مارس 24, 2011

بهار در پاییز، می و سل ، پاییز در بهار

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات در 10:41 توسط سبحان محمدیان

همیشه خوانده بود که بهار نماد رویش و تازگی و شروع است و پاییز نماد ریزش و خمودگی و پایان ، اما خب مگر چه چیز دنیا سر جایش بود که این یکی بخواهد باشد، تا همین چند ده سال پیش تصور می کردند که نور به شکل خطی حرکت می کند اما بعد تر فهمیدند که نور نوعی موج است و رفتارش را می بایست با رفتار موجها تحلیل کرد، تازه اکنون که دیگر کمی اوضاع پیچیده تر شده است و می گویند نور بسته به نظر ناظر، هم می تواند خط باشد هم موج ! وقتی برای پدیده ای تا این اندازه فیزیکی که دروس دانشگاهی مفصلی هم برایش وجود دارد تا این اندازه اوضاع قاراش میش است،  برای مسائل احساس بنیان که دیگر درهم و برهم بودن امری کاملاً عادی است،

در یک روز پاییزی در قطاری که مسیرش از غرب میانی بود به شرق دور، «می» هیچ  تصوری از آنچه بنا بود تا ساعاتی بعد آغاز شود نداشت، در حالی که او آرام در میانه ی کوپه نشسته بود » سل » اما هر آنچه در توان داشت برای ترغیب راننده ی تاکسی به کار بسته بود تا بلکه او را به موقع به ایستگاه برساند، ایستگاهی که روزها و شب های متعددی را به استقبال و بدرقه ی سل نشسته بود، این بار اما ایست گاه نقطه ی آغازی بود در پاییز .

قطار در حالی از ایستگاه فاصله می گرفت که سل نفس نفس زنان خودش را در چشمان کنجکاو می جا می کرد، خنده و موسیقی و رقص و موسیقی و شور و حال و موسیقی و موسیقی و موسیقی . . . و ساعتی بعد سل بی تفاوت به تمام قواعد ساختاری موسیقی نرم نرمک خود را به کنار می رساند، بی هیچ اعتنایی به هارمونی ها ، بی هیچ توجهی به گام ها و دستگاهها ، تو گویی در صفحه ی میزان سل بود و می ، می بود و سل و نه دیزی بود و نه بملی ، نه سری ای بود و نه کرنی ، چنان جا افتاده و بی غش که هر بیننده ای به ساختار های تثبیت شده ی موسیقی شک می کرد، که هر شنونده ای عزم از نو یادگیری موسیقی را می کرد، که رفتگان افسوس می خوردند از آنکه دستشان از دنیا کوتاه است و آنها را یارای می سل نگاری نیست .

پایان سفر و زندگی از نو ، می از نو ، سل از نو ،

می اما در تک تک لحظه ها به فا حسادت می کرد و می پنداشت که فا همیشه فاصله ای بین او و سل به وجود آورده است ، حتی بعد تر ها خودش به سل گفت که من همیشه به فا حسادت می کردم، او همیشه بین ما بود ، سل اما ساده انگارانه و از آنجایی که سعی می کرد در زندگی فقط سفیدی ها را نگاه کند و به خیال خودش این نوعی مثبت اندیشی است مدام می را توجیح می کرد که درست است که فا زمانی در کنار او بوده است اما اکنون دیگر تنها سل است و می ، غافل از آنکه نتی دیگر بین آنها بود و سل بی توجه به آن روزها می نواخت و شب ها می نوشت ، می و سل گاهی مینور بودند و گاهی ماژور ، دیگران اما همواره در شگفت بودند از توانایی می و سل در تغییر گام از مینور به ماژور .

اما . . .

سل عادت داشت سفیدی ها را ببیند،  نمی دانست که دی یزی بوده است ، که ده سال در هیچ قطعه ای با می هم نوا نبوده ولی بوده است ، دی یزی که بخشی از می بوده است ، می دیز ، دی یزی که آمد و همه چیز دگرگون شد، دی یزی که آمد و در چند روز سل به ناگاه متوجه شد آن سوی می تا دلت بخواهد نت است و سل اگرچه در تجمع چند نت به آکورد جلوه می دهد اما دیگر نمی توانست خودش را متقاعد کند که در یک آکورد در کنار می بنشیند، سل اگرچه صاحب کلید بود، اما گامها را به نتهای آن سوی می واگذار کرد و خودش را دل خوش کرد به ضربه های گاه و بیگاه دست نوازنده ی روزگار، که پاییزشان در بهار بود . . .

4 دیدگاه »

  1. «احساس بنیان» یعنی چی؟
    من معنیشو نمیفهمم یا اشتباه لپیه؟

    • چندان پیچیده نیست ،
      یعنی مسائلی که مبنا و بنیانشان بر اساس احساس است ، در مفهومی مشابه می توان گفت مسائل احساسی ، مسائلی که در بستری از احساس به وجود می آیند و شکل می گیرند .
      خوب توضیح دادم یا نیاز به توضیح بیشتری داره ؟!

  2. فرهاد ضطا said,

    نوپردازان ناشر کتب احساسبنیان سال نوو ِ را به شما تبریک می گیوو!!!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: