ژانویه 6, 2010

دارم قلبی لرزان ز رهش

Posted in Uncategorized در 22:55 توسط سبحان محمدیان

می فرماید که :

دامن کشان ،

ساقی می خوارم،

از کنار یارم ،

مست و گیسو افشان ،

می گریزم/

بر جام می از شرنگ دوری ،

مرهم مهجوری ،

چون شرابی جوشان،

می بریزم/

دارم قلبی لرزان ز رهش،

دیده شد نگران ،

ساقی مِی خوارم،

از کنار یارم ،

مست و گیسو افشان ،

می گریزم . . .

.

همینطوری کلاً !

ژانویه 2, 2010

برای رضا

Posted in Uncategorized در 23:59 توسط سبحان محمدیان

شعری برای رضا ولی زاده که نمی دانیم کجاست

اما «هر کجا هست خدایا به سلامت دارش»

.

سلام ای ماهروی حورنژاد

ای مستدام به کل یوم

ای استوارترین حتی ز سنگ خارا

ای . . . عالم گیر حتی ز . . . شب

ای نامورترین حتی ز چگوارا  و گاندی و نیچه

ای بوس بر بخش بخش وجودت که وجودم در وجودت باز تعریف می شود

ای دیدن رویت «بازنگار»ی بر دیدگان ما

ای » نگار من دوش در مجلس «

ای کلام وام گرفته از بیانت که در شیوایی بی بدیل ترینی !

ای هانی محض که هانی های دیگر شِت خطاب شوند به گاه بودنت

ای جاری کننده ی عقل به ذهن الکن بشر

و تو ای رضا، ای یگانه تشلّش پیشه ی عالم امکان

که بی تو هستم معنایی کسالت بار دارد

حتی به کافه های نو

حتی به ژوانی و چاپلین و سفید و سیاه

حتی به قیطریه آنگاه که گربه ناز کنان و چیپس خوران

در فکر افتادن در خانه ای و خوردن غذایی باشیم

تویی که تنفس در محضرت پر کردن جسم است از فضایی روح افزا . . .

– برای رضا

صفحهٔ پیشین

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: