آوریل 4, 2010

آن روزهای به یاد ماندنی

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم ! در 19:03 توسط سبحان محمدیان

روباه شازده کوچولو می گفت » همیشه یه پای کار می لنگه »

واقعاً چرا همیشه باید یه پای کار بلنگه ؟!

آخه چرا یکی رو که خیلی دوست داری باید به خاطر اطرافیانش بذاری کنار ؟!

لاو رفت . . .

23 دیدگاه »

  1. ... said,

    درباره ی نوشته ات هیچی! اصولا همینه مگه خودت بخوای
    ولی موسیقی عالی بود! درخور حال و هوای پست. فکر کنم اگه یه روزی یه پای کار برام بلنگه (!!!) حتما از این آهنگ استفاده کنم.
    در هر حال امید چنان است که خوب باشی مثل همیشه

    • امیدواریم هیچ کجای کار برایتان نلنگد !
      ما از این دست موسیقی ها زیاد داریم ، اینها نشان از شعور ماست !!!!!!!!
      بیا از این ورا گذری . . .

  2. از بچه ها said,

    سلام راستش بگو حالا اون لاو كي بوده؟

  3. مهوشی said,

    فرزندم همیشه هم اینگونه نیست باید موضوع کالبدشکافی بشود
    خبرم هم به زودی به شما می رسد در ایمیلی توضیح فرمودیم
    به هر حال از رفتن لاوت غم انگیزم بسیار به زودی به دیدارم نائل می شوی و قطعا از دیدن روی ماهم حال ات کمی بهتر می شود :)))
    راستی عکس پشمک و پدر بزرگ اش را در وبلاگم گذاشنم با دیدن شان سر حال خواهی آمد

    • ای داد بر من !
      مصیبت کم بود حالا باید تو رو هم ببینیم ؟!!!
      این حیوون بیچاره از ترس رخت نعره ی نه چندان مستانه سر داده ، حالا من که خیلی هم حساسم با دیدن روی تو چه ریختی شم خدا می دونه !!
      زود تر بیا از این ورا گذری . . .

  4. mshaghad said,

    دورود
    بنا به عادت مان در زندگی خصوصی افراد دخالت نمی نماییم و همواره عنان مسئولیت را به خویش شان وا میگذاریم. در این مورد هم تنها میتوانیم خیره نگاه نموده و به همراهتان احساس کنیم که با هم درد میکنیم.

    • چاووشی said,

      فاق کوتاه آفت لگن است!
      رفت؟!! پس چرا میگی بخاطر اطرافیانش کنار گذاشتیش؟ بهانه نامردانه تر ازین نبود؟

      • آفت جنگ نو گلنگدن است ؟!
        بهانه ؟!!
        تو فیلم آنی هال وودی آلن آخر فیلم یه داستان تعریف می کنه که می گه » طرف می ره پیش روانپزشک و می گه چند وقته داداشم احساس می کنه که مرغ شده ، روانپزشکه هم بهش می گه خب ببرش تیمارستان ، یارو می گه می خوام این کار رو بکنم ولی به تخم مرغاش احتیاج دارم !! » بعد وودی آلن می گه » تو رابطه ی زن و مرد هیچ چیز منطقی وجود نداره ولی هر دو طرف به تخم مرغاش احتیاج دارن !» علیرغم اینکه من این نظر وودی آلن رو قبول دارم اما ما کاملاً منطقی با هم صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که با هم نباشیم بهتره ، اونیم که اذیت می شد و اذیت می کرد من بودم ، لاو هم رفت چون من ازش خواستم که بره.
        مجبور نبودم اینارو توضیح بدم ولی باور کن » من این زندان به جرم مرد بودن می کشم ای دل «

    • لطف عالی مستدام ، عادت خوبی دارید ، ترکش نکنید که موجب مرض است !!
      بیا از این ورا گذری . . .

  5. spthebelljar said,

    یعنی من عاشق این دیالوگه روباهه با شازده کوچولو ام ….»…همیشه یه جای کار می لنگه!»

    • جداً اگه دوسنت اگزو پری این کتاب رو نمی نوشت زندگی ما یه چیزی کم می داشت !!

  6. spthebelljar said,

    یه جا نه …خیلی جاهاش می لنگه !!! :(((

    • یادش بخیر یک اکبر آقایی در محل زندگی دوران کودکی ما وجود داشت که هر موقع با دوچرخه تشریف می بردیم داخل باقالی ها یک راست می رفتیم سربختش و چنان لنگی چرخ های دوچرخه را می گرفت که تو گویی دوچرخه تازه از کارخانه بیرون آمده است، کاش می شد لنگی های زندگی را نیز به اکبر آقا می سپردیم !!!

  7. HAMED said,

    شاید کمی زود باشد برای من، ولی من هم یه بار یواشکی از این چیزای عشقی نصفه و نیمه خوردم و بعدش به این نتیجه رسیدم که عشق حسیه که فقط یه بار تو زندگی به سراغ آدم میاد.
    حالا یه خبر بد بد هم من بدم که پست بدت کامل شه، واسه 9 خرداد احضاریه دادگاه انقلاب برام اومده…

    • یابن الحسن !
      دادگاه انقلاب که جای شما نیست ، شما از دادگاه ویژه ی روحانیت باید براتون احضاریه بیاد !!!
      نه بابا ، عشق تو زندگی آدمیزاد تردد داره ، منتهی بعد از هر بار تجربه ابتلای مجدد به شدت سخت تر از قبل می شه !!
      و ضمناً » ای دل اگر عاشقی در طلب یار باش »
      بیا از این ورا گذری . . .

  8. سلام رفیق ….
    سال نو رو تبریک بسیار
    خوبی….
    روزگارت خوش…

  9. toranj88 said,

    سلام
    سال نو مبارک سبحان خان
    دو تا نکته!
    اول اینکه تو هم درد عاشقی کشیدی؟ آخیییییی!
    دوم هم اینکه ما جابجا شدیم برادر! تشریف بیارین در خدمت باشیم! 🙂

    • عاشقی مگه . . . است که درد داشته باشه ؟!!
      به سلامتی ، حتماً با چشم روشنی خدمت می رسیم !
      بیا از این ورا گذری . . .

  10. ندا said,

    عشق اخر و عاقبت نداره..
    یادت رفته؟ خودت به من گفتی..! حرفات رو یادت بیار..
    من به حرفت گوش کردم..حالا نوبته توئه.

    • خب چون آخر و عاقبت نداره با مزست دیگه !!!
      من حرفام یادمه ، الآنم مگه من از دست عشق شکایت کردم که اینا رو بهم می گی ؟!!
      ما اساساً چون به خلوت می رویم آن کار دیگر می کنیم !!!
      بیا از این ورا گذری . . .

  11. باشماق said,

    سلام

    الهي بگردم
    آخه چرا!؟

    تازه ميخواستيم واسه يه شام توپل دعوتتون كنيم

    راستي تا حالا اسم خودتو تو google سرچ كردي
    http://www.cloob.com/name/sobhan862000

    • علیک سلام آقا !
      شما ما را به شام دعوت بفرمایید مابقی اش با ما ، نگرانی به دل راه ندهید !!!
      به کجای ما می آید تا این اندازه خوره باشیم که بخواهیم اسم خودمان را در نت سرچ کنیم ؟!!
      البته این بنده خدایی که آدرسش را مرقوم فرموده بودید را دیدیم ، قطع به یقین ما نیستیم !!!
      تو ثابت قدم بیا از این ورا گذری نفس !


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: