دسامبر 28, 2010

کوچه هایی که دیگر بی تو سخت است قدم زدنشان

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, دلخوشی های الکی ! tagged در 00:52 توسط سبحان محمدیان

استودیوی شما پرینتر نداشت و من برای آنکه خبر هایت را تنظیم کنی و بعد پرینت بگیری کلید استودیوی 5 را به تو دادم ، این پرینت گرفتن خبرهای تو هم داستانی داشت برای خودش ، بعدها هر صبح پنج شنبه که در استودیوی رادیو سراسری برنامه داشتیم در به در دنبال جایی می گشتیم تا بتوانیم خبرهای تو را پرینت بگیریم ، شاید همین باشد که تمام پرینترهای دنیا برای من مفهومی متفاوت با آنچه که هستند دارند ، نمی دانم در استودیوی 5 چه شد که بحث ما به نامجو کشید ، یادم هست عادت داشتی هنگام کار کردن و تنظیم خبر موسیقی گوش کنی ، چه شبهایی که خبرهایت نیمه تمام مانده بود و چند دقیقه ای بیشتر تا روی آنتن رفتنت زمان نبود ، اما سرخوش پیرامون کارهای حسین علیزاده و نامجو و لئونارد کوهن بحث می کردیم ، تو پشت کامپیوتری که در رژی استودیو 5 قرار داشت نشستی و پس از کمی گفت و شنود در مورد کارهای محسن نامجو از من پرسیدی که ای ساربان نامجو را گوش داده ای ؟! چند ماه بعد اما این کلمه ی ساربان خاطرات شیرین دیگری را برای ما رقم زد ، یک روز عصر از من دعوت کردی تا به کنسرت گروه شمس یا همان پورناظری ها برویم ، مشتاقانه پذیرفتم و ساعاتی بعد در کاخ سعد آباد ترکیبی از صدای سهراب و کیخسرو پورناظری و نجمه تجدد گوشمان را نوازش می کرد و می گفت » ساربانا ! اشتران بین ، سر به سر اقطار مست . . . » ، گفتم نه ، نشنیده ام ، چند لحظه ای در لابلای فولدرهای درون فلش مموریت جستجو کردی و پس از چندی تنها صدای سه تار نامجو بود که از دریچه ی بلندگوهای کامپیوتر نرم نرمک فضای مملو از خالی استودیو را پر می کرد ، اگر خاطرت باشد با این صدا  با آقای جورج هم خاطره داریم ، همان شبی که من ، تو و جورج به مجمع الکوایف گاندی رفتیم ، آقای جورج پایین منتظر ماند تا من و تو خلوتی دو نفره در کافه دو فرنس داشته باشیم ، کم کم صدای نامجو هم بر حجم انبوه استودیو 5 افزوده شد ، » ای ساربان کجا می روی ، لیلای من چرا می بری . . .  » ، بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد ، تنها حسی مشترک در قبال یک موسیقی، دو انسانی که هیچ چیز در مورد هم نمی دانستند را به هم پیوند می زد ، احساسی مشترک که آن شب جلوی بستنی پالیزی به کمال رسید ، به یاد می آوری آن پسرک درشت اندامی را که برای گرفتن بستنی بی تابی می کرد ، همان که ماکسیمای نقره ای داشت ؟! ، به محض اینکه در استودیوی 5  اشکم سرازیر شد متوجه شدم پیرامون یک قطعه ی موسیقی با انسانی همجهان آشنا شده ام ، هر چند شب پیش از رفتنت، همان شب بارانی، همحواسی ما پیرامون قطعاتی از هلن بود ، اما تا به امروز هنوز که هنوز است هلن و نامجو رقابتی تنگاتنگ برای یادآوری خاطرات مشترکمان در ذهن من با یکدیگر دارند ، هلنی که از ترمینال تا پل صدر امکان گوش کردنش را نداشتم ، اما در پیاده روی از پل صدر تا خانه مرا چند طبقه ای از زمین فاصله می داد ، دیگر آدم ها را نمی دیدم و ازدحام ها را نمی شنیدم ، تنها خودم را می دیدم و خودت را ، و اکنون نامجویی که کوچه های سمت سلسبیل را بی آن نمی توانم طی کنم ، از استودیوی 5 تا ترمینال غرب عمده ی فهم من است از رفاقت ،

تو هنوز اینجا نشسته ای رفیق . . .

دوشنبه 5 دی 1389

.

.

.

.

پ ن : فقط نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای ماشین را رنگ کرده بود !

دسامبر 26, 2010

ای کاش که حال و کار دگر سان کنند

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, سیاست به ما چه !! tagged , , , , , , , , در 03:31 توسط سبحان محمدیان

اساساً انتقاد کردن در شرایط فعلی ایران یکی از احمقانه ترین کارهای ممکن می نمایاند ! اینکه شما دست از آسایش خود بشویید و پیه خیلی چیزها را به تنتان بمالید و از سر خیر، یا حالا هر چیز دیگر، خواهی تصمیم بگیرید نکته ای را به کسی گوشزد کنید که احتمال می دهید اگر بگویید ممکن است گوشی شنوا پیدا شود و بدهکار حرفهای شما باشد ، اما به محض اینکه کلام منعقد می شود یا نوشتار ثبت می شود تماسها هم شروع می شود ، فلانی کیست ؟!! چه کاره است ؟! خط و ربطش چیست ؟!! به کجا وابستگی دارد ؟!! از کجا خط می گیرد ؟!! تا چه حد خطرناک است و سوالاتی از این دست ، و این یعنی همان » اصل بر برائت است » !!!!!

اما خب برای دوستانی که مخاطب دنجا هستند ذکر نکاتی را ضروری می دانم ،

نخست آنکه در مورد طرح هدفمندی یارانه ها از آنجایی که دکتر رییس دانا چند جمـــلــه ای با بی بی سی فارسی گفت و گو کرد و همان شب در اوین جلوس اجلال فرمودند بنده نه قصد گفت و گو با رسانه های خارجی و نه حتی داخلی را دارم و نه می خواهم بر این طرح به سان بسیاری بتازم و یا در مدح آن به سخن وری بپردازم ، اما گفتن این نکته را بر خود فرض می دانم که در مورد تحلیل این طرح به هیچ وجه انصاف از جانب هیچ کس رعایت نشده است ، چه موافقین و چه مخالفین ، آنها که با طرح موافقند آنرا بی نقص می دانند و آنهایی که مخالف هستند این طرح را به کل مردود و تماماً ایراد و اشکال می بینند ، در حالی که این طرح نه کاملاً سیاه است و نه کاملاً سفید ، بنده بر خلاف دکتر رییس دانا به اقتصاد لیبرال اعتقاد دارم ، منتهی نه در دولتی که بی برو برگرد تفکراتی سوسیالیستی دارد ، یعنی طرحی که در حال حاضر در دست اجراست ملغمه ای از اقتصاد  لیبرالیستی و سوسیالیستی است که حقیقتاً این شکل اجرا به شدت برای من جای سوال دارد ، اینکه شما از طرفی بخواهید در امر تولید اقتصاد لیبرالیستی داشته باشید و از طرفی به مردم به سان سیستمهای سوسیالیستی پول نقد بدهید قطعاً شبهات بسیاری را ایجاد می کند ، اما بنده نه اقتصاد دان هستم و نه حتی کوچکترین تخصصی در این زمینه دارم که بخواهم این مکانیزم اقتصادی را نقد کنم ، لذا این چند سطر را به حساب طرح سوال از اقتصاد دانان بگذارید و اگر اشکالاتی حتی در طرح سوال وجود دارد بر من خرده نگیرید.

دیگر آنکه پیرامون جدال های لفظی که بین منوچهر متکی و سایرین پیش آمده است مطالعه ی دیالوگ های رد و بدل شده بین طرفین را به همه ی دوستان توصیه می کنم ، اینکه از طرفی منوچهر متکی هرگونه اطلاعی از ماجرای برکناری اش را قویاً رد می کند ( اینجا )  و از طرفی دولتمردان به شکلی باور نکردنی بر وی می تازند و می گویند که او از این برکناری آگاه بوده است و یا به سان برخی با دست آویز قرار دادن کلمه ی » بنده خدا » که در پایان تکذیبیه ی متکی آمده است ، از هیچ تخریبی در حق وی فروگذار نکرده اند( اینجا ) ، شاید این کش مکش های بعد از عزل، بسیار بیشتر جای کند و کاو دارد تا اصل داستان ، اینکه شما یک شبه از یکی از معتمد ترین افراد نظام به فردی بدل شوید که او را محکوم به فروختن دینش به دنیایش می کنند، بسیار جای تعمق و تفکر دارد .

نکته ی دیگر محکومیت جعفر پناهی به 6 سال حبس و 20 سال محرومــــیـت از فیلم سازی است ( اینجا ) ، ما به هیچ وجه قصد دخالت در کار قضا را نداریم ، اما ای کاش یاد بگیریم اندیشه را با اندیشه پاسخ دهیم ، پناه پناهی ، فرزند جعفر پناهی یکی از همکلاسی های دوران ابتدایی من در دبستان شهید صمدایی بود ، آن زمان اگر اشتباه نکنم جعفر پناهی بادکنک سفید را ساخته بود که توجه بسیاری را جلب کرده بود ، به ناگاه یاد دوران خوش کودکی افتادم و دغدغه های بامزه ی آن دوران که شاید مهمترینش پیچاندن کلاس تند خوانی صبح جمعه با یک همکلاسی بود و نه محرومیت پدرش از پیاده سازی اندیشه هایش . . .

و نکته ی آخر اینکه چندی است دوستی پیدا کرده ام که  بخشی از زندگی اش با زندگی من هم بخش است ، دوستی که پدر و مادرش  در همان سالهایی که پدر و مادر من به همراه فرزندی که چند ماهی بیشتر از حضورش در این دنیا نمی گذشت در مناطق جنگی کردستان حضور داشتند،  او را از  خداوند هدیه گرفتند ، پدر و مادری که در همان جبهه های کردستان شیمیایی شده بودند ، اکنون فرزند چند ماهه ی پدر و مادر من صحیح و سالم و بدون کوچکترین مشکل جسمانی مشغول نگارش این وبلاگ است و آن دوست پس از آنکه پدرش در کربلای 5  و مادرش بر اثر تاثیرات بمب های شیمیایی شهید شدند در آلمان مشغول دست و پنجه نرم کردن با مشکلات عدیده ی ریوی ، مشکلاتی که ممکن است منجر به تعویض کامل ریه هایش شوند، و کسانی که فراموش کرده اند بسیاری برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ، خون دلها خورده اند . . .

دسامبر 25, 2010

و تنها صداست که می ماند . . .

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, دلخوشی های الکی !, رسانه در 14:59 توسط سبحان محمدیان

…………

و صدا پیشگانی که برای همیشه در ذهنمان خواهند ماند

تهران / قطعه ی هنرمندان / زمستان 89

دسامبر 18, 2010

ویکی لیکس و بازتعریف دموکراسی

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, رسانه, سیاست به ما چه !! tagged , , , , , در 04:38 توسط سبحان محمدیان

صحبت از دموکراسی و ویژگی ها و مولفه های آن بی شک بحث برانگیز ترین مساله در چند سال اخیر بوده است ، نوعی از حکومت که در تعریف ساده ی آن قدرت را از آن مردم می داند و به مردم حق تعین سرنوشت خویش را می دهد ، اما برای نام گذاری حکومت ها ، میزان پایبندی آن ها به اصول دموکراسی شرط اساسی در تعیین میزان دموکرات بودن یک جامعه است .

در حال حاضر مدل های گوناگونی از حکومت در نقاط مختلف دنیا در حال حکمرانی و اداره ی جوامع هستند ، اما وجه اشتراک تمامی این حکومت ها تلاش برای اقناع افکار عمومی در مورد کار آمدی حاکمیت و همراه سازی ملت ها با تصمیمات حکومت است ، از چین کمونیست گرفته تا آمریکای لیبرال همه و همه در تلاشند تا با استفاده از رسانه هایی که در اختیار دارند و حتی محدودیت برای رسانه هایی که چندان سر سازگاری با آنها ندارند، افکار عمومی را به شکلی با تصمیماتشان همسو کنند ، در این یادداشت چندان بنای بررسی مدل های حکومتی را ندارم ، نه قصد بازگو کردن ایرادات سیستم کمونیستی و سوسیالیستی را دارم و نه عزم نمایاندن نقاط قوت سیستم های مبتنی بر دموکراسی و لیبرالیسم ، آنچه که در این نوشتار در پی بیانش هستم تحول در تعریف معمول دموکراسی و سوق پیدا کردن حکومت ها به شکل جدیدی از اداره جوامع است .

اگر برگهایی از کتاب های نوام چامسکی در حوزه ی رسانه را ورق زده باشید ، بدون شک با نگاهی که در یکی از دموکرات ترین کشورهای جهان یعنی آمریکا پیرامون دموکراسی وجود دارد آشنا شده اید ، در کتاب کنترل رسانه ها، چامسکی با ذکر نمونه هایی از کنترل و هدایت افکار عمومی توسط رسانه های آمریکایی تعریفی از نگاه حاکمیت به دموکراسی ارائه می دهد که با اندکی تفاوت در اکثر حکومت های دموکرات چنین نگرشی به مفهوم دموکراسی وجود دارد ، وی بیان می دارد که از دید حکومت ، در یک سیستم دموکرات مردم تنها می بایست تماشاگران صحنه ی سیاست باشند نه بازیگران آن ، ما به ازای عملی این نگرش این گونه است که مردم تنها در زمان رای گیری به پای صندوق های رای می روند و پس از آن تنها تماشاگران صحنه خواهند بود و نه بازیگران آن که بخواهند در سیاست های دولت و حکومت دخالتی مستقیم و آشکار داشته باشند ، تمامی حکومت ها  نیز با استفاده از رسانه های دولتی و تحت امری که در اختیار دارد به خوبی می تواند برای پیش برد این هدف محتوایی را برای کنترل افکار عمومی تولید نمایند و مردم را صرفاً به تماشاگری بی آزار تبدیل نمایند .

از طرفی در سیستم های دموکرات، بنيادهاي دموكراسي و يا اركان آن مبتني بر چهار ركن اساسي است و به هر حكومتي كه اين اركان را در نظام سياسي خود منظور كرده و بدان التزام نظري و عملي داشته باشد نظام سياسي دموكرات اطلاق مي گردد، اين اركان مهم عبارتند از:
۱- قانون اساسي ۲- نظام پارلماني (مجلس) ۳- احزاب سياسي ۴- مطبوعات آزاد.

در جوامع دموکرات به منظور جلوگیری از اجتماع قدرت، علاوه بر رکن چهارم دموکراسی ، بازوی دیگری نیز به کار گرفته شده است ، این بازوی کمکی سندیکاها یا تشکل های صنفی هستند که در کنار مطبوعات آزاد وظیفه ی صیانت از سلامت حکومت را به عهده  دارند ، این نوع نگرش به بنیانهای دموکراسی تا چندی پیش کامل به نظر می رسید ، اما اکنون با پیدایش جوامع مجازی و با عبارتی شنیده شده تر ، دهکده ی جهانی ، سرعت گردش آزاد اطلاعات به شکل چشم گیری افزایش پیدا کرده است ، البته شاید بتوان این جوامع مجازی را زیر مجموعه ی رکن چهارم دموکراسی یا همان مطبوعات آزاد قلمداد کرد اما کارکرد آنها بدون تردید تفاوت های آشکاری با یکدیگر دارد، تا پیش از این هر بار با شکل گیری تجمعاتی اعتراضی که سندیکاها مسئولیت آنها را عهده دار بودند ویا به راه افتادن موجی مطبوعاتی پیرامون موضوعی خاص، حکومت ها با استفاده از ابراز رسانه – که ابزاری پر هزینه تلقی می شود و هر کسی به راحتی امکان در اختیار داشتن رسانه ای مخاطب پسند و کارآمد را ندارد – افکار عمومی را با خود همراه می کردند و در این میان مطبوعات با منابع محدود مالی – در مقام قیاس با شبکه های عریض و طویل رادیویی و تلویزیونی – میدان رقابت را ، هر چند سخت ، اما نهایتاً به رقیب خود واگذار می کردند ، در این میان با پیدایش شهروند خبرنگارانی که بدون هیچ گونه هزینه ی مادی، دیدگاهها ، مشاهدات و تحلیل های خود را در وبلاگهای خویش منتشر می کردند رکن چهارم دموکراسی هم پیمانی بسیار نیرومند در کنار خود می دید ، وبلاگهایی که گاه بازدید کنندگانی به مراتب بیشتر از شمارگان پر تیراژ ترین روزنامه ها مخاطبشان بود.

شاید بتوان تکمیل کننده ی این فرآیند را شکل گیری سایت ویکی لیکس دانست ، سایتی که تنها 20 کارمند ثابت دارد و با دسترسی به منابع مختلف اطلاعاتی، اسنادی  را در اختیار مخاطبانش – که اغراق نکرده ایم اگر بگوییم اکثریت مردم جهان را شامل می شود – قرار می دهد که تا پیش از این به هیچ وجه امکان دسترسی به آنها را نداشته اند ، اسنادی که شکل اداره ی جوامع را دستخوش تغییر می کند ، اسنادی که به روابط بین کشور ها شکل جدیدی می دهد ، اسنادی که کم کم مردم را به بازیگران میدان حاکمیت در جوامع دموکرات بدل می کند ، چندان غیر واقع بینانه نیست اگر بگوییم مسیری که امروز ویکی لیکس بنیان گذار آن محسوب می شود ، راهی است به سوی بازتعریف مفهوم دموکراسی ، تعریفی که در آن دیگر مردم تنها تماشاگران عرصه ی دموکراسی محسوب نمی شوند ، بلکه به بازیگرانی تبدیل می شوند که در هر لحظه رفتار و کنش حکومت را زیر نظر دارند و با کوچکترین لغزشی،  از پیدایش انحرافات بیشتر جلوگیری می کنند و دیگر چشم به راه دایه ای دلسوز تر از مادر نیستند تا حقوق شهروندی آنها را احیا کند ، بلکه خود آستین بالا می زنند و برای استیفاء حقوق شهروندیشان پا به میدان می گذارند ، راهی که امروز ویکی لیکس آغاز به پیمودن آن کرده است راهی است نه چندان هموار اما با مقصدی امیدوار کننده ، مقصدی که در آن به مرور خرد و اندیشه جایگزین سطحی نگری می شود و در نهایت مردم را به شکلی حقیقی بر سرنوشتشان حاکم می کند . . .

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: