اوت 29, 2011

حق

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, شعر در 04:33 توسط سبحان محمدیان

ما از حقمان گذشتیم،

اگر امکان دارد تمام باران های جهان را بر سر دریاچه ی ارومیه بریزید،

نفس کشیدن با دهان ِ خشک ، برای این گربه سخت است . . .
.

بامداد هفتم شهریور هزار و سیصد و نود – تراس خانه ی پدری

……………………………………

پ.ن : بارون پیشنهادیه که من هیچ وقت نمی تونم ردش کنم . . .

اوت 17, 2011

تمجید ِ قلم

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی ! در 05:06 توسط سبحان محمدیان

زمانی که رضا داشت تایپ ده انگوشتی رو به من یاد می داد، نخستین جملاتی که به زبون آورد این بود :
» انگوشت اشاره ی دست راستتو بذار روی کلید J و انگوشت اشاره ی دست چپت رو هم روی حرف F ، چشماتو ببند و حالا فقط با نوک انگوشتات بر آمدگی ِ روی این دو کلید رو حس کن . . . »
هنوزم که هنوزه هر بار که می خوام دست به کیبورد شم و بنویسم، قبل از شروع نوشتن انگوشتای اشاره ی دست راست و چپم رو روی حروف J و F می ذارم و چشمامو می بندم، چند ثانیه ای بدون اینکه به چیزی فکر کنم فقط بر اومدگی روی این دو تا کلید رو حس می کنم، میز کار ِ مغزم پاک می شه، بعد تموم اونچه که در مورد ایده م واسه نوشتن دارم می ریزم روی میز، اونایی که به درد می خوره رو نگه می دارم و بقیه رو می ریزم تو یکی از کشوهای میز ، شاید بعداً به درد خورد، اگه کم و کسری ای اون لا لوا باشه یه جستجو تو اینترنت می کنم و هر چی که لازم دارم رو توی دفترچه ی کوچیک همیشه همراهم یادداشت می کنم، امین به این دفترچهه می گه » همون دفترچه ی کوفتیت » !
حالا دیگه موندم من ، یه سری ایده و همین دفترچه ی کوفتیم، که اینا رو باید با قواعد و دستور زبان به هم چفت و بستشون کنم و همین طور که پیش می رم هر بخش از نوشته رو عَلَم کنم و برم سراغ بخش بعدی، مزیت نوشتن نسبت به ساختن خونه اینه که یه مهندس ِ عمران نمی تونه اگه آخر سر از کارش راضی نبود خونه رو بایگانی کنه تا بعداً شاید از بخشاییش استفاده کنه، اما من از این کارا می کنم، تهش که کل نوشته بنا شد و به راه شد، از سر تا تهش رو نیگا می کنم و اگه دیدم چنگی به دل ِ خودم نمی زنه، به هیچ وجه سعی نمی کنم شانسم رو در مورد دل مخاطب امتحان کنم، سریعاً می ره تو بایگانی و می مونه واسه روز بارونی * .

اما در روزهای مخاطب دار ِ نوشته ها، هر یک نفری که از قلم یه نویسنده تعریف می کنه، تو گویی که رفته نشسته روی دوش نویسنده، کنار بقیه ی مخاطبین، که رفته رفته کار نویسنده سخت تر و سخت تر می شه، که باید تک تک ِ مخاطبا رو با خودش بکشونه و همراه کنه، که باید چیزایی که می نویسه انقدری قوی و جون دار باشه که بتونه تمام این مخاطبا رو با خودش بکشونه و به یه جای میزون برسونه.
امشب دوستی که از دید من صاحب شعور به شمار میاد از قلم من تعریف کرد و درست تو لحظه ای که داشتم تعارف تیکه پاره می کردم که تو لطف داری و این حرفا، حس می کردم که خودم دارم واسه ش قلاب می گیرم، که بره اون بالا، بشینه رو دوشم، بشه بخشی از این بار ِ مسئولیت، تا حالا که هر چی ام شده به این نوشته ی کنار وبلاگم به شدت پایبند بودم، کاش بازم بتونم باشم، تا همیشه . . .

…………………………………………..

* در زبان انگلیسی به روز مبادا Rainy day  می گن .

.

اوت 15, 2011

گوشه ی خودشیفتگی

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی ! در 08:06 توسط سبحان محمدیان

تک و تنها تو خونه داشت نون ها رو خالی می کرد، همبرگرها روی گاز با آرامش ِ خاصی مشغول سرخ شدن بودن و پیاز و جعفری هم خورد شده منتظر ِ خزیدن توی نون ،
رینگ رینگ رینگ ، رینگ رینگ رینگ ،
–  الو امین ! سلام !
– سلام سبحان ، حوصله م سر رفته ، چه کنیم !؟
– خب الان ساعت یازده ِ شبه ، منم دارم همبرگر سرخ می کنم تازه، تهران بعیده برسیم کاری کنیم، می خوای بریم شمال !
– حله ، بریم !
– خیله خب، 12 تجریش باش . . .

ساعت 12 تجریش، ساعت دوازده و نیم ترمینال ِ غرب، یک دوی شب تو پژو 405 زرد رنگ، چهار و نیم صبح چالوس، پنج نوشهر، پنج و نیم خواب تو هتل آپادانا  نوشهر.
صبح بعد از صبحانه پیاده روی به سمت نور، و عکاسی از هر آنچه که چشم آن را می دید، و از آن سفر ِ خاطره انگیز،  سه فریم اش قاب شد، در کنجی نشست، تا گوشه ی خود شیفتگی های ِ پسرک را پر کند،
در اتاقش ،
از دار ِ دنیا . . .

.

اوت 12, 2011

انار

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, شعر در 17:53 توسط سبحان محمدیان

کویر بود،
غربت بود،
کرمان بود،
پدر دانشجو بود و مادر نیز هم،
خانه های سازمانی رادیو،
تماشای روند انار شدن یک گل،
هر روز دم غروب،
که کویر بود،
که غربت بود،
که جمعه ها غروبش غروب تر بود،
شاید انارهای آنجا هم حالا دیگر آناناس شده باشند . . .

کرمان – آذر شصت و نه

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: