نوامبر 12, 2010

هزار جریب

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, دلخوشی های الکی !, رسانه tagged , , در 15:49 توسط سبحان محمدیان

این فایل مالتی میدیا در جشنواره ی دوربین.نت که در برج آزادی در حال برگزاریه و امروز اختتامیشه نمایش داده شد ، مالتی میدیا نوع جدیدی از انتقال اخبار و مفاهیمه که به زودی در تمام رسانه ها فراگیر خواهد شد ، تا حالا فقط یه کارگاه آموزشی ، اونم خیلی مختصر برای آموزش ساخت مالتی میدیا به همراه سعید کیایی برگزار کردم- کارگاهی که توسط دوربین.نت برگزار شد – ، اما تصمیم دارم به زودی خیلی مفصل و در چند ورک شاپ به صورت تفکیکی مراحل آماده سازی و ساخت مالتی میدیا رو تدریس کنم ، تا خدا چی بخواد !

نوامبر 10, 2010

من نه منم !

Posted in لبخند لطفاً !, ایرانیزه شدن !, سیاست به ما چه !! tagged , , , , , در 00:02 توسط سبحان محمدیان

پیش از نگارش : یه لحظه رفتم چند تا پست پایین و برگشتم بالا دیدم چقدر جو دنجا عشقولانه شده ، یعنی می تونم به تمام مقدسات سوگند بخورم که حال و اوضاع این روزای من اینی نیست که تهش به مخاطب وبلاگم منتقل می شه ، فلذا مدیون تک تکتونم اگه الان یه پست غیر عشقولانه از خودم متصاعد نکنم !!

ولو افتاده ایم در تخت و هی پلم پولوم پیلیش می کنیم که کدام پا را صاف کنیم و کدام پا را خم که لپ تاپ را بر رویش بگذاریم ، اما خب به واسطه ی اینکه پای راستمان چلاق است لذا از رانت های مربوطه استفاده می کند و این پای چپ بد بختمان است که مدام باید بار این لپ تاپ را تحمل کند ، لپ تاپ اما گونه های مختلفی دارد ، یکی از فاکتورهای مهم در تعیین قیمت لپ تاپها وزن آنهاست ، یعنی مثلاً ممکن است یک لپ تاپ 2 کیلویی کلی از یک لپ تاپ 3 کیلویی گران تر باشد ، و این خود به خوبی نشان می دهد که ارزش هر چیز به کیلوی آن چیز نیست ، مثلاً حسین رضا زاده !! درست است که ما هی بچه که بودیم خیال می کردیم که دمش گرم ، اما حالا که بزرگ شده ایم و با مقوله ای به نام ایوانف آشنا شده ایم و تازه با مقوله ای مهم تر به نام همسر ایوانف که تازه دکتر هم هست ، آن هم در آزمایشگاه لوزان سوییس آشنا شده ایم ، بیشتر به این نکته واقف شده ایم که برخی چیزها سیر شان به من شان شرف دارد ، مثلاً سهراب بی خود که نمی گوید » مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می خواهی ؟! من از او پرسیدم دل خوش سیری چند ؟! » ، البته ما در اینجا به هیچ وجه قصد مقایسه ی رضا زاده و خربزه را نداشتیم، حالا کاری کرده است که سعید علی حسینی به صورت مادام العمر از وزنه برداری محروم شده است که کرده باشد ، به ما چه ، مگر ما پدرمان وزنه بردار بوده است یا مادرمان ، ما حتی خودمان هم وزنه بردار نیستیم ، همین لنگ چلاق گواه طفل معصوم بودن ماست ، البته لنگ همایونی ما تنها کاری که می کند برای آنکه حوصله اش سر نرود ، از محدوده ی داخلی ران غلط می خورد به روی محدوده ی خارجی ران و بالعکس ، یعنی اگر دقیق تر بخواهیم بگوییم می شود جوری که انگار کف پایمان برف پاک کن پیکان است که هی این ور اون ور می شود ، البته کشکک زانو هم مقوله ی بسیار حائز اهمیتی است که به امید خدا اگر روزی خواستیم در مورد علی کفاشیان چیزی بنویسیم به آن هم خواهیم پرداخت !

نوامبر 9, 2010

بارانی

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, دلخوشی های الکی ! tagged , , , در 23:32 توسط سبحان محمدیان

کلاً مردها تمایلی به حوصله ندارند ،
یا شاید بهتر است بگویم در مسائل عاطفی چندان عادت به حوصله ندارند ،
حالا تصور کن مردی که نه تنها در زمینه ی مسایل عاطفی عادت به حوصله دارد ، که » از قطره های باران بر جامه های نم دار ، اطناب بهتر است از ایجاز زیر باران » مرام نامه ی زندگی اش است ،
این مرد بسان گرگی می ماند که عاشق یک گوسفند شده است ، همانقدر نامانوس و همانقدر نچسب ،
وقتی تمام دوستانش کشش به بی تفاوتی دارند و اسمش را می گذارند مردانگی ،
وقتی دخترکان دور و برش به چشم یک موجود سوئیت اما نه چندان مورد وثوق برای یک رابطه ی جدی به او می نگرند ،
وقتی خودش نهایتاً هر شب با خودش دست به یقه می شود که آخر چرا همه ظاهر شوخی های تو را می بینند و نه مغزش را ،
و نه عمقش را ،
و نه مفاهیم جدی در فرم فکاهی اش را ،
آنگاه «زن به دور دست ها خیره شده است» ، اما
او بر اساس تسلسلی باطل ، که همه ، همه را به یک چوب می رانند ،
یقه های بارانی اش را حسابی بالا می کشد
و گفت و گوهایش را می گذارد با بخاری که از دهانش خارج می شود ،
و عشق بازی اش را برای قطره های بارانی که شاید حتی نبارند . . .

————–

پ.ن : پری سا متنی رو که یکی از دوستاش نوشته بود ، به قول خودش بغل دستیش ، واسه م فرستاده بود ، که مخلص کلامش این بود که زن ها خلاق اند و مردها این خلاقیت رو نمی بینند ، وقتی خوندن متن تموم شد ، انگوشتام شروع کردن به تکون خوردن و فهمیدم که می خوام یه چیزی بنویسم ، و اینی رو نوشتم که نوشتم !

پ.ن 2 : ما به جان خودمان بی خیال سیاست نشده ایم ، منتهی دیدیم هر چه می گوییم نه تنها امر به معروف نمی شود ، که تهش به واسطه ی همان دلسوزی ها یقه مان را هم می گیرند که به قول طرف کله مان را بچسبانند به طاق ، لذا نشسته ایم و داریم نظاره می کنیم شکل گیری خود کرده ای را که تدبیرش نخواهد بود !

پ.ن 3 : اگه نویسنده ی همون متنه ، یا » بغل دستی پری سا » اجازه بده نوشتار اون رو هم در دنجا قرار می دم تا به طور کامل در جریان این گفت و گو قرار بگیرید.

پ.ن 4 : همونطور که در کامنت ها می بینید بغل دستی پریسا موافقت خودش رو با قرار گرفتن متن در اینجا اعلام کرده ، خب پس در ادامه می تونید نوشتار بغل دستی رو بخونید !

«چرا زن ها این قدر خلاقند؟

با جرات می گویم ، هیچ هم نمی ترسم که این گونه قضاوت کنم چون واقعاً زن ها  خلاقند . زن ها برای بوجود آوردن لحظات جذاب همه کاری می کنند هر کس به فرا خور حال خودش ، ولی متاسفانه مردها تمام تلاش این زن های خلاق را نمی بینند باور کنید. دیروز توی کافه بودم دختر و پسری  روبروم نشسته بودند، سکوتی بود بین آن دو ، اما دختر کارهای بامزه ایی می کرد ، یک گوشواره و یا نمی دونم چیزی شبیه اون روی میز بود .اونو می زد به گوشش ، می خندید ، دستش را در دست پسر می گداشت و پسر هیچ ، نگاه می کرد نه به صورت دختر به میز و هی می گفت : زشته ، نکن
همیشه مردها می نالند که زن ها دیگر هیجان انکیز نیستند اما زن ها مشغول هزارهزار بازی برای رنگ دادن به روزمرگی اند. اما مردها نمی بینند
خواهشمندم تلاش زن ها را ببینید
ببینید، زن با صدای بلند می خندد
ببینید، زن زیبا می شود
ببینید، زن روژ لب می زند
ببینید، زن عطر می زند
ببینید، زن می رقصد
ببینید، زن آواز می خواند
ببینید،زن غذای خوشمزه می پزد
ببینید، زن زمزمه می کند
ببینید، زن می شوید
ببینید، زن کار می کند
ببینید، زن احساس می کند
ببینید، زن عشق می ورزد
ببینید ، زن می بوسد
ببینید ، زن می آفریند
ببینید، زن در باران قدم می زند و می آید پیش تو گونه ش را بر گونه ات می فشارد که حس کنی همه آن باران را یک جا
ببینید ، زن می گرید
ببینید، زن قهر می کند
ببینید، زن فریاد می زند
ببینید ، زن به دور دست ها خیره شده است»

نوامبر 5, 2010

گاه

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, دلخوشی های الکی ! tagged در 02:14 توسط سبحان محمدیان

در همه جهان «گاه» پیش می آید زمانی ،
«گاه» دست می دهد مکانی،
و «گاه» جمع می شوند عزیزانی ،
که آسوده ای از آن «گاه» ،
که دلت خوش خوشان است از آن «گاه» ،
که قدر نفس هایت را می دانی در آن «گاه» ،
و این همه ، و این ضربان ثانیه های دوست داشتی ،
لحظه های خاطره شونده ،
تو را خوش می کند از حیاتت ،
که هستی ،
که هستند ،
همان عزیزان در همان گاه . . .

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: