آوریل 20, 2011

همیشه – داخلی – ذهن نویسنده

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات در 01:11 توسط سبحان محمدیان

فرقی نمی کند به شیوه ی سنتی قلم و کاغذ در دست بگیریم یا امروزی تر باشیم و دست به کیبورد ببریم ، در هر حال زمانی که روایت یک داستان و یا قصه شروع می شود محل وقوع آن ذهن نویسنده است، نویسنده تنها راوی ماجراهایی است که در ذهنش به وقوع می پیوندد و تنها اوست که اگر با داستان دلش را یکدله کند می تواند به شرح ما وقع بپردازد ، اگرنه هیچ یاری رسانی نیست تا کاستی ها را گوشزد کند، حتی در استودیوهای ورزشی زمانی که یک گزارشگر با انبوهی از تجهیزات صوتی و بصری مشغول گزارش یک مسابقه است باز هم یک یا دو نفری در کنار او صحنه های مغفول مانده را یادآوری می کنند ، اما در مورد اندیشه نگاری های یک ذهن خلاق، تنها یک راوی وجود دارد ، نگارنده و دیگر هیچ .

اوست که اگر لحظه ای سر بگرداند به سمتی دیگر اتفاقی از دستش در می رود و روایتش از ماجرا ناقص می ماند، اوست که اگر فکرش در بخش های دیگری از زندگی اش جا مانده باشد مدام به این سو و آن سو چشم می چرخاند و چشم از سوژه برداشتن همانا و در رفتن کلاف داستان از دستش همان ، که اگر خسته باشد و چشم بر هم نهد جزییاتی نا دیده گرفته می شود و اگر حوصله ی اندیشه اش را نداشته باشد ماجرایی ناب که تنها در ذهن او در حال شکل گیری است از دست می رود .

یک نویسنده، راوی ذهن فعال خویش است و هر آنچه که او را به غیر از کش و قوس های ذهنش مشغول کند به نوعی آفت است، آفتی که مزرعه ی ذهن را در می نوردد و در نهایت خرمنی ملخ زده از ایده ها و روابط و گفت و گو ها بر پهنه ی اندیشه باقی می گذارد، اگر بناست بنویسیم ، و اگر بناست دیگران را نیز در این حظ انتزاعی سهیم کنیم ، بر ماست که در مقاطعی از زندگی نمانیم و اجازه بدهیم دیدگان ذهنمان در وسعت اندیشه گشتی بزند و روایتی کند و دستانمان عهده دار کتابت خیالمان شوند .

پ.ن 1 : «ذهن الکن ستاره بشمارد / ذهن یاغی ستاره می چیند» – از نامجو

پ.ن 2 : ایده ی این یادداشت از گفت و گوی امروز من با یک دوست پدیدار شد و چه خوب که تا دلتان بخواهد دوستانی دارم اهل فهم، که از تک تک گفت و گوهایمان اندیشه می تراود .

2 دیدگاه »

  1. نگار said,

    » اوست که اگر لحظه ای سر بگرداند به سمتی دیگر اتفاقی از دستش در می رود و روایتش از ماجرا ناقص می ماند، اوست که اگر فکرش در بخش های دیگری از زندگی اش جا مانده باشد مدام به این سو و آن سو چشم می چرخاند و چشم از سوژه برداشتن همانا و در رفتن کلاف داستان از دستش همان ، که اگر خسته باشد و چشم بر هم نهد جزییاتی نا دیده گرفته می شود و اگر حوصله ی اندیشه اش را نداشته باشد ماجرایی ناب که تنها در ذهن او در حال شکل گیری است از دست می رود . »

    از این معلومه چقد درک کردی ماجرا رو . خیلی خوب بود . دمت گرم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: