ژانویه 17, 2012

ساده مثل آب

Posted in ادبیات, دلخوشی های الکی !, شعر در 07:18 توسط سبحان محمدیان

این روزها که می روند،
از جان من خبر مگیر،
که بی جان زنده ام در این سرای مردگان،
که بوی خون می دهد خاک این خراب آباد،
که آدم ها کشته اند و قلب ها کشته ایم،
و خاکستری را سیاه دیده ایم و سیاه را سیاه و سفید را سیاه،
نه بلد بوده ایم پیش از تولد و نه یادمان دادند،
تا بگوییم و نه انباریم دوستت دارم ها را،
و هر عاشقانه ای را تاختیم بر هم،
گلادیاتور وار،
تا مبادا دست دلمان رو شود،
که وا داده ایم این بار،
و این ها همه کفاره ی فراموشی سادگی ها بود،
ساده مثل آب . . .

سبحان محمدیان – 27 دی 1390

2 دیدگاه »

  1. نگار دوستی said,

    ای داد بی داد سبحان
    ای داد بی داد
    دیشب واسه خاطر همینا یهو بعد ِ یه نگاه یه عالمه خیره زدم زیر زار زار گریه

    • آقای سیاوش قمیشی می فرمایند : » گریه کن گریه قشنگه . . . »
      راست و دروغش پا خودش، ولی همینکه حس کلماتم گره خورده به حست، بسی خرسندم کرد، که برای بار هزارم تکرار می کنم که خدا حفظت کنه که در این زمانه ی نفهمیده شدن ما رو می فهمی . . .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: