هم آنقدرها بد نیست ، دیشب برای چندمین بار نه چندان پیاپی فیلم لبوفسکی بزرگ برادران کوئن را به نظاره نشستیم ، البته نمی دانیم لبوفسکی بزرگ نیز ما را به نظاره نشسته بود یا خیر ، آخر می گویند » اگر دیری در یک مغاک بنگری آن مغاک نیز در تو خواهد نگریست » ، با این لبوفسکی به طرز عجیبی حال می کنیم بس که متلاشی تشریف دارند ، به هر حال خوش گذشت !

دیروز بعد از ظهر هم با رضا ولی زاده ی معلوم الحال از همه جا با خبر بلند شدیم ابتدا رفتیم کافه هنر ، سپس فیلم پست چی سه بار در نمی زند حسن فتحی را دیدیم ، بعدش هم  ضمن اینکه هی سعی می کردیم خودمان را متقاعد کنیم که ما الآن ترسیده ایم و شاید هم خودمان را گلاب به رویتان ، یادمان افتاد که دارا جمعه ها در کافه خراب ( کافه تمدن ) گیتار می زند ، لذا زرتی رفتیم کافه خراب و دیدیم که دارا ( یا به قول برخی دوستان Yeah Baby ) دارد با زخمه بر سیمهای گیتارش گوشنوازی می کند ، اساساً ملاقات با انسانهای جالب آدم را مجلوب می کند و بر همین اساس ما طی این چند روز بدجوری جلب ناک شده ایم !! مابقیش بماند ، اینها را نوشتیم که دستمان با کیبورد مانوس شود تا در یک پست این وبلاگ و چند پست در چند جای دیگر کیبورد فرسایی نماییم ، هدف ما جلب رضایت خداست !

اوت 9, 2009

سواد ناب !

Posted in Uncategorized در 12:17 توسط سبحان محمدیان

عكسي كه مشاهده مي فرماييد بدون هيچگونه دخل و تصرف و انگولك و فتوشاپ و از اين حرفا در نمازخانه ي يكي از واحدهاي دانشگاه آزاد گرفته شده است ،‌ به هر حال كما في السابق اينجا ايران است و من تو را دوست مي دارم !

اوت 4, 2009

اعتراف آنچنان را آنچنان تر مي كند !

Posted in Uncategorized در 23:59 توسط سبحان محمدیان

چند روز پيش كه ملاحظه فرموديم ابطحي عزيز آمد و از روي يك سري كاغذي كه بهش داده بودند اعتراف كرد و شد ابطحي خيلي خيلي عزيز ، ‌تصميم گرفتيم كلاً همينطوري كمي اعتراف كنيم تا بلكه ما هم كه حتي مادرمان هم در كودكي ماچمان نكرده است اندكي عزيز بشويم ،

فلذا   بسم الله الرحمن الرحيم

اينجانب فرزند پدرم كه البته لازم مي دانيم يادآوري كنيم رابطه مان از نوع ديگري نيست ! در كمال صحت عقل و جسم و مابقي مواضع رسما مي خواهيم يك سري اعترافات تكان دهنده از خودمان ساطع بنماييم ، البته قول مي دهيم زياد تكانتان ندهيم ولي خب اعتراف است ديگر ،‌ممكن است بيش از ميزان پيش بيني شده آدم را تكان بدهد ،‌ پس اگر ناراحتي قلبي عروقي داريد ،‌اعترافات ما را از دور بخوانيد كه خيلي تكان نخوريد !

اينجانب اعتراف مي كنم زماني كه به دنيا آمدم خيلي كوچك بودم و توانستم از همين ترفند براي ورود به مهدكودك و سپس به دبستان استفاده كنم ،‌تمام منابع مالي اين اقدام خائنانه و جاسوسانه و بي ادبانه از جمله هزينه هاي مربوط به تهيه كهنه لاستيكي ،‌سرلاك ،‌پستونك و كفش جغجغه اي را نيز آمريكاي جنايت خوار و امپرياليسم بي پدر در اختيار اينجانب قرار مي دادند ،‌لازم بذكر است در آن زمان هنوز بي بي سي فارسي اعلام موجوديت نكرده بود تا ما بتوانيم به عنوان حامي مالي روي اين پونه قدوسي بد حجاب از خدا بي خبر حساب باز كنيم !

پس از گذراندن اين دوران و نيز طي دوره هاي جاسوسي در دبستان شهيد صمدايي كه اتفاقا در جوار چندين مدرسه ي دخترانه بود و آدم را فاسد سر خود مي كرد ،‌ آخ خ خ خ خ خ خ خ ،‌ بابا چرا مي زني ؟!! دارم مي گم ديگه !! اصلاً ما خودمان همينطوري  مفسد في الارض بوديم چرا كه همانگونه كه اسنادش هم موجود است ما گلاب به رويتان لخت مادر زاد به دنيا آمديم و اين خود گواه مسلم مفسد في الارض بودن ماست ، عرض مي كرديم ،‌پس از طي اين مراحل ما وارد مدرسه ي راهنمايي سراسر فسق و فجور شهيد مهدي پور شديم ،‌در اين مدرسه معلماني كه تمام مدت اداي شمع در حال سوختن را در مي آوردند به ما دروس استكباري فارسي ، رياضي ،‌علوم و تاريخ-جغرافي را آموزش مي دادند و ما را بيش از پيش از راه بدر مي كردند ،‌حتي خاطرمان هست با آنكه ما هنوز آنقدر ها هم شعور سياسي پيدا نكرده بوديم در آن سالها به ما دروس كمونيستي حرفه و فن را آموزش مي دادند تا بتوانيم در هرچه سوسياليتي تر شدن جامعه اهتمام بورزيم ،‌ بنده اعتراف مي كنم اگر ما در همان سال اول نسبت به اين اقدامات كثيف آن معلم نما هاي جاسوس اعتراض مي كرديم ، هرگز كار به تعليم درس سراسر خباثت و كثافت و پلشت انگليسي نمي رسيد ،‌بله ،‌ حق با آقاي قاضيست كه البته چهره اشان ما را ياد گوژپشت نتردام مي اندازد اما از چهره ي بشاششان پيداست كه دلي سراسر پر از مهر و محبت و عطوفت و عاطفه و تو خودت قند و نباتي شوكولاتي شوكولاتي در سينه دارند ، ما به اين قصور خود كاملاً معترفيم ،‌خداوند ما را ببخشد كه زير بار چنين خفتي رفتيم و حاضر شديم درس انگليسي كثافت و خبيث را بخوانيم ،‌ دوستان به حدي رقيق الروحند كه اجازه نمي دهند و الا ما خودمان في الفور يك فصل خود زني درست درمان مي كرديم .

تمام اين اقدامات ادامه داشت تا آنكه ما كه كم كم در سيستم حل شده بوديم بدون آنكه متوجه باشيم مشغول انجام چه خبط عظيمي هستيم وارد دوران سراسر ننگ و سرافكندگي دبيرستان شديم ،‌ اگر به موهاي ما بنگريد ملاحظه مي كنيد ميزان سيخ شدنشان تا چه ميزان است ! اين دوران ننگين با آموزشهاي چريكي در قالب درس آمادگي دفاعي ادامه پيدا كرد و بدين ترتيب سلسله آموزشهاي جاسوسي و اينتليجنس سرويسي ما تكميل شد و اندك اندك ما را براي ورود به محيط آلوده و دستاويز بيگانه طوري (!!!) دانشكاه آماده كردند و پس از يك كنكور صوري ما وارد اين محيط منافق پرور و سوسول خيز شديم ،‌در آن دوران سوسول اسم رمز ما براي دستاويز بيگانه شدن بود !!

پس از آن ما در چند نوبت بصورت لخت و تنها با يك عدد مايو و در چند مورد نيز براي نشان دادن حجم دستاويز بيگانه شدنمان با شورت هاي مامان دوز كه غالباً نيز براي بسط و گسترش فرهنگ غربي از رنگهاي قرمز طوري و شاد در آنها استفاده شده بود در چند استخر مطرح حضور بهم رسانديم ،‌ در همين اثنا بود كه طرح حضور با مايوي سه تيكه ( كلاه ،‌عينك ،‌دمپايي ) در حمام ،‌ براي وارد ساختن ضربات سهمگين به آيين كهن استفاده از لنگ مطرح شد كه البته با توجه به عدم آمادگي شرايط جامعه براي اجراي اين طرح تصميم بر آن شد كه در انتخابات شركت كنيم !

شركت در انتخابات نيز اسم رمز ما بود براي راي دادن به يك كانديداي خاص كه البته با تلاشهاي گسترده ي برادران عزيز و زحمت كش كه قادرند از تخم جن ،‌ بوفالو بيرون بياورند ما اسم هركه را خواستيم نوشتيم و انها به جاي جانعلي براي ما خسرو برون آوردند .

اگر اين ميزان اعتراف ما را عزيز نمود كه هيچ ،‌اگر نه بنده انقدر اعتراف مي كنم تا عزيز شوم ، البته هربار تكان دهنده تر از بار قبل ،‌ هرچند كه بنده به خودم علاقه مندم ولي گويا اطلاعات غلطي در اختيار بنده گذاشته اند !!!

در اين تصوير بنده با كلي ابزار و ادوات جاسوسي مشهود هستم !

در اين تصوير بنده كاملاً خوشحال مشهود هستم !

اوت 2, 2009

دانمارك-آلمان؛معلولين ذهني-بدني

Posted in Uncategorized در 12:59 توسط سبحان محمدیان

عجب مملكت باحالي داريم ،‌ تو كل دنيا مردم واسه پرچم كشورشون ميرن مجاهدتها مي كنن و دلاوريها به خرج ميدن تا پرچم كشورشون هميشه سرفراز باشه ،‌حالا نگاه كن ببين ما خيلي شيك پرچم دو تا كشور ديگه رو جاي قاب دستمال ميندازيم به در يه موسسه كه يه وقت توش معلوم نشه ،‌خداييش باحاليم ديگه !

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: