ژوئن 28, 2011

توی کافه نادری، کنج همون میز بلوط

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, دلخوشی های الکی ! در 04:12 توسط سبحان محمدیان

این روزها تهران را نفس نفس ذخیره می کنم برای روز مبادا، تهرانی که خیلی وقت است آن اتوبوس دو طبقه های آبی را ندارد، که تکراری ترین جوک تاریخ را هر بار باید از دهان پیرمرد بغل دستی ات می شنیدی که » فلانی سوار اتوبوس دو طبقه می شود، از راننده می پرسد اتوبوس کجا می رود؟! راننده می گوید : آذری ، مجدد می پرسد ، طبقه ی بالا کجا می رود ؟! «، تهرانی که دیگر به سختی پیکان جوانان 54 در آن پیدا می شود، همان که زرد قناری در احوالش ساختند، تهرانی که ولیعصرش و جمهوری اش هر دو یکطرفه شده اند، به شمالشرقی، تهرانی که نمی دانم، شاید چندی بعد دلم برای همین اتوبوس های کولر دار چینی اش هم تنگ بشود، که این بار زنها جلو می نشینند و مردها در انتها، شاید این یعنی تساوی حقوق زن و مرد در مملکت من .

با خیلی از خاطرات می توان کنار آمد، با یک یادآوری ساده دست به سرشان کنی که بروند پی کارشان، اما با آنهایی که خاص ساختیمشان چندان ساده نمی توان کنار آمد، یکی از آنها کافه نادری است، که نسل پیش از ما با شعور به آنجا می رفت و ما نخست با شور، اما سپس سعی کردیم معرفت پیدا کنیم به شعور گذشتگان، که دلخوش نکنیم خودمان را به ترانه ی رضا یزدانی، که کافه گلاسه هایش را تست کنیم ، حتی اگر در همان لیوان های دستی هزار تومنی سرو شود، که چای لیمویش را مزه مزه کنیم، حتی اگر کیسه ای باشد، که شاتو بریانش را ببلعیم، حتی اگر مزه ی سوسیس آلمانی بدهد، که سیگار کنج حوضش را دود کنیم، حتی اگر وسط بازی بالا بلندی فرزندان عده ای باشیم که آمده اند تجدید خاطره کنند، که  . . .
اگر چه میز و صندلی های کافه نادری دیگر نه از بلوط است و نه لهستانی، اما کنج کافه نادری هنوز هم کنج کافه نادری است . . .

Advertisements

ژوئن 15, 2011

آرامش

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم ! در 18:58 توسط سبحان محمدیان

آرامــش از آن دست مسائـلی اسـت که خود فی نفسه امکان بروز و ظهور ندارد، بلـکه به واسـطـه ی وقـایع و اتـفاقات دیـگر است کـه ما به آرامش می ر سیم، به عبارت دیگر می توان گفت این آرامش نیست که علت است، رخ دادن و یا وجود پاره ای مسائل دیگر باعث آرامش می شود، آرامش معلول علتی است که گاه ناگهانی اتفاق می افتد و گاه مانند کوه، استوار در طول  زندگی حضور دارد، که حتی اندیشیدن به این کوه نیز موجب آرامش است.

امــروز که در اواسـط نـیـمه ی دوم از دهـه ی سـوم عمرم به گذشته نگاه می کنم، مسیری را می بینم که به واسطه ی دلگرم بودن به کوهی چون پدر، استوار و ثابت قدم آن را طی کرده ام، و هر کجا دنیا برایم کم گذاشت، پدر بیش از آنچه نیاز داشتم در کنارم بود،

این چند سطر را برای مردی نوشتم که مرد واژه ی کمی است در برابر عظمت او . . .

.
روزت مبارک باشه بابا

.

ژوئن 7, 2011

پرتقال من

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, موسیقی, شعر در 18:19 توسط سبحان محمدیان

«… چقدر سخته برام که از کنارتون برم، بد خط نیستما، دستام یاری نمی ده، دارن اذیت می کنن، دارم به یاد تو پرتقال منو گوش می دم، همه لحظه هایی که باهات داشتم داره از تو ذهنم رد می شه و وقتی فکر می کنم دیگه قرار نیست داشته باشمشون داغون می شم، ولی می دونم تو منو هیچ وقت فراموش نمی کنی،خود خواهم نه؟!؟ خب دوست دارم، چی کار کنم. سبحان! سبحان! سبحان!!! . . .»

این ها بخش هایی از وصیت نامه ی النازه ، تو وصیت نامه ش 2 صفحه خطاب به من نوشته ، که این بخشی از اون دو صفحه س، درست دو روز پیش از خواب ابدیش . . .

.

 

ژوئن 4, 2011

خود کرده را تدبیر . . . هست، اما به سختی

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ایرانیزه شدن !, رسانه, سیاست به ما چه !! tagged , , , , , در 13:39 توسط سبحان محمدیان

سیاست زدگی از آن دست مسائلی است که مدام به مردم سرزمین من نسبت می دهند، و قیاس می کنند با برخی کشورهای غربی که در آن مردم نه تنها کاری به کار سیاست ندارند که گاه حتی به عنوان مثال در کشوری مانند انگلستان، مردم فردی مانند ملکه را نیز اگر در خیابان ببینند نمی شناسند، در نفس عجین شدن سیاست با حیات ایرانیان بحثی نیست ، اما اینکه چه چیز ایرانیان را تا این حد سیاست اندود کرده است جای بحث فراوان دارد.

به اعتقاد نگارنده یکی از دلایل غیر قابل انکار در جو موجود، خفقان اعمال شده از جانب حکمرانان در دوره های مختلف حیات مدنی جامعه ی ایرانی است، چه هر آنجا که فشار از حدی فزونی یافته، گفتار ها و اعمال سیاسی تنها مفر موجود به نظر آمده است، جایی که شعرا نیز سیاسی می شوند، ورزشکاران، اطبا، حتی مهندسین نیز سیاسی می شوند، محصلین و مدرسین وسیاسیون و افراد پیرامونی علوم انسانی که دیگر جای خود دارند.

ایجاد این خفقان نیز به واسطه ی نگرشی است که می گوید: «کنترل جوامع نا آگاه کار چندان دشواری نیست، تنها کافی است حاکمان فضای نا آگاهی را حفظ و از گسترش آگاهی ها جلوگیری کنند»، در چنین فضایی افراد بدون دانستن حقوقی که می توانند از آنها برخوردار شوند، علاوه بر تامین مطالبات حاکمیت، خود با خلق هنجارهایی قدرت پسندانه، امکان نشر خرد و اندیشه را در جامعه سلب می کنند، گاه خود قداستی به حاکمان می بخشند که پس از اندکی حاکمان را نیز یابو بر می دارد که آری، ما به راستی مقدسیم و بدین سان زمینه ی اعمال فشار بیشتر بر جامعه فراهم می شود، و این همان خود کرده ای است که به سادگی امکان تدبیرش وجود نخواهد داشت،  به عنوان نمونه، یکی از نخستین صداهایی که در آرشیو رادیو بایگانی شده، صدای مظفرالدین شاه قاجار است که می گوید :

» …تا حالا كه… جناب اتابک اعظم از خدمات صادق ولایق شما….که چهل سال است که خدمت می کنید ، از همه خدمات شما راضی هستیم بخصوص این سه ، چهار ساله ای که در وزارت خودتان کار می کنید وانشالله عوض اینها را ، همه را به شما مرحمت خواهیم فرمود و شما هم ابدا ذره ای در خدمات خودتون انشالله قصور نخواهید کرد و مرحمت ما را به اعلای درجه نعمت به خودتان بدانید.انشالله الرحمن بعد از چهار صد سال که خدمت می کنید امیدوار هستم که همیشه خوب باشید واین خدماتی که به من میکنید ،واسه مملکت ایران می کنید البته از خداوند او را ……..بی …… بی عوض نخواهد گذاشت. انشالله عوض او را هم خدا و هم سایه خدا که خودمان باشیم به شما خواهم داد واز خدمات همه وزرا هم راضی هستم و شما خدمات همه را حقیقتا خوب عرض می کنید وهمه را به موقع عرض می کنید.»

پ. ن : در ایران پخش زنده ی مسابقات فوتبال معمولاً با تاخیری 10 تا 15 ثانیه ای همراه است ، به جهت سانسور برخی صحنه هایی که ممکن است با هنجارهای جامعه سازگار نباشد، اما اینکه شب گذشته صحبت های رییس دولت با تاخیری 15 دقیقه ای از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد بی نهایت جای تفکر و تعمق دارد،

مخلص کلام اینکه ، اعتدال شرط رستگاری است ، به اعتقاد من نه آنگونه معجزه ی هزاره ی سوم خطاب کردن فردی شرط عقل است و نه اینگونه تکفیر کردنش رسم خرد ورزی، روزگار پیش رو بسیار رعب انگیز است، باشد که با رعایت اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط به سلامت از آن عبور کنیم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: