فوریه 8, 2011

هی جشنواره ! یادت بخیر . . .

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, موسیقی, ایرانیزه شدن !, دلخوشی های الکی ! در 07:10 توسط سبحان محمدیان

هر سال بهمن که شروع می شد به در و دیوار زدنای ما هم واسه گیر آوردن دو تا دونه بلیط جشنواره به اوج خودش می رسید، تا جایی که می شد از این ور و اون ور بلیط مجانی و مهمان جور می کردیم، بعدش دیگه می موند یه صفحه کاغذ A3 که برنامه ی نمایش سینماهای مختلف توش نوشته شده بود و ما باید با بچه ها تقسیم کار می کردیم که کدوممون کی بریم کجا صف وایستیم واسه بلیط، بعد تر ها به هر نفر بیشتر از دو تا بلیط نمی دادن، اما خب ما هم فرزندان همین آب و خاکیم، هر جور شده بود واسه بقیه ی رفقا هم بلیط جور می کردیم، شور و حال عجیبی بود، از سر پا نگاه کردن آژانس شیشه ای و حال غریبی که بعدش داشتیم بگیر تا سالها بعد با کلی لطایف الحیل رفتن تو سینما و دوئل رو دیدن، تجربه ی شنیدن صدای ساراند برای اولین بار، بعد ها درسته که کارت خبرنگاری داشتم و می تونستم به راحتی در حالی که با نسکافه و آب پرتقال ازمون پذیرایی می کنن تو سینما صحرا و یا سینما فلسطین فیلم  تماشا کنم اما باز هم فیلم دیدن بدون برخی رفقا لطفی نداشت، دوباره باید می رفتم صف وا میستادم تا برای رفقا بلیط بگیرم، تنها کارکرد کارت های خبرنگاری جشنواره تو این سالها این بود که وقتی گیشه من ! بهت می گفت که بیشتر از دو تا بلیط نمی ده تو کارتت رو نشون می دادی و بعد با کلی احترام هر چند تا بلیط که می خواستی بهت می داد ! یادمه اولین سالی که کارت خبرنگاری گرفته بودم حتی نمی دونستم باید برم سینما صحرا، که سینمای اصحاب رسانه بود، خیلی شیک پا شدم رفتم سینما آفریقا و سرم رو انداختم پایین که برم تو ولی چنان متوقفم کردن که تو گویی با پتو ماهی از رودخونه گرفتن !

همه ی اینا گذشت و گذشت تا سه چهار سال پیش، وقتی علیرغم حضور اتوبوس شب کیومرث پور احمد و سنتوری مهرجویی و مینای شهر خاموش امیر شهاب رضویان و خیلی فیلم های شایسته ی دیگه جایزه ی جشنواره رو در میان هوچی گری مسعود ده نمکی دادن به فیلم روز سوم محمد حسین لطیفی و من در حالی که کیف پولم با کل مدارکم تو مراسم اختتامیه در  تالار وحدت گم شده بود یکی از مزخرف ترین اختتامیه ها رو داشتم تجربه می کردم، اختتامیه ای که شد آخرین شب رفتن من به جشنواره ی فیلم فجر، جشنواره ای که سال به سال داره از سال قبلش خاطره ای تکرار نشدنی می سازه و به شکلی مقتدرانه داره رو به زوال حرکت می کنه . . .

امسال 56 فیلم در جشنواره حضور دارن، به قول حسین معززی نیا در ده سال گذشته، کل سینمای جهان رو هم 56 تا فیلم که ارزش دیدن داشته باشن نداره، ولی ما امسال در ایران 56 فیلم داریم که ارزش دیده شدن دارن ، و باز  به قول سعید خان بیابانکی » اجنبی هیچکاک اگر دارد | ما جواد شمقدری داریم » !

امشب داشتم لا به لای آهنگ های آرشیوم دنبال یه آهنگ می گشتم که یهو موسیقی فیلم «زی» رو کشف کردم، فیلمی که ساخته ی کوستاگاوراس فيلمساز يونانی الاصل و موسيقی آن نيز ساخته ی ميکيس تئودوراکيس آهنگساز بزرگ يونانی و سازنده ی موسيقی فيلم‌های حکومت نظامی و زوربای يونانی است. زی(Z) در زبان يونانی« او زنده است» معنی می‌ده و اشاره به قتل گريگوری لمبراکيس نماينده ی چپ‌گرای پارلمان يونان داره که در ۱۹۶۳ به دست نيروهای راست‌گرا در يونان صورت گرفت. حادثه‌ای که پيامدهای خونينی در اين کشور داشت و منجر به کودتای نظاميان و روی کار اومدن حکومت سرهنگ‌ها در يونان و ديکتاتوری هفت ساله اونها شد. این فیلم  که در سال ۱۹۶۹ ساخته شده،  تريلری سياسی و درامی قوی درباره ی اين دوره ی تاريخی است و ماجرای ترور سازماندهی شده ی لمبراکيس و حوادث پس از اون رو به تصویر می کشه. اين فيلم سال‌ها در ايران ممنوع بود و تنها به خاطر باز شدن فضای سياسی ايران در آستانه ی انقلاب اجازه ی نمايش گرفت و بعد از اون بارها اکران شد.

در کل که سه چهار سالی می شه دیگه صدقم با جشنواره صاف نشده، هر کاری هم می کنم نمی شه، وقتی شاهکاری مثل  » سر آغاز »  کریستوفر نولان رو می بینی، خداییش دیگه از چشمات خجالت می کشی اگه بخوای باهاشون اخراجی های نگاه کنی . . .

Advertisements

فوریه 6, 2011

باتلاق تن

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات در 21:56 توسط سبحان محمدیان

یه وقتایی هست که عینهو باتلاق می شی ، نباید بری سمت خودت ، قدم اول رو که بذاری حسابی فرو می ری ، دیگه شاید هر کاری هم بکنی نتونی از خودت بزنی بیرون، واسه همینم میای فکر می کنی که چه کنی بهتره، یهو به فکرت می رسه که یکی از اون شاخه هایی که کنار این باتلاق هست و می شه بهش چنگ انداخت موسیقیه، زودی دست میندازی و ام پی تری پلیرت رو  ور می داری و چند تا آهنگی که دوست داری پشت سر هم میندازی وسطش که بلکه بتونی از این لعنتی بزنی بیرون، اما هنوز یکی دو تا تکون ندادی که بوته ی موسیقی از جاش در میاد و تو نه تنها بیرون نیومدی  که یه کم بیشتر فرو می ری تو خودت، بوته ی بعدی فیلمه، اما اونم چندان نمی تونه کمک کنه، می ری فوتبال نگاه کنی، اونم خیلی زودتر از اون چیزی که فکر کنی بوته ش از جاش کنده می شه، بعد یهو چشمت می افته به بوته ی اینترنت اما خب یه کم که با دقت بیشتری نگاه می کنی می بینی که این بوته خودش یه جای عمیق باتلاقه، با عمقی به وسعت عکس ها و صدا ها و خاطرات مشترک، اما یه کم که بیشتر دقت می کنی می بینی کمی اونور تر از این بوته ی منحوس یه صفحه کلیده که داره نجیبانه دستات رو انتظار می کشه، صفحه کلیدی که تو باتلاقای دیگه بارها و بارها رفاقتش رو ثابت کرده، عین جدش، «قلم»،  وفاداره، هر موقع داری فرو می ری تو خودت با جون و دل واسه کمک کردن حاضره، چند دقیقه ای با صفحه کلیدت چشم تو چشم می شی ، نمی دونی سر صحبت رو چه جوری باز کنی اما نهایتاً دلت رو می زنی به دریا و شروع می کنی به حرف زدن، انقدی وقت نداری ، دیر بجنبی حسابی تو خودت غرق شدی و دیگه از دست هیشکی ، هیشکیه هیشکی کاری ساخته نیست، هنوز جمله ی اول رو نگفتی که یهو می بینی دستت رو گرفته و داره از خودت می کشتت بیرون، بعد کم کم همینجوری که دیگه خیالت داره از بابت بیرون اومدن  راحت می شه تازه متوجه سردی هوا می شی و سر تا پات که شده عینهو موش آبکشیده، از خودت زدی بیرون اما نیاز داری که گرم بشی، کافیه یه سر بگردونی دور و برت، شک نکن که گرمای کتاب رو حس می کنی همون نزدیکیا، زلفی باهاش گره می زنی و دلی باهاش یکدله می کنی و کم کم فاصله می گیری از فرو رفتن تو باتلاق خودت، غیر واقع بینانه س اگه بگیم فکرت درگیر غرق شدنه نیست، اما خوبیش اینه که می دونی اگه غرق نشدی، مدیون همت خودتی و معرفت قلمت، و نه اغیار و نه مسکن هایی که فقط کارکردش اینه که بی دردسر غرقت کنه . . .

.

هفده بهمن هشتاد و نه

.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: