ژوئن 28, 2010

از تهران گردیات بگو رفیق

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, دلخوشی های الکی ! tagged در 05:58 توسط سبحان محمدیان

انقد تو کوچه پس کوچه های تهران چرخیدم که دیگه کم کم چرخش داره خراب می شه ، از کله پاچه های سحر گاهی تا کافه گردی های عصر گاهی و رستوران گردی های شامگاهی ، از قدم زدن زیر بارون با پای برهنه رو سنگفرش ولی عصر تا پیاده روی با کفشهای کف نازک روی پیاده روی دندانه دار جلوی دانشگاه تهران ، از ماشین سواری تو اتوبانها و خیابونها تا دوچرخه سواری تو کوههای لواسون ، از اسکی تو ارتفاعات تهران تا جیگر خوردن تو میدون شوش و خیلی اتفاقات دیگه ای که هر کدومش برای وابسته کردن یه آدم به یه جا کفایت می کنه !

تو این شهر از هر چیزه به خصوص یه جای خاص نمی شه گذشت ، مخصوصاً اگه مثل من چیزی که می خورید واستون مهم باشه، خیلی دوست دارم رفقایی که این متن رو می خونن نظر بدن که تو تهران از چه چیزای کجا نمی تونن بگذرن ؟!

من خودم یه چنتا از اون چیزایی که نمی شه ازشون گذشت رو لیست می کنم :

– از قهوه ترک » قهوه فرانسه » تو خیابون انقلاب ، سر وصال نمی شه گذشت .

– از الویه های بهروز تو خیابون اورامان

– از پاستاهای ژوانی تو مرزداران

– از استیک های خانه ی استیک پاسداران

– از غذاهای ایرونی رستوران خوش بین بالاتر از مخبر الدوله

– از بستنی های ناصر تو نوبنیاد

– از چای لیمو های کافه نادری یه کم این ور تر از چهار راه استانبول

– از کباب ترکیای نشاط تو ستار خان

– از قلیونای غلام تو فرحزاد

– از هندونه های کوچه شهرستانی

– از قهوه اسپرسوی کافه دوفرنس تو مجمع الکوایف گاندی

– از محیط کم نظیر کافه رومنس پایین تر از میدون فردوسی

– از همبرگرهای بابی ساندز تو دربند

– از سوپ جو و سوپ سرخپوستان نیاگرای مرغابی تو سهروردی

– از سالاد کلم های سوپر استار

– از باغچه های کوهسار

– از بلالای جاده ی فشم

– از اون آقاهه که کنار تاتر شهر داد می زنه چایی داغ چایی

– از شبای بارونی پارک قیطریه

– از شبای برفی پارک ملت و برف بازی یه لشکر آدم

– از پارک ارم و اون اسباب بازیهای قدیمی و مسخره ش

– از سیب زمینی سرخ کرده های نمایشگاه کتاب

– از دستفروش های دور میدون رسالت

– از دیزی فروشی کوچه مروی

– از فلافل فروشی های ناصر خسرو

– از پیتزاهای پنتری هفت تیر

– از شیر پسته های آبمیوه امید تو دزاشیب

و از همه ی اینا مهم تر از کتابفروشی های انقلاب نمی شه گذشت ، اگه می شد من تا حالا گذشته بودم ، ولی خب نمی دونم ، شاید یه روزی انقدی به گذشتن مجبور شدیم که گذاشتیم و گذشتیم . . .

Advertisements

ژوئن 26, 2010

فاق کوتاه آفت لگن است !

Posted in لبخند لطفاً !, دلخوشی های الکی ! tagged , , , , , در 16:37 توسط سبحان محمدیان

اساساً آدمیزاد بخشهای گوناگونی دارد که توانایی سوختن ، آن هم در درجه های گوناگون را دارند ، بخشی از این سوختگی ها مجازی و بخشی دیگر حقیقی هستند ، از بالای بدن شروع می کنیم ، مثلاً فردی را فرض بفرمایید که از شدت تفکر به این نتیجه می رسد که مخش سوخته است ، این سوختن مخ در شرایط مودبانه اتفاق می افتد ، کمی عامی ترش می شود مخ رد دادن و خیلی عامی ترش می شود مخ گو…دن !

اگر کمی پایین تر بیاییم در برخی موارد چشم کسی می سوزد ، این سوختگی ممکن است از شدت اشک و آه و ناله باشد و یا » پشه بورده مه چشم دله » !!!! عضو بعدی که ممکن است باعث سوختن شود دماغ آدم است ، این عضو که یکی از ناجور ترین انواع سوختگی را دارد باعث ایجاد درد در سایر مواضع آدم هم می شود ، مثلاً شما کلی خودتان را کشته اید که اثبات کنید یکی موسسه ی غیر دولتی ، دولتی است ، و کلی هم مصوبه و اینها اما دست آخر هم فکرانتان می گویند که نه ، این موسسه ی غیر دولتی غیر دولتی است ، و آنگاه شما در محافل ادیب پرور دماغتان می سوزد و در سایر موارد ، ما تحتتان ، این ما تحت از آن دست اعضایی است که اتفاقات عجیبی پیرامونش اتفاق می افتد ، از سوختگی گرفته تا برپایی جشن و عروسی و تا انقباض و انبساط و پارگی همه و همه پیرامون این عضو کاربردی بدن اتفاق می افتد ، اما برخی از این اتفاقات می تواند با سوختگی در سایر اعضا به صورت فیزیکی اتفاق بیافتد ، به این مفهوم که یکی از اعضای شما به صورت فیزیکی می سوزد و آنگاه آن دیگر عضو مذکور به صورت مجازی پاره می شود !!

خود سوختن به چند نوع تقسیم می شود که به فراخور حال برخی خوشایند و برخی ناخوشایند است ، مثلاً اگر یک مانیتور را در نظر بگیریم بر اثر شلیک متوالی اکترون ، آن هم بدون تغییر به یک پیکسل خاص ، آن پیکسل می سوزد و مانیتور اصطلاحاً پیکسل سوز می شود ، در مواردی هم پیش می آید که برخی سوختگی ها بر اثر عرق اتفاق می افتد که خب همه می دانیم به آن چه می گویند !!!

مخلص کلام اینکه جای همه خالی ، پا شدیم رفتیم ماسوله و قلعه رودخان ، روز دوم که پله های قلعه رود خان رو رفتیم بالا و اومدیم پایین اتفاق مورد بحث برای ما یکی دو تا دیگه از دوستان پیش آمد ، و آنجا بود که ما فهمیدیم اینکه محسن نامجو می گوید فاق کوتاه آفت لگن است یعنی چی !!! البته دوستان توصیه هایی مبنی بر استفاده از پودر بچه به ما دادند منتهی ما ترسیدیم که مبادا به جای پودر بچه از بیکینگ پودر استفاده کنیم و پفی اتفاق بیافتد و اوضاعمان از اینی که هست بدتر بشود !!!

ولی در کل یکی از بهترین سفرهای عمرم رو در آخر هفته ای که گذشت تجربه کردم ، از تمام دوستانی که در ثبت این خاطره ی فوق العاده سهیم بودن تشکر می کنم ، بوس به ریخت همه شون بیاد . . .

ژوئن 23, 2010

این راس امور دقیقاً کجای امور می شود ؟!

Posted in لبخند لطفاً !, سیاست به ما چه !! tagged , , , , , , در 03:11 توسط سبحان محمدیان

می گویند مجلس را به توپ می بندیم ، می گوییم ایول ، جام جهانی و فوتبال و توپ گرد و زمین مستطیل و اینها دیگر ، شترق می خوابانند پس گردنمان ، آخر از پارسال تا به حال دیگر گفت و گو های ما صرفاً گفت و گو نیست ، یک بخش هنرهای رزمی نیز به آن اضافه شده است ، ما در کمال خونسردی و بدون آنکه بخواهیم عکس العملی نشان دهیم می گوییم خب پس ما متوجه منظورتان نشدیم ، می شود بیشتر توضیح بدهید ؟!! می گویند مگر ندیدی می گویند دانشگاه آزاد غیر دولتی است ، کف بر می شویم ، می گوییم مگر دولتی است ؟!! می گویند پس چی که دولتی است ، از اسمش پیداست که دولتی است ، یعنی دولت آزاد است که هر کاری می خواهد بکند ، می گوییم آزاد نه از آن نظر ، از این نظر که غیر دولتی است و دولت نمی بایست به آن بودجه بدهد اسمش آزاد است ، می گویند خفه شو ، بنویس ! می گوییم چه چیز را ؟!! اندکی به خودشان می آیند و می گویند چیزی نیست ، دهانمان عادت کرده است ، می گوییم ایرادی ندارد ، فی المجلس می خواهید یک کشیده ی دیگر بزنید شاید کمی اعصابتان آرام شود ، نامردی نمی کنند و دومی را از اولی محکم تر می زنند !! بعد دوباره جوش می آورند که مجلس ؟!! گفتی مجلس ؟!! می گوییم خب گفتیم مجلس ، دوباره قاطی می کنند و شروع می کنند به تهدید علی حاتمی و لیلا مصفا !! می گوییم درستش علی مصفا و لیلا حاتمی است ! می گویند حالا هر چی ، در سوانح تلخ رانندگی که مردند می فهمند ، می گوییم این بندگان خدا را دیگر چه کار دارید ؟!! می گویند کیف انگلیسی را مگر ندیده ای ؟!! می گوییم خب این بندگان خدا که بازیگر بوده اند ، می گویند بوده اند یا نبوده اند به ما ربطی ندارد ، اینکه اکنون می گویند دانشگاه آزاد غیر دولتی است همه زیر سر اینهاست ، می گوییم خب حالا مگر چه شده است ، می گویند پول نفت چی شده ، میاییم که بگوییم خرج کی شده ناگهان جلوی دهانمان را می گیرند و می گویند بذارید عوضش کنیم ، شهریه ها چی شده ؟!! راستش جرات نمی کنیم راستش را بگوییم ، امروز به حدی اعصاب ندارند که ما نگران پوستشان هستیم ، آخر دکتر گفته عصبانیت برای پوستشان خوب نیست ، با حالت سوالی خیلی یواش می گوییم شما بفرمایید چی شده ، می گویند عکسش هست ، می دهیم بذارید ذیل مطلبتان تا همگان بفهمند چی شده !!
خلاصه کلی بگو و مگو می کنیم ، دست آخرم بهمان اخطار می دهند که به صورت خود جوش با 199 نفر دیگر برویم جلوی راس امور داد و بیداد !!
ما که زیر بار نمی رویم اما باز هم کلی فکر می کنیم که چقدر به من بدهند حاضرم بروم و به عالم و آدم فحش بدهم و شعبون بی مخ بازی در بیاورم . . . ؟!!!

ژوئن 22, 2010

آغاز دور جدید انتشار دنجا

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, سیاست به ما چه !! tagged , , در 18:05 توسط سبحان محمدیان

ما برای آنکه متهم به ایجاد فتنه و این صحبت ها نشویم حدود یک ماهی زبان به کام گرفتیم تا سالگردهای حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته بیاید و برود ، خب آمد و رفت و از امروز بنده بار دیگر بر همان عهد و میثاقی که با قلم خود بسته ام همچون گذشته استوار خواهم ماند ، عهدی که دکتر علی شریعتی به شیوا ترین شکل در ظرف کلام آنرا جاری ساخته است :
» قلم توتم من است، امانت روح القدس من است، وديعه مريم پاك من است، صليب مقدس من است. در وفاي او، اسير قيصر نمي شوم، زر خريد يهود نمي شوم، تسليم فريسيان نمي شوم. بگذار بر قامت بلند و راستين قلمم به صليبم كشند، به چهار ميخم بكوبند، تا او كه استوانه حياتم بوده است، صليب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببيند كه به نامجويي بر قلمم بالا نرفته ام، تا خلق بداند كه به كامجويي بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام، تا زر بداند و زور بداند و تزوير بداند، كه امانت خدا را فرعونيان نمي توانند از من گرفت، وديعه عشق را قارونيان نمي توانند از من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمي توانند از من ربود.»

ژوئن 19, 2010

بیاید از این ورا گذری . . .

Posted in لبخند لطفاً !, ایرانیزه شدن !, دلخوشی های الکی !, سیاست به ما چه !! tagged , , در 23:49 توسط سبحان محمدیان

خب خرداد هم به پایان رسید و من دیگه کف کردم از ننوشتن ، اول از همه از دوستی که در شرح وظایفش سر زدن به اینجا و چک کردن من قرار داره عذر خواهی می کنم که هر بار که اومد اینجا دید من هیچی ننوشتم ، و در واقع می شه گفت الکی به اینجا سر میزد !!
بعدشم از تمام دوستان ریز و درشتی که از اقصی نقاط ایران و کره ی زمین و مریخ و سایر کرات منظومه ی شمسی هی سر زدن و با همین سفر کالپوش مواجه شدن معذرت می خوام ، اما همونطور که گفته بودم بنا بود از گل و بلبل بنویسم و البته جدای از اون به شدت کار داشتم ، خیلی درگیر بودم و نه اینکه الان نباشم اما بر خودم فرض می دونم که مدت زمانی که نبودم رو جبران کنم.
اما نکته ی دیگه اینکه وردپرس به صورت فله ای ف.ی.ل.ت.ر شد !
و این یعنی اینکه علیرغم اینکه من در مورد گل و بلبل و اینا نوشتم باز هم دنجنای ما این ریختی شد ، ولی یه نکته ی جالب الان واسم مطرح شده ، بنا به مصادیق جرایم رایانه ای استفاده و انتشار ف.ی.ل.ت.ر شکن جرمه ، حالا از این به بعد که وبلاگ ما ف.ی.ل.ت.ر شده اون دوست عزیزی که بر اساس شرح وظایفش باید مدام به وبلاگ من سر بزنه چطوری می خواد این کار رو بکنه ؟!! یعنی یا باید از ف.ی.ل.ت.ر شکن استفاده کنه یا اینکه سر نزنه ، اگه سر نزنه که خب کارش رو درست انجام نداده اگرم سر بزنه که خب مجرمه !!!
البته شوخی می کنم وگرنه که همه چی دست خود دوستانه !
به هر حال از این به بعد من باز هم حی و حاضر در خدمت تمام دوستان خواهم بود،
بیاید از این ورا گذری . . .

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: