سپتامبر 14, 2012

مرخصی ساعتی

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, موسیقی, دلخوشی های الکی ! در 19:46 توسط سبحان محمدیان

یه پسرکی بود کنار پارک ملت میومد ساکسیفون می زد | باهاش دوست شده بودم | بعد از ظهرا از رادیو مرخصی ساعتی می گرفتم می رفتم یه کم ساکسیفون گوش می کردم بر می گشتم | یه بار تو برگه ی مرخصی ساعتی، دلیل مرخصی رو نوشتم:

» زلف گره زدن با ساکسیفونیستی در حاشیه ی ولیعصر ! »

.

سپتامبر 9, 2012

مهد تعشّق

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی ! در 03:44 توسط سبحان محمدیان

عشق باید عشق باشد،
باید علاقه ی شدید قلبی باشد،
اگر شدید نباشد،
اگر زیاد نباشد،
با کسری هایی که می خورد تمام می شود،
ثبات شدت علاقه در تنهایی رخ می دهد،
هر جمعی، هر اجتماعی، هر رخدادی، چیزی از عشق می کاهد،
حتی تخت هم اگر دو نفره باشد برد آفرین است،
همین که یادی از شخص دیگری بشود،
سه نفره می شود و کسری می خورد،
لوندی ها و شیرین کاری های دلربا نیز در هر حالتی غیر از زندگی ِ دو نیمه ی علاقه در غاری دور افتاه، تنها تلاشی است برای ثبات شرایط موجود،
که هر تعریف و تمجیدی از سوی اغیار، اگر چه بدون نیت و تلاش برای دلربایی، اما زخمی می شود بر پیکره ی حساس عشق،
که می شود » دگرانت نگرانند و من دل نگران، نتوانم نگرم در تو ز بیم دگران «،
و آنان که می توانند عشقشان را به دندان بگیرند و به کلبه ای نا پیدا در دل جنگلی بکر پناهنده شوند،
– که از عهده ی تمامان خارج است و می دانیم –
و الباقی دست به کار شوند و دو نفره های یک جهانشان را، که نه یادی و نه نامی و نه اسمی و نه رسمی از سایر مخلوقات درش نیست، فزونی بخشند،
تا رفت و آمدشان به سرزمین انسان های غیر از خودشان از حجم عاطفه نکاهد،
که خودشان باشند و خودشان و خودشان،
و عشق . . .

———————————–
پی نوشت :

یادم نیست تابستانی بود که عاشق شدم؟
یا عشق آمد
که تابستان شدم؟!!
اما لحظه های با تو،
زمزمه های شرابی رنگی بود که مَزمَزه شان
زیر پوستم گُر می گرفت
و لحظه ها
خوشه های سرخی که پیرامونمان
تِلو تِلو می خوردند…..
یادم نیست مَزمَزه ات کردم
یا زِمزِمه ام کردی
که گم شدم در عطر سِکر آور تنَت
که تا هنوز
در همان تابستان
خواب مانده ام……

» عکس و پی نوشت از امضای پای عکس «

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: