ژانویه 24, 2012

تصوّر

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, شعر در 02:31 توسط سبحان محمدیان

تصور با اصالت ترین پیکار آدمی با » زندگی عاری از احساس » است . . .
آنجا که عطر موهای زنی را از تارهای نمایانش هنگام تماشای یک فیلم » تصور » می کنی،
و هرم نفس هایش را از چیدمان کلماتش در یک نوشته . . .

از » غیر قابل چاپ » ها

ژانویه 21, 2012

قریه ی من

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی !, شعر tagged , , , در 04:25 توسط سبحان محمدیان

ساده بود و روستایی،
حال و احوال من،
که فراری بود از هوی و های و از قیل و قال،
و نفس های شهری اش را معادل می کشید،
تا مخازن حالش را در کوه و دشت، صفا اندود کند،
و هواهای قریه را نگاه دارد برای روز مبادا،
تا مبادا حل شود در حجم فولاد و در هجمه ی شهر،
که از معتقدین به چشمه بود و پیرو مذهب رود،
و قریه ای را عاشق بود که » به جای فولاد چشمه را می پرستید»،
و هنوز هم نم نم باران بهانه ای است،
برای جدا شدن از شهر و گره خوردن با آسمان،
شهری که مال من است،
و آسمانی که آن من است . . .

اولین روز ماه تولدم – تهران

ژانویه 17, 2012

ساده مثل آب

Posted in ادبیات, دلخوشی های الکی !, شعر در 07:18 توسط سبحان محمدیان

این روزها که می روند،
از جان من خبر مگیر،
که بی جان زنده ام در این سرای مردگان،
که بوی خون می دهد خاک این خراب آباد،
که آدم ها کشته اند و قلب ها کشته ایم،
و خاکستری را سیاه دیده ایم و سیاه را سیاه و سفید را سیاه،
نه بلد بوده ایم پیش از تولد و نه یادمان دادند،
تا بگوییم و نه انباریم دوستت دارم ها را،
و هر عاشقانه ای را تاختیم بر هم،
گلادیاتور وار،
تا مبادا دست دلمان رو شود،
که وا داده ایم این بار،
و این ها همه کفاره ی فراموشی سادگی ها بود،
ساده مثل آب . . .

سبحان محمدیان – 27 دی 1390

ژانویه 16, 2012

Golden Globe

Posted in لبخند لطفاً !, دلخوشی های الکی ! tagged , , , در 08:57 توسط سبحان محمدیان

اینکه می گن بعضی کلمه ها عمق دارن اینجا خودشو نشون می ده ها،
الان همه ی ما فکر می کنیم » Golden Globe » یعنی معتبرترین جشنواره ی سینمایی جهان بعد از اسکار،
ولی خب جواد شمقدری و مسعود ( فراستی + دهنمکی ) و دوستانشون فکر می کنن » Golden Globe » یعنی بیییییییییلاخ !
.

.

ژانویه 12, 2012

کوچه ملی

Posted in موسیقی, سلیقه خانه ی سبحانی tagged , , , در 01:41 توسط سبحان محمدیان

سلیقه خانه ی سبحانی
قسمت 2

سر این جریان دلار و اینا برای کسب خبر دو سه نوبتی پا شدم رفتم طرفای چهار راه استانبول و منوچهری و فردوسی، اون لا لوا کلی هم رفتم لاله زار رو بالا پایین کردم، اون وسطا یه جا پیدا کردم، یه چند دقیقه تکیه دادم به دیوار و خاطره هام رو ریختم وسط، یادم اومد 17 سال پیش بود، بعد از غروب آفتاب ، با بابا و عمو اومده بودیم واسه خونه لامپ و لوستر بخریم، و من مثل آلیس در سرزمین عجایب بودم ، یه خیابون پر از نور، پر از جاهایی که می شد فهمید از نسل ما قایم کرده بودن، بعد خاطره ها رو ورق زدم و رسیدم به دو سال پیش، که با هم جهان ترین آدم زندگیم رفته بودیم براش کیف بخریم، نه کیف چرم و شیک و بلا، از این چمدون مکه ایا، همون کیسه گنده ها، که حاجیا تمام سوغاتیاشونو می چپونن توش و میارن، رفته بودیم یکی دو تا چمدون مکه ای و یه کیف چرخ دار و یه کیف گردنی ِ مدارک بخریم، که تموم زندگیش رو بریزیم توش و بذاره بره، که بزنه بیرون از این میهمان خانه ی مهمان کش ِ روزش تاریک . . .
و از پری روز که بازم سمت لاله زار بودم مدام دارم این دو مصرع رو می خونم :
«هنوز عکس فردین رو دیوارشه، هنوز پرسه تو لاله زار کارشه . . .»

ژانویه 10, 2012

بالابان

Posted in موسیقی, سلیقه خانه ی سبحانی در 04:21 توسط سبحان محمدیان

سلیقه خانه ی سبحانی
قسمت 1

از میان سازهای بادی تا چند سال پیش علاقه ی عجیبی به پن فلوت داشتم اما اندکی بعد تر با شنیدن چند کار از موزیسین های مختلف ، به ویژه کار مشترک حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان – شنیده شده ترین قطعه ی این آلبوم مشترک، ترانه ی ساری گلین است – بیمار ِ این ساز ِ بالابان شدم، حزن عجیبی داره صدایی که این ساز تولید می کنه و هر نتش شاید ساعت ها حرف واسه گفتن داره.
وقتی صداش به گوش آدم می رسه گویی با دوستی قدیمی خلوت کردی و داری از خاطرات گذشته می گی، نه لزوماً خاطرات تلخ، که از تمام خاطرات، و صدای بالابان ، صدای حس عبور از کوچه ی خاطراته که از این فضای گفت و گو به گوش می رسه . . .

این از ترانه ی ساری گلین، اثری مشترک از حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان

.

و این هم قطعه ای از گروه Katuner که در سال 2009 در شهر ایروان ارمنستان اجرا شده/ این اجرا فوق العاده س، حسابی آوانگارده، از دستش ندید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: