نوامبر 29, 2009

سبز = پذیرش

Posted in Uncategorized در 06:30 توسط سبحان محمدیان

به هر حال کلاً اینجوریه دیگه . . . 

نوامبر 19, 2009

یک سکانس-پلان دو ساعته از ونک تا تجریش و بعد تا فرمانیه با پای برهنه…

Posted in Uncategorized در 01:30 توسط سبحان محمدیان

نه وفاتی بود نه ولادتی ، نه نذری داشت نه عهدی ، نه عاشق بود و نه معشوق ، تنها خیابان باران خورده بود که او را می خواند . . .

شب – داخلی – کافه ونک

کاپوچینویش که تمام شد جرعه ای آب نوشید ، بارانی اش را پوشید، پول را بر روی میز گذاشت و از کافه خارج شد.

شب – خارجی – میدان ونک

باران شدیدی در حال باریدن بود، ساعت نه و نیم شب را نشان می داد،چند نفری در پیاده روی شرقی خیابان ولیعصر دیده می شدند اما پیاده روی غربی تقریباً خالی از عابر بود، در جلوی گل فروشی میدان، کفشها و جورابهایش را در آورد و در پیاده روی سمت چپ خیابان به سمت تجریش با پای برهنه شروع به حرکت کرد، مردمی که از کنار او رد می شدند در مؤدبانه ترین واکنش ها می گفتند » این دیوونه رو نگا کن !! » ، اما خیلی وقت بود دلش می خواست با باران زلفی گره بزند.

یک سکانس-پلان دو ساعته از ونک تا تجریش و بعد تا فرمانیه با پای برهنه . . .

این عکس مربوط می شود به قدوم باران خورده ی بنده بر پیاده روی ولیعصر

نوامبر 17, 2009

در شیون جنین گه زادن تاملی است …

Posted in Uncategorized در 23:59 توسط سبحان محمدیان

– بریم قدم بزنیم ؟!!

– نمی تونم ، اه . . .

– باشه ، ما که رفتیم آسیا !!

– الآن نادری هستی ؟!

– نه الآن ونکم !

– دلتنگی خواجه امیری رو گوش کن !

– تو هم خوشگلا باید برقصن اندی رو گوش کن !!

– (-: !

– تو از یکی خوشت اومده ، بیا بهت بگم چه ریختی باهاش تا کنی تا دور بر نداره !

– چشام داره می سوزه …

– من گیج شدم !

– می گه نه و دلایلش مسخرست !

– خب پس بهش بگو من یه مدتی هم کارگری کردم …

– باشه فردا حرف می زنیم

– پیداست متن نامه ز عنوان زندگی . . .

لا و لا . . .

Posted in Uncategorized در 12:37 توسط سبحان محمدیان

چند روز پبش کتاب » عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک   یا    از این قطار خون می چکه قربان ! » رو  که رضا ولی زاده بهم هدیه داده بود، خوندم و حس عجیبی پیدا کردم ، امروز اتفاقی به یه شعر تو همون حال و هوا بر خوردم ، شعری از بیژن نجدی :

که گریه موسیقی تدفین است
آه باز هم کلید سل
چنگی از این فا
چنگی از ناخن
بر صورت مادران
آه که بار دیگر لا این فا
این پنج خط . . .
این
موسیقی

لا اله الا الله
استخوانی آورده اند پیچیده با سرخ بدون
خون
سفید بی روشن
آبی های بی قطره های آب
پلاک آورده اند
123731
این
123731 پسر بالا، پسر بالا بلند توست
بردار خاکش کن
و باز هم گریه ای
سرد
آویخت بر بازوانم کلید سل، این ساز
ریخت از
دهانم
می
می
مِی
انگور
«من مست و تو دیوانه»
فا گویان و فا ریزان
و فا پیچان و فای هیچ
که فایی نیست و باران
با صدای لاست که می بارد
لا و
لا
و الله که لا اله الا الله
موسیقی ایرانی تدفین است

من کیستم؟!

Posted in Uncategorized در 04:32 توسط سبحان محمدیان

من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي
دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ
خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم

من «والده مکرمه» هستم، وقتي
اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ
مي کنند

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات
وفاداري اش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به
چاپ مي رساند

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز
به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست
و پنج هزار تومان ، بدهد

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش
با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را
بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط
واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم،
وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من
«بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از
من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش
دروغ پردازي مي کند.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم
چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در
پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف
هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را
با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من
مادربزرگش هستم… به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک
کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم
برآمده اش جابه جا مي کند.

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته
ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي
ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين
و…» هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار
موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

من
در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس،
شجره مثمره، اثيري، لکاته و…» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره»
هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا
«کنيز» شما معرفي مي کند…

من کیستم؟

==================

بلقیس سلیمانی

نوامبر 8, 2009

در جواب آنهایی که می گویند » صندوق صدقات به هیچ دردی نمی خورد ! «

Posted in Uncategorized در 06:59 توسط سبحان محمدیان

بدون شرح !

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: