ژوئیه 12, 2012

تا همیشه ای که این لحظه ثبت است

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی ! در 17:23 توسط سبحان محمدیان

گاهی برای فشردن کلید های یک کیبورد لازم نیست برنامه ریزی کرده باشی، حتی لازم نیست به چیزی فکر کرده باشی، همین که یک عکس در برابر چشمانت جا خوش می کند می شود دلیل صدای روح نواز کیبورد، و چه ترجمه ی اسفناکی است این » صفحه کلید » !

می شود به مجموعه ی این کلید ها گفت » ابزار تبت ذهن » و یا » ذهن نگار » که گاهی که نمی اندیشی به چرایی ِ نگارش و روحت می نگارد آن زلف گره زدنی های جانش را، حتی می شود به آن گفت » حس نگار «، همین که از دیدن عکس یک بانوی ِ خندان لب و دست به چانه پیوند زده احساس می کنی که باید حرف بزنی از پیچیدگی های خلقت، که وقتی می شود عکسی را مدتی نگاه کرد و هیچ نگفت، که می شود اجازه بدهی ذهنت در دشتی قدم بزند، شانه به شانه ی همان بانوی خندان لب، و هیچ نگویی، همه را جمع کنی یکجا و بدون ملاحظات معمول از حس مشغولی های آن  لحظه های تصور شده حرف بزنی، حتی با فهم این نکته که این نوشته را خودش هرگز نمی خواند، خودش حتی شاید تو را نشناسد، حتی شاید اگر روزی در خیابان او را ببینی و به رویش لبخند بزنی، رو از تو بر گرداند و در ذهنش بگوید » عجب دیوانه ی شاد روانی » !

و زلف هایی که تو بر باد نمی روی از رفتنشان بر باد، می نشینی برای خودت و تصور می کنی از او که هیچ از او نمی دانی، حتی جلوی خودت را می گیری و نمی روی ببینی ساکن کجاست، همین که هم عصر توست کافی است، همین که می خندد، همین که دست بر چانه زده برای ساعت ها خیال کافی است، دستی که سر انگشتانش می رسد به لپی بالا آمده از خنده ای ملیح، از لبخندی که حتی ممکن است یک ژست باشد برای عکاس آن لحظه، و بعد با خودت فکر می کنی از احوالات عکاس، شاید معشوقی هنر-پشیه، که با هنرش دلبری می کند از بانوی ِ خندان لب، و یا شاید یک عکس خویش گرفته که غربی های کم حوصله برای خلق کلمات حس دار آن را سلف پرتره می نامند، اصلاً چه اهمیت دارد پیش از ثبت این عکس، حتی بعد از آن، که شاید بعدش یک عشق بازی ِ جان بخش بوده باشد، مهم همان لحظه ای است که ثبت شده است، مهم کاری است کارستان، توقف زمان، که حتی دانشمندان ِ سخت کوش نیز نتوانسته اند آن را انجام دهند، توقف زمان، و چه توقف لبخند مندی !

و تو که می دانی لحظاتی بعد که این ها را نوشتی، کلمات را به حال خودشان رها می کنی و بر می گردی به صفحه های کتاب سبز رنگی که در آن ویل دورانت از زندگی نویسندگان شهیر ِ کشوری دیگر برایت می گوید، به » تفسیر های زندگی » ِ مردان و زنانی که خوش نشسته اند در کلام ِ کتابت شده ی ویل دورانت، کسی چه می داند، شاید بعد از نگارش هر یک از تفسیر ها، ویل و آرین دورانت دمی را به عشق بازی می گذراندند، عشق بازی ِ ناشی از شادی ِ ثبت پیرامون زندگی ِ یک نویسنده، یک آمریکایی، یک هر چی، مهم اما همان زن لبخند به لب و چانه به دست است، تا همیشه ای که این لحظه ثبت است . . .

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: