دسامبر 22, 2012

اميد

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی ! tagged , , , در 21:34 توسط سبحان محمدیان

من علاوه بر كودك درون، كره خر درون، مادر ترزاي درون و وودي آلن درون، يك لوئيس بونوئل درون هم دارم !
امشب به شدت دست و دلم مي رفت به لجن مال كردن رفتارهاي بورژوازي، جرقه ش هم از مرور خاطرات آخرين كيش رفتنم زده شد و در آوردن اداي تنگا توسط خيليا، كه جماعتي انسان تر از خودشون بايد صرف بي پول بودن به اين شبه بورژوا ها سرويس بدن تا اونها بتونن لختي اداي تنگا رو در بيارن و مثلاً بهشون خوش بگذره !
از اون كارگر بشاگردي ِ آشپزخونه ي مجتمع غروبِ كيش اير بگم كه يه بعد از ظهر رو حسابي باهاش گپ زدم و از درداش گفت، يا اون پسرك زاهداني كه تو پاركينگ پرديس اومد ازم فندك گرفت و سر صحبت رو باهاش باز كردم و گفت چه طور سه شيفت كار مي كنه تا خرج مادر و پنج تا خواهرشو بده، يا حتي از اميد اناري، كه از شمالي ترين درياي ايران كوچ كرده به جنوبي ترين درياش، تا آب انار بفروشه به جماعتي از خود متشكر، كه آب انارشونو با پرسيدن چند تا سوال احمقانه از هواپيما مدل فروشيه كنار اناري تموم كنن و تهش شايد واسه پز دادن يه ماشين كنترلي هم خريدن و رفتن كه رفتن …
و خيلي غر هاي ديگه، ولي خب سعي كردم خودمو آروم كنم و چيزي نگم،
از اين دست آدما دور و بر خودمون كم نداريم، واسه پوستشون خوب نيست اگه يه وقت بهشون بر بخوره !
ولي اميد ! من شماره ت رو گرفتم واسه همچين وقتايي، كه بدونم و بدوني كه زندگي همون چيزيه كه زير پوست شهر جريان داره …
برم زنگ بزنم اميد اناري …

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: