فوریه 6, 2011

باتلاق تن

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات در 21:56 توسط سبحان محمدیان

یه وقتایی هست که عینهو باتلاق می شی ، نباید بری سمت خودت ، قدم اول رو که بذاری حسابی فرو می ری ، دیگه شاید هر کاری هم بکنی نتونی از خودت بزنی بیرون، واسه همینم میای فکر می کنی که چه کنی بهتره، یهو به فکرت می رسه که یکی از اون شاخه هایی که کنار این باتلاق هست و می شه بهش چنگ انداخت موسیقیه، زودی دست میندازی و ام پی تری پلیرت رو  ور می داری و چند تا آهنگی که دوست داری پشت سر هم میندازی وسطش که بلکه بتونی از این لعنتی بزنی بیرون، اما هنوز یکی دو تا تکون ندادی که بوته ی موسیقی از جاش در میاد و تو نه تنها بیرون نیومدی  که یه کم بیشتر فرو می ری تو خودت، بوته ی بعدی فیلمه، اما اونم چندان نمی تونه کمک کنه، می ری فوتبال نگاه کنی، اونم خیلی زودتر از اون چیزی که فکر کنی بوته ش از جاش کنده می شه، بعد یهو چشمت می افته به بوته ی اینترنت اما خب یه کم که با دقت بیشتری نگاه می کنی می بینی که این بوته خودش یه جای عمیق باتلاقه، با عمقی به وسعت عکس ها و صدا ها و خاطرات مشترک، اما یه کم که بیشتر دقت می کنی می بینی کمی اونور تر از این بوته ی منحوس یه صفحه کلیده که داره نجیبانه دستات رو انتظار می کشه، صفحه کلیدی که تو باتلاقای دیگه بارها و بارها رفاقتش رو ثابت کرده، عین جدش، «قلم»،  وفاداره، هر موقع داری فرو می ری تو خودت با جون و دل واسه کمک کردن حاضره، چند دقیقه ای با صفحه کلیدت چشم تو چشم می شی ، نمی دونی سر صحبت رو چه جوری باز کنی اما نهایتاً دلت رو می زنی به دریا و شروع می کنی به حرف زدن، انقدی وقت نداری ، دیر بجنبی حسابی تو خودت غرق شدی و دیگه از دست هیشکی ، هیشکیه هیشکی کاری ساخته نیست، هنوز جمله ی اول رو نگفتی که یهو می بینی دستت رو گرفته و داره از خودت می کشتت بیرون، بعد کم کم همینجوری که دیگه خیالت داره از بابت بیرون اومدن  راحت می شه تازه متوجه سردی هوا می شی و سر تا پات که شده عینهو موش آبکشیده، از خودت زدی بیرون اما نیاز داری که گرم بشی، کافیه یه سر بگردونی دور و برت، شک نکن که گرمای کتاب رو حس می کنی همون نزدیکیا، زلفی باهاش گره می زنی و دلی باهاش یکدله می کنی و کم کم فاصله می گیری از فرو رفتن تو باتلاق خودت، غیر واقع بینانه س اگه بگیم فکرت درگیر غرق شدنه نیست، اما خوبیش اینه که می دونی اگه غرق نشدی، مدیون همت خودتی و معرفت قلمت، و نه اغیار و نه مسکن هایی که فقط کارکردش اینه که بی دردسر غرقت کنه . . .

.

هفده بهمن هشتاد و نه

.


3 دیدگاه »

  1. فهيمه said,

    عالىيييييييييييييييييييييييييييييييييييى بوووووووووود مثل هميشه
    يك دفعه خوندنش كفايت نكرد و دوست دارم چند بار ديگه بخونمش
    خيلى قشنگ بوووووووووود

  2. یه دوست said,

    قلمتو خیلیییییییییییییییییییییییی بیشتر از خودت دوست داشتم چون . . .
    ای کاش تو هم قلمت بودی . . .

  3. دورود
    از دست شما غرب زدگان نمي دانيم فرياد بر كجا برآوريم. آخر مگر مي شود با كيبورد هم ….!! واعجبا از شما . ما كه غير از قلم و كاغذ و قليان ( همان سيگار است) راه ديگري نمي بينيم و محض اطلاعتان بگوييم كه هيچ از اين تكنولوژي منجوس خوشمان نمي آيد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: