ژوئیه 16, 2012

زنده روح

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, دلخوشی های الکی !, شعر tagged , در 08:18 توسط سبحان محمدیان

خسته جان و زنده روح،
«نیش می خندم به ایام زمان»،
مثل آن باران تابستانی ِ شبهای داغ . . .

…………………

شب گذشته تهران یک بار دیگه خودشو به رخ ما کشید، و در گرمای چهل درجه ی تابستان، ناگهان باران . . .

.

Advertisements

ژوئیه 12, 2012

تا همیشه ای که این لحظه ثبت است

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی ! در 17:23 توسط سبحان محمدیان

گاهی برای فشردن کلید های یک کیبورد لازم نیست برنامه ریزی کرده باشی، حتی لازم نیست به چیزی فکر کرده باشی، همین که یک عکس در برابر چشمانت جا خوش می کند می شود دلیل صدای روح نواز کیبورد، و چه ترجمه ی اسفناکی است این » صفحه کلید » !

می شود به مجموعه ی این کلید ها گفت » ابزار تبت ذهن » و یا » ذهن نگار » که گاهی که نمی اندیشی به چرایی ِ نگارش و روحت می نگارد آن زلف گره زدنی های جانش را، حتی می شود به آن گفت » حس نگار «، همین که از دیدن عکس یک بانوی ِ خندان لب و دست به چانه پیوند زده احساس می کنی که باید حرف بزنی از پیچیدگی های خلقت، که وقتی می شود عکسی را مدتی نگاه کرد و هیچ نگفت، که می شود اجازه بدهی ذهنت در دشتی قدم بزند، شانه به شانه ی همان بانوی خندان لب، و هیچ نگویی، همه را جمع کنی یکجا و بدون ملاحظات معمول از حس مشغولی های آن  لحظه های تصور شده حرف بزنی، حتی با فهم این نکته که این نوشته را خودش هرگز نمی خواند، خودش حتی شاید تو را نشناسد، حتی شاید اگر روزی در خیابان او را ببینی و به رویش لبخند بزنی، رو از تو بر گرداند و در ذهنش بگوید » عجب دیوانه ی شاد روانی » !

و زلف هایی که تو بر باد نمی روی از رفتنشان بر باد، می نشینی برای خودت و تصور می کنی از او که هیچ از او نمی دانی، حتی جلوی خودت را می گیری و نمی روی ببینی ساکن کجاست، همین که هم عصر توست کافی است، همین که می خندد، همین که دست بر چانه زده برای ساعت ها خیال کافی است، دستی که سر انگشتانش می رسد به لپی بالا آمده از خنده ای ملیح، از لبخندی که حتی ممکن است یک ژست باشد برای عکاس آن لحظه، و بعد با خودت فکر می کنی از احوالات عکاس، شاید معشوقی هنر-پشیه، که با هنرش دلبری می کند از بانوی ِ خندان لب، و یا شاید یک عکس خویش گرفته که غربی های کم حوصله برای خلق کلمات حس دار آن را سلف پرتره می نامند، اصلاً چه اهمیت دارد پیش از ثبت این عکس، حتی بعد از آن، که شاید بعدش یک عشق بازی ِ جان بخش بوده باشد، مهم همان لحظه ای است که ثبت شده است، مهم کاری است کارستان، توقف زمان، که حتی دانشمندان ِ سخت کوش نیز نتوانسته اند آن را انجام دهند، توقف زمان، و چه توقف لبخند مندی !

و تو که می دانی لحظاتی بعد که این ها را نوشتی، کلمات را به حال خودشان رها می کنی و بر می گردی به صفحه های کتاب سبز رنگی که در آن ویل دورانت از زندگی نویسندگان شهیر ِ کشوری دیگر برایت می گوید، به » تفسیر های زندگی » ِ مردان و زنانی که خوش نشسته اند در کلام ِ کتابت شده ی ویل دورانت، کسی چه می داند، شاید بعد از نگارش هر یک از تفسیر ها، ویل و آرین دورانت دمی را به عشق بازی می گذراندند، عشق بازی ِ ناشی از شادی ِ ثبت پیرامون زندگی ِ یک نویسنده، یک آمریکایی، یک هر چی، مهم اما همان زن لبخند به لب و چانه به دست است، تا همیشه ای که این لحظه ثبت است . . .

ژوئیه 3, 2012

تابع ثابت

Posted in لبخند لطفاً !, سیاست به ما چه !! tagged , , , , , در 02:21 توسط سبحان محمدیان

مي گوييم «ما را نگه چشم تو از چشم تو خوشتَر»، مي گويند چي؟! گفتيد تِر و اشاره تان هم به سياست هاي اقتصادي دولت بود ؟! مي گوييم به اجداد احتمالاً محترمتان ما چنين قصدي نداشتيم، با زيركي ما را نگاه مي كنند و مي گويند خب، پاي كشور دوست و برادر چين را هم كه به ميان كشيديد، مي گوييم عجب داستاني داريم، شما گويا همانهايي هستيد كه خدا بر دلهايتان قفل زده است و سدي در برابر گوشها و چشمهايتان قرار داده است، خشمگين مي شوند و با تغيير رنگي محسوس در رخساره شان داد مي زنند: بشار اسد خيلي هم مردمي است، ما چشمان حالا ديگر گرد شده مان را قدري قورت مي دهيم و با صدايي كه بنزين بر آتش خشمشان نريزد مي گوييم: ما كه در مورد سوريه حرفي نزديم، سر شديد اللحني به نشانه ي تاسف براي ما تكان مي دهند و مي گويند: پس پاي روسيه را هم وسط كشيدي! ما كه ديگر مغزمان از تحليل عاجز است با خود مي انديشيم: ما كه هر چي بگوييم در راستاي تئوري توطئه فتقش را رتق مي كنند، پس بگذاريد يك چيزي بگوييم بلكه بر عكس بررسي شد و اوضاع اندكي تلطيف شد، گلويي صاف مي كنيم و مي گوييم: شنيده ايد كه امارات ادعاي مالكيت جزاير سه گانه را مطرح كرده است؟! مي گويند: خب؟! مي گوييم همين ديگر، شهر كه كلانتر نداشته باشد قورباغه هفت تير كش مي شود! مي گويند منظور ؟! مي گوييم خب همين ديگر، انقدر دشمن تراشي كرده ايم كه تهش همين مي شود ديگر، مي گويند خب؟! ما گل از گلمان مي شكفد كه شيوه ي معكوس دارد جواب مي دهد و ادامه مي دهيم: از آن سو وضع معيشت مردم را هم كه مي بينيد، مي خواهيم كمي بيشتر به ايراد سخن بپردازيم كه ناگهان روي بر مي گردانند سمت ما و مي گويند، بِبُر صداتو يه دقيقه، نذاشت بفهميم طرف اون ور خط چي داره مي گه قطع شد!
و ما با قيافه اي مچاله شده چونان آلوي برغان، با خود مي انديشيم برخي آدم ها تابع ثابت هستند، هر جور ورودي هم كه به آنها بدهيد، خروجي يكسان است، و ترجيح مي دهيم تا اختلاسي چيزي به نافمان نبسته اند و با نام «س.م» محاكمه مان نكرده اند صحنه ي گفت و گو را ترك نماييم، باشد كه رستگار بمانيم و البته زنده !

20120703-022023.jpg

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: