ژوئن 29, 2012

زمختي

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات tagged , , در 06:34 توسط سبحان محمدیان

در كتاب «اعترافات» ِ ژان ژاك روسو، صفحه ي ٢٥٧، خط ١٢ مي خوانم:
» در شامبري با پيرمردي از اهالي ليون، آقاي دو ويويه، كه مرد بسيار خوبي بود آشنا شده بودم. در دوران نيابت سلطنت در ويزا كار مي كرد و پس از آن چون كاري نداشت، در مميزي زمين مشغول به كار شده بود. در ميان اعيان و اشراف زيسته بود. هنرها و معلوماتي داشت، مهربان و مودب بود. موسيقي مي دانست، و چون با هم در يك خوابگاه بوديم، طبعاً براي دوست شدن يكديگر را به آدم هاي زمختي كه احاطه مان كرده بودند، ترجيح مي داديم.»
به فكر فرو مي روم، با چه كساني از سر زمختي ديگران دوست شده ايم؟! چه كساني را از ميان سايرين براي ترس از تنهايي برگزيده ايم ؟! آيا دوستاني داريم كه باري به هر جهت باشند؟!
زمختي مقوله ي بسيار سهل ممتنعي است، درست مانند شعرهاي سعدي، به ظاهر مفهوم روشني دارد، اما تا خودت را حلاجي نكني دستگيرت نمي شود كه در طبقه بندي انسان ها چه كساني براي تو زمخت قلمداد مي شوند. برخي آدم ها تفلونند، اما زمخت نيستند، برخي ديگر سوهان روحند، اما باز هم زمخت نيستند، و اين وسط هستند عده اي كه بلايي از سر و كولشان مي بارد اما زمخت هستند.
و سوال اساسي تري كه مطرح مي شود اين است: كه آيا تعلق خاطر رودربايستي پديد مي آورد يا نه، يعني اگر ما خاطرمان را در بخشي از زمان با خاطر يكي ديگر گره زديم، پس از مدتي رودربايستي باعث مي شود تركش نكنيم يا حقيقتاً كشش و ميلي وجود دارد كه من و او را ما نگاه مي دارد؟!
و من دست آخر نتيجه مي گيرم كه كتاب خواندن از شب تا صبح باعث مي شود كه روز، شب را از تو بدزدد، در حالي كه هم تو و هم آقا پليسه بيدار بوده ايد !
——————————
پ. ن: قابل تامل تر از اينكه با چه كساني از سر زمختي ديگران دوست شده ايم اين است كه چه كساني با ما از سر زمختي ديگران دوست شده اند ؟!!
جهان اندكي ترسناك مي شود !
پ. ن ٢ : اگر حس كنيد يكي كه به شما مي گويد دلش با شما يكدله است، تمام حقيقت را نمي گويد، به اين زمختي فكر مي كنيد يا نه ؟!

20120629-063203.jpg
.
عكس به شكل عجيبي تزئيني است !

ژوئن 25, 2012

سانتي متر

Posted in دلخوشی های الکی ! tagged , , , در 16:47 توسط سبحان محمدیان

دو سه ماهي مي شود كه لپ تاپم به خاطره ها پيوسته است، نوعي زندگي مجازي جديد را تجربه مي كنم، همه ي آمد و شدهاي من به مجاز آباد از طريق صفحه ي سه و نيم اينچي گوشي همراهم اتفاق مي افتد، امروز كه پنجم يكي از بلا ترين تيرهاي عمر من است تصميم گرفتم اين سه و نيم اينچ را قدر بدانم و زين پس هر كجا كه هستم باشم اينترنت مال من است !
البته خدا خيلي پديده ي رحيمي است، چرا كه ممكن بود يك اينچ، پنج سانتيمتر باشد و آن موقع بود كه ايده پردازي ها شروع مي شد، كه اين سه و نيم اينچي كه گفتي منظورت دقيقاً همان عشق پانزده سانتي اي نبود كه نامجو هم پيشتر گفته بود، و ما هر چه توضيح مي داديم كه آخر سه و نيم اينچ مي شود هفده و نيم سانتيمتر به خرجشان نمي رفت كه نمي رفت، به هر حال هميشه عده اي هستند كه يك چيز به خرجشان نرود!
اكنون كه شروع به نگارش تلفني كرديم نقطه ي ديدمان به جهان بسيار عجيب است، شايد مي بايست اين تجربه را، يعني نگارش در سه و نيم اينچ را، در گوشه و كناري ديگر داشته باشم، كه حال ذهن كلام بنيان را با احوال روح تصوير گرا در بياميزم و از اين مقاربت جانانه شايد هم حاصلي جذاب پديد آمد،
بگذريم،
دولت شرمنده از آن ما، عشق پانزده سانتي از آن تو …

20120625-164412.jpg
.
نقطه نظر من به جهان، در حال نگارش اين سطور
………………..
نقطه ي سياه كوچك سمت چپ عكس، اهرم بستن دريچه ي كولر است !

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: