اکتبر 21, 2010

لِنگ همایونی !

Posted in لبخند لطفاً ! tagged , , در 21:31 توسط سبحان محمدیان

یکی از کوچکترین نکات خوب دوونات یافتن دوستانی بهتر از برگ درخته ،

این نقاشی یا حالا کاریکاتور یا هر چیز دیگه ای که اسمشو می ذارید ، نرگس کشیده  و در دوونات برای همدردی با من منتشر کرده ،

کلی سپاسگزاری . . .

اکتبر 14, 2010

کوچه

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, موسیقی, دلخوشی های الکی !, شعر tagged , , , در 14:42 توسط سبحان محمدیان

کوچه در ادبیات پارسی نماد و سمبل خاطره است ،  به تبع آن مشتقاتی که از این کلمه ساخته می شود ، مانند کوچه ی مه گرفته که نماد خاطرات دوری است که به سختی به یاد می آید و ترکیباتی از این دست ، اما استفاده از نماد ها و سمبل ها در شعر پارسی تبحری ویژه می طلبد تا با به کار گیری درست و به جای این سمبل ها کلام به واقع وزین شود ،

یکی از شاهکارهای شعر نوی پارسی ، به ویژه در استفاده از مفهوم کوچه بدون تردید شعر بسیار زیبای فریدون مشیری است ،

کوچه یکی از شخصی خوانی های من است که با شما به اشتراک می گذارمش . . .

اکتبر 13, 2010

وقتی دیر جواب می دی دیالوگ شکل نمی گیره !

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, دلخوشی های الکی ! در 12:50 توسط سبحان محمدیان

گاهی اوقات گاهی جاهای !! آدم درد میگیرد ، مثلاً الان که این پست در حال نگاشته شدن است زانوی پای راستم درد می کند ، این درد به دلیل کهولت سن یا ضرب دیدگی ناشی از برخورد جسم سخت نیست ، ادامه ی روند عمل جراحی رباط صلیبی و مینیسک است ، اما خب حتی اشعه ی لیزر امروز صبح در فیزیوتراپی هم نتوانست درد مندی زانو را مرتفع سازد ، خب این درد از آن دست دردهایی است که به قول وودی آلن در فیلم آنی هال ،» چیزی نیست که با چند تا دونه مسکن نشه حلش کرد «، اما دردها تنها به همین گونه های دم دستی محدود نمی شوند ، گاهی بخش های غیر فیزیکی آدم درد میگیرد ، مانند ذهن آدم ، هوش آدم و خرد آدم ، این موارد در شرایطی اتفاق می افتد که فردی به شعور نوع بشر ، که به شکل خاص ترش خودمان باشیم توهین می کند ، دروغ می گوید ، روز را شب و شب را روز جلوه می دهد ، سواد ندارد و نقش مار می کشد ، در حالی که گلوی ما را دو دستی گرفته و با چنان شدتی فشار می هد که کم مانده دندانهایش در هم ادغام  شوند می گوید ما در اینجا گلوی هیچ کس را فشار نمی دهیم و مسائلی از این دست ، اما نوع دیگری از دردمنشی نیز وجود دارد ، این را البته با ددمشایینه ، ددمناشی ، ددمشتیاینایه نباید اشتباه گرفت ، عنایت بفرمایید دردمنشی ، یعنی گاهی دل آدم درد می گیرد ، این کمی شخصی تر است ، نه آن دلی که به واسطه ی خوردنی های نفاخ درد می گیرد ، این یکی آن دلی است که به واسطه ی حرفها و رفتارهای نفاخ درد میگیرد ، یعنی وقتی دیر جواب می دهی دیگر دیالوگ شکل نمی گیرد ، می شود منولوگ ، منولوگ هایی که هر کداممان بارها مرورش می کنیم تا دیگری بخواندش ، کلاً دل از آن دست عضوهایی است که بلا سرش زیاد می آید ، می گیرد ، تنگ می شود ، دردمند می شود ، خوشحال می شود ، سپرده می شود ، می شکند ، ربوده می شود ، برده می شود ، برخی چیزها درش می نشیند و برخی چیزها به بیرونش پرتاب می شود ، نگران می شود ، مثل سیر و سرکه می جوشد ، کلاً عضوی کاربردی است برای روح چپانده شده در کالبد تن ، اما گاهی همین دل بند جایی می شود ، بند یک شهر ، بند جمعی دوست ، بند یک نگاه ، بند یه نفس ، بند یک کلام ، و گاه همین دل بند یک مسلک می شود ، مسلکی که در آن رنجیدن کافری است ، گاهی توجه کنیم که اگر دلی را پیدا نمی کنیم شاید به حدی بزرگ است که درش هستیم و خبرمان نیست . . .

اکتبر 4, 2010

باغچه ی خانه ی ما …

Posted in شعر tagged , در 04:36 توسط سبحان محمدیان

باغچه ی خانه ی ما جایی است که درخت خرمالو و انجیر و سیب در خاک آن ریشه دوانده اند ،

باغچه ی خانه ی ما جایی است که در خاکش کرمهای خاکی امکان حیات دارند و در خارج خاکش کرمهای غیر خاکی ،

باغچه ی خانه ی ما جایی است که پرنده ها خورده های نانی که پدر هنگام برداشتن از داخل ماشین در کنارش می ریزد را مستانه به نوک می کشند ،

همان کناری که امین الله ، کارگر زمان بازسازی خانه ، ظرفهایش را در آنجا می شست ،

باغچه ی خانه ی ما جایی است که عصرها  از عطر دستان مادر  آبیاری می شود ،

در زیر باران اما باغچه ی خانه ی ما روح افزایی می کند با بوی خاک نمدار ،

و هر آنچه رایحه از دستان مادر گرفته است بی کم و کاست و صادقانه باز نشر می دهد ،

باغچه ی خانه ی ما جایی است که یک چنگک و بیل با تمانینه در کنارش غروب پاییز را انتظار می کشند ،

باغچه ی خانه ی مدفن دندانهای شیری برادرم است ،

مدفنی که گهگاه با توپ بدمینتون رنگی دخترکان همسایه آذین بندی می شود ،

باغچه ی خانه ی ما جایی است که ای کاش شمعدانی می داشت  . . .

 

ذهن یاغی ستاره می چیند

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, دلخوشی های الکی ! tagged , , در 03:56 توسط سبحان محمدیان

یکی از مسایلی که می تواند آفت قلم یک نویسنده باشد این است که شخص شخیص نگارنده با خودش رو در بایستی داشته باشد ، حالا این یعنی چه ؟! توضیح می دهم ، مفهوم رودربایستی از آن دست مفاهیمی است که برای نشان دادنش هنوز شکل و شمایل دقیقی در اختیار نیست ، به این معنا که رفتاری که از جانب یک فرد به عنوان رودربایستی  قلمداد می شود ممکن است برای فردی دیگر شکلی معمول از زندگی باشد ، خودم کاملاً واقفم که لحظه به لحظه کلمات را بیشتر و بیشتر از هزار توی نوشتار عبور می دهم و از فرمی تجسمی به ساختاری اتنزاعی رهنمون می شوم ، اما بازی با کلمات بخشی از تفریحات ذهن من است ، ساختن عبارات جدید نیز هم و به طبع آن استفاده از عبارات در جایگاهی متفاوت با آنچه که به شکل معمول مستعمل می شوند ، رودربایستی اما برای من مفهومی کاملاً روشن دارد ، زمانی که با قلمت رودربایستی داری دیگر نمی توانی خودت را آنگونه که هستی نگارش کنی ، باعث و بانی این رودربایستی اما لزوماً خودت نیستی ، تو تنها برای کارهای دیگر تصمیم می گیری و آن کارهای دیگر برای زمان تو ، اما در شرایطی که زمان هم  به اندازه ی کافی داری باز هم رودربایستی با قلمت نمی گذارد که کیبوردت را افتان و خیزان به نوا وا داری ، اما هنوز تو مسئول این رودربایستی با قلمت نیستی ، تو ادبیات خاص خودت را داری ، تو به زبان تسلط داری ، تو از به کار گیری واژگان در جایگاه خودشان زیاد می دانی و نیز از ساختار شکنی زبانی ، اما باز هم تو با قلمت رو دربایستی داری ، در جایی خواندم که » در جمع بودن بر خرد آدم می افزاید ، اما تنهایی مکتب نبوغ است » ، هر زمان که نتوانی میان این در جمع بودن و تنهایی توازن برقرار کنی ، تو با قلمت رو دربایستی داری ، این متفاوت است با نگرانی از بابت سین جین ، آنکه همیشه به قوت خودش باقیست ، گهگداری به ذهنت می رسد با کلمات حال کسی را اخذ کنی ، اما درست در آخرین سطر ها به سخیف بودن این کار پی می بری و به یاد می آری » آن کس است اهل بشارت که اشارت داند » ، کسی که به او آموخته اند چگونه جلوی اندیشه را بگیرد با بشارت چه کار ؟! اما از خویش ننگاشتن یا آنگونه که می پسندی ننگاشتن آفت قلم است ، برای نگارش وبلاگ یا چند صفحه ای حقیقی و مجازی نه پولی به آدم می دهند و نه جماعتی منتقد عینک بر نوک بینی منتظر مدیحه سرایی هستند ، تنها تو هستی که از خودت می نگاری تا درد فوران اندیشه ات را التیامی باشی .

چندیست شروع به نوعی نوشتار شخصی کرده ام ، نامش را گذاشته ام » نگارشبیویرایش» ، حتی غلط های املایی را نیز هم ، به نوعی بخش ایراد گیر ذهنم را بای پس کرده ام ، از مدار به بیرون پرتش کرده ام ، البته نه جوری که برود که برود ، اما در خویش نگاری ها از این بخش مغز صلب مسئولیت نموده ام ، سه نوشتار از این سیاق را تا کنون برای دوستی فرستاده ام ، نمی دانم نظرش چیست ، اما مهم این است که در این نگارش ها با خودم رودربایستی ندارم ، نه حتی به این فکر می کنم که ممکن است جایگزینی یک ز به جای دیگری من را بی سواد جلوه دهد ، حتی از کژ فهمی نسبت به موضوعی نیز هراس ندارم ، تنها ذهن یاغی را رها کرده ام در دشت اندیشه تا با طیب خاطر به طغیانش برسد و من با لیوانی چای آلبالو او را به نظاره بنشینم . . .

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: