آوریل 26, 2011

خطی های هوایی

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ایرانیزه شدن ! در 14:09 توسط سبحان محمدیان

در حالی که در سراسر دنیا سفرهای هوایی به عنوان یکی از ایمن ترین و راحت ترین روشهای مسافرت بین شهری و کشوری به حساب می آید اما در ایران این نوع سفرها نه تنها آسایشی برای مسافر به همراه ندارد بلکه از عهده ی هر کسی نیز ساخته نیست و شاید جان بر کف ترین هموطنانمان این نوع سیستم حمل و نقل بلند برد را برای طی طریق انتخاب می کنند .

نزدیک به دو هفته ی پیش به دعوت تنی چند از دوستان به جزیره ی کیش ، یکی از معدود جزایر مرجانی دنیا سفر کردم، از ابتدای ورود به فرودگاه مهرآباد مانند دوربین مدار بسته ای که در یک پارکینگ عمومی قرار دارد و فارغ از آمد و شد ها و مدل ماشین ها تنها به وظیفه ی خود عمل می کند ، به ضبط تصاویر در ذهنم پرداختم و با ملاک عمل قرار دادن روال کاری برخی از فرودگاههای بین المللی در سایر نقاط جهان به عنوان مبنا،  به قیاس میان آنچه که قرار است در طول این سفر بر من بگذرد با آنچه که به نظر درست می رسد پرداختم.

بحث و برداشتن و گذاشتن چند باره ی کوله پشتی در بخش کانتر، جابجایی از سالن انتظار تا هواپیما با اتوبوسی زرد رنگ، درست مانند اتوبوس های شرکت واحد، هواپیمای کهن سال یک شرکت اوکراینی که  توسط شرکت وطنی اجاره شده بود، فاصله ی بسیار کم میان صندلی های هواپیما، برخورد بسیار زننده و توهین آمیز مهمانداران، غذای سردی که اصلاً معلوم نبود از چه موادی تهیه شده است و تنها خیارشور و نان بسته بندی شده ی آن قابل احراز هویت بود، چکیدن آب از سقف به هنگام فرود در فرودگاه کیش، و نهایتاً تکان های شدید و غیر عادی در طول پرواز مجموعه ی عواملی بودند که رسیدن و نشستن در یک خودروی تاکسی غیر وطنی در منطقه ی آزاد کیش را برای تک تک مسافرین این پرواز دو چندان خوشایند می کردند .

.

به هنگام بازگشت از کیش اما اگر برخورد توهین آمیز مهمانداران و چکیدن آب از سقف را از لیست بالا حذف کنیم ، جایگزینی بسیار مقتدر برای این موارد می توان در این لیست قرار داد و آن دلالی بلیط پرواز توسط دیسپچر شرکت صادر کننده ی بلیط بود، مسافرینی که برای دریافت کارت پرواز به کانتر این شرکت مراجعه می کردند در صورتی که کودکی به همراه داشتند با این جمله از سوی دیسپچر شرکت ، جناب آقای الف مواجه می شدند » شما می تونید بچه تونو روی پا بشونید ؟! » و در صورت پاسخ مثبت و سپس سوال پیرامون هزینه ای که فرد برای بلیط کودکش پرداخت کرده است عنوان می شد که فرد می بایست مراحل دریافت کارت پرواز را کامل طی کند اما هنگام عبور از گیت جناب آقای الف هشتاد هزار تومان به والدین پرداخت می کنند و سپس صندلی خالی شده را به فرد دیگری واگذار می کنند، تا اینجای ماجرا این اتفاق به رفتاری انسان دوستانه از سوی پرسنل شرکت هوایی می ماند که باعث می شود عده ی دیگری نیز بتوانند با این پرواز خود را به تهران برسانند، اما اندکی کنجکاوی در مورد نحوه ی واگذاری  صندلی های خالی شده، سر و شکل دیگری به این ماجرا می دهد، در سالن انتظار علی را می بینم که ساعتی قبل بیرون از فرودگاه با او هم کلام شده بودم و گفته بود که باید خود را به تهران برساند اما بلیط ندارد و نتوانسته است بلیط تهیه کند، روال طی شده توسط وی را جویا می شوم،  گویا پس از کلی تماس های تلفنی و معرفی و برو بیا نهایتاً قرار شده است که یکی از صندلی های خالی شده را به علی واگذار کنند، اما نکته ی جالب توجه هزینه ای است که برای این واگذاری از وی  دریافت شده است، کمی بیش از صد و چهل هزار تومان، یک دلالی که اگر برای ما آب نداشت برای پرسنل این شرکت هوایی حسابی نان داشت .

در داخل هواپیما پدری که فرزند خود را در آغوش گرفته بود و در صندلی مجاور من نشسته بود، شاید تمام این مسافت چند صد کیلومتری از کیش تا تهران را شرمسار از مزاحمتی بود که برای من و مسافر صندلی آن سو تر به وجود آمده است و من تمام طول پرواز به این فکر می کردم که اگر ناگهان  حادثه ای به وقوع بپیوندد تا چه حد تامین ایمنی کودک توسط پدر امکان پذیر است ؟

پ.ن : این نوشته ، در روزنامه ی مردم سالاری روز دوشنبه 5 اردی بهشت به چاپ رسیده است . ( اینجا )

Advertisements

آوریل 20, 2011

همیشه – داخلی – ذهن نویسنده

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات در 01:11 توسط سبحان محمدیان

فرقی نمی کند به شیوه ی سنتی قلم و کاغذ در دست بگیریم یا امروزی تر باشیم و دست به کیبورد ببریم ، در هر حال زمانی که روایت یک داستان و یا قصه شروع می شود محل وقوع آن ذهن نویسنده است، نویسنده تنها راوی ماجراهایی است که در ذهنش به وقوع می پیوندد و تنها اوست که اگر با داستان دلش را یکدله کند می تواند به شرح ما وقع بپردازد ، اگرنه هیچ یاری رسانی نیست تا کاستی ها را گوشزد کند، حتی در استودیوهای ورزشی زمانی که یک گزارشگر با انبوهی از تجهیزات صوتی و بصری مشغول گزارش یک مسابقه است باز هم یک یا دو نفری در کنار او صحنه های مغفول مانده را یادآوری می کنند ، اما در مورد اندیشه نگاری های یک ذهن خلاق، تنها یک راوی وجود دارد ، نگارنده و دیگر هیچ .

اوست که اگر لحظه ای سر بگرداند به سمتی دیگر اتفاقی از دستش در می رود و روایتش از ماجرا ناقص می ماند، اوست که اگر فکرش در بخش های دیگری از زندگی اش جا مانده باشد مدام به این سو و آن سو چشم می چرخاند و چشم از سوژه برداشتن همانا و در رفتن کلاف داستان از دستش همان ، که اگر خسته باشد و چشم بر هم نهد جزییاتی نا دیده گرفته می شود و اگر حوصله ی اندیشه اش را نداشته باشد ماجرایی ناب که تنها در ذهن او در حال شکل گیری است از دست می رود .

یک نویسنده، راوی ذهن فعال خویش است و هر آنچه که او را به غیر از کش و قوس های ذهنش مشغول کند به نوعی آفت است، آفتی که مزرعه ی ذهن را در می نوردد و در نهایت خرمنی ملخ زده از ایده ها و روابط و گفت و گو ها بر پهنه ی اندیشه باقی می گذارد، اگر بناست بنویسیم ، و اگر بناست دیگران را نیز در این حظ انتزاعی سهیم کنیم ، بر ماست که در مقاطعی از زندگی نمانیم و اجازه بدهیم دیدگان ذهنمان در وسعت اندیشه گشتی بزند و روایتی کند و دستانمان عهده دار کتابت خیالمان شوند .

پ.ن 1 : «ذهن الکن ستاره بشمارد / ذهن یاغی ستاره می چیند» – از نامجو

پ.ن 2 : ایده ی این یادداشت از گفت و گوی امروز من با یک دوست پدیدار شد و چه خوب که تا دلتان بخواهد دوستانی دارم اهل فهم، که از تک تک گفت و گوهایمان اندیشه می تراود .

آوریل 16, 2011

خوب

Posted in موسیقی در 02:51 توسط سبحان محمدیان

نشسته بودیم تو دفتر، کار خاصی نداشتیم، داشتیم جمع می کردیم که بریم سمت کافه گالری، آرین داشت واسه من برنامه ی ورزشی می نوشت، یهو نیما گفت من باید حتماً این آهنگ رو گوش بدم و رفت گوشیش رو وصل کرد به بلندگوهای باکس مونتاژ، یه کم که از پخشش گذشت دیدم آهنگه چقدر هم حال و هواست با من !
پرسیدم کیه نیما ؟! گفت سینا حجازی ، حظ بردیم، اسمش یادم موند تا بیام پیداش کنم براتون بذارم شما هم باهاش زلفی گره بزنید و کیفی کوک کنید . . .

آوریل 15, 2011

روز و روزگارتون قشنگ خانوم نقاش

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات در 00:46 توسط سبحان محمدیان

سلام خانوم نقاش
روزهای قشنگ و نه چندان قشنگی رو با هم تجربه کردیم خانوم نقاش ،
شاید براتون جالب باشه بدونید که من یه نویسنده هستم خانوم نقاش ،
یک نویسنده برای نوشتن نیاز به یه ذهن آزاد داره ، ذهنی که فکر کردن بهش بیاد و قبای تفکر هم به اندامش زار نزنه ،
از خدا که پنهون نیست ، از شما چه پنهون من ذهن نسبتاً خلاقی دارم خانوم نقاش ، تا حالا کلی کاراکتر خلق کردم که برخی هاشون خندوندن ، برخی ها اشک به چشما نشوندن ، و برخی هم چندان کاری به کار ابراز احساسات نداشتن و تنها داستانی رو روایت کردن و یا پیش بردن ،
اما کاراکترهای هنوز خلق نشده نیاز به اندیشه ی آزاد دارن ،
بعد از ماجراهای عجیب و غریبی که بین منه آقای نویسنده و شمای خانوم نقاش پیش اومد نهایتاً شما تصمیم به نبودن گرفتید ،
و خب اگرچه سخت بود اما من سعی کردم به تصمیم شما احترام بذارم خانوم نقاش ،
یادمه گفته بودید که ذهن تصویری ای دارید خانوم نقاش ،
پس لطف کنید و با ذهنتون من رو در پیاده سازی تصاویر حال و روز آقای نویسنده همراهی کنید ،
آقای نویسنده همچنان معتقد بود که شما با ایده آل هاش فاصله ی زیادی دارید خانوم نقاش اما برخودش لازم می دونست که به جبران تمام محبت هایی که بهش کرده بودید و اون به واسطه ی درگیری های پیرامونیش نتونسته بود واکنش مناسبی در قبالشون داشته باشه دنیا رو برای شما تا جایی که زورش می رسه زیبا تر کنه ،
این آقای نویسنده که من باشم خیلی سعی کرد در مدت زمانی سه هفته ای از بهار امکان اینو که توضیحاتی رو خدمت شما بده برای خودش فراهم کنه ،
اما به همان صلابت که نخستین کلید پیانو می گوید می، خانوم نقاش هم  با اقتدار سکوت کرد  و نبود ،
نزدیک به بیست روز آقای نویسنده هر کاری در توانش بود انجام داد ، اما خب شما هم حتماً تایید می کنید که هیچ کسی رو نمی شه به زور دوست داشت خانوم نقاش ،
آقای نویسنده به پاس تک تک لحظه های خوبی که شما براش فراهم کردید از شما سپاسگزاره و شما رو به تمام ستاره ها می سپره خانوم نقاش ،
یکی یک جایی گفته بود » گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی / با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید »
اما آقای نویسنده امیدواره شما زندگی رو خیلی پر بار تر و جذاب تر از آن دگر نقاش بکشید ،
روز و روزگارتون قشنگ خانوم نقاش

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: