فوریه 8, 2012

ما گلچین تقدیر و تصادفیم

Posted in ادبیات, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, شعر tagged , , , , در 13:02 توسط سبحان محمدیان

سلیقه خانه ی سبحانی
قسمت سوم

یه چیزایی تو زندگی آدم هست، که دوست داری حسرتشون رو بخوری، اصن زندگی  با حسرتشون خیلی جذاب تره تا با خودشون، یعنی همین که هر بار بهشون فکر می کنی و آرزوی داشتنشون رو می کنی خیلی حال بهتری پیدا می کنی تا اینکه قرار باشه داشته باشیشون، یکی از این حسرتا واسه من، این صندلیای پدربزرگاس، همینا که زیرش پایه های هلالی داره و لم می دن روش و تلو تلو می خورن، بعضیا در حال تلو تلو خوردن پیپ می کشن، بعضیا، سیگارشون رو لب آشنا می کنن، بعضیای دیگه هم نه، از پنجره خیره می شن به بارش برف و لحظه های سفیدشون رو نفس می کشن، من اما همیشه تصور این صندلیا رو بیشتر از خودشون دوست داشتم، یعنی هر بار که برف میاد، می رم کنار پنجره، بیرونو نگاه می کنم و فکر می کنم اگه الان اینجا یدونه از اون صندلیا بود چه باحال می شد، و با همین فکر یه قلپ از چایی توی لیوان رو می دم می ره پایین،
نمی دونم چی شد که یاد یه شعر از مهدی استاد احمد افتادم،

با قهوه خیال کیک هم می چسبد | بوییدن میلک شیک هم می چسبد
در کشور ما روابط زن با مرد | در حد سلام علیک هم می چسبد !

بعد یهو تمام اندیشه م از خط دیدم که داشت دونه های برف رو تا رسیدن به زمین همراهی می کرد قل خورد و رفت سمت و سوی حال خوبی های ِ ناشی از شعر، به دیالوگ هایی که بیدل و صائب خرج کلامش بود تا تلخ نوشته های محسن عمادی، تا خیلی چیزهای دیگه، تا داد زدن شعرهای ابی تو ماشین و زمزمه ی شعرهای حسین پناهی زیر لب . . .
راستی حسین پناهی،
که انقدر شاعر بود که بعد از رفتنش هر حسن تعلیلی هم که برای زندگیش بیارن آدم باورش می شه، بعد ترش یادم خودشو کشید و برد سمت فیلم بابا عزیز، که چه حالی بود، و اونجا هم حسین پناهی بود ،

بچه ای که علیرغم تمام سیبیلاش، هیچ وقت باورمون نشد آدم بزرگه . . .

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: