دسامبر 8, 2011

قلعه

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, شعر در 02:29 توسط سبحان محمدیان

بر بلندای قلعه ایستاده ام،
قلعه ای بی در و پیکر،
آنقدر که حتی کور سوی نیمه بادی که از ساحل می وزد،
نه حتی می ترساندم،
و نه حتی موهای اکنون دیگر بلند شده ام را می پراکند،
قلعه ای است که گویی تنها کارکردش ترساندن است،
که حتی در نبود تو نمی ترسم،
و تنها سر نهاده بر بالین،
که می کشی مرا انتظار،
که می کشی مرا سوی خودت،
که می کشی مرا تنگ در آغوشت،
و دودی که در باد می وزد،
» که پریشان ترم کند »
حالی که چگونه آمدنت را به فکر نشسته ام،
چگونه دوست داشتنت را،
و داشتنم را،
در اینجایی که حتی کسی نیست،
تا بترسانمش،
تا ارضاء شود حس گاه کرم گرفته ام،
و نمی خواهم این بار سخت بگیرم،
که هر چه پیش آید خوش آید،
که » الخیر ُ فی ما وقع » شاید !
تا دمی دیگر که در آغوشت هوایم را از تو بستانم،
که سینه به سینه افسانه شویم و لب به لب نقل . . .
………..
کیش – قلعه جنّی – ساعت 2 بامداد / آذر 90

.
.

پ.ن : عکس مربوط به کشتی اکنون دیگر نیمه فرو ریخته ی یونانی

3 دیدگاه »

  1. ... said,

    تصور اینکه او تو را موقع لباس پوشیدن یا بستن در خمیر دندان می تواند و مجاز است که تماشا کند، مرا رنجور می کند،
    همچنین، این تصور که او به تماشای تو مو قع بستن در خمیر دندان ممکن است اهمیتی ندهد مرا رنج فقط نه، که دیوانه می کند !

    • الان آدرس رو درست دادن بهتون ؟!
      همینجاست ؟!
      درست اومدید ؟!
      دقیقاً با کی کار دارید ؟!

  2. ناشناس said,

    🙂


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: