ژانویه 19, 2013

خاطره گرفتگي

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, شعر tagged , , در 03:21 توسط سبحان محمدیان

امشب دلم آنقدر تنگ شد كه قلبم نيست،
مغزم مي تپد،
خاطراتمان را پخش مي كند در تمامي رگهاي تنم،
كبودي ِ مزمن گرفته ام از خون مردگي ِ ناشي از تجمع خاطرات عظيممان در مويرگ هاي كل ّ تنم ،
اطبا مي گويند » سيانوز » ، تو بخوان خاطره گرفتگي،
تو هم اگر دلت تنگ است،
اگر قلبت جا نمي شود در تنگناي دلت،
به اندازه ي كافي خاطره هست،
براي سر كردن ِ يك امشبي مسخ رها شده در سرما،
اصلاً بشويم بهزيستي براي هم،
تو سرپرستي مرا بپذير، من تن پرستي تو را،
من جان پرستي ِ تو را،
من تو پرستي ِ تو را،
آخرش هم صبح كه از خواب پا شديم،
دلمان كه باز شد،
قلب من مال تو،
كلي رگ ِ پر از خاطره داري برايش تعريف كني …
——————–
از » شعر هايي براي روز مبادا » ي خودمان
به تاريخ همين امشب كه دل تنگم
همين يكي مانده به آخرين شب دي

ژانویه 16, 2013

ما خيلي خوبيم

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, سیاست به ما چه !! tagged , , , , , , در 03:52 توسط سبحان محمدیان

بعيد مي دونم جايي عجيب تر از ايران روي كره ي زمين باشه! عنايت بفرماييد؛
آيت الله جنتي: بايد ارتباط سران فتنه از مردم قطع شود و در خانه‌هاي آنها بسته و رفت و آمدهاي آنها محدود شود؛ بايد تلفن و اينترنت آنها قطع شده و آنها در خانه‌هاي خود زنداني شوند، سران فتنه ساقط، بي آبرو و معدوم شده هستند. ( خبرگزاري فارس ٢٩ بهمن ٨٩ )
حبيب الله عسگر اولادي: من با برادرم موسوی و برادرم کروبی سال‌ها کار کرده‌ام ولی در سال‌های فتنه برخی مسائل را نپذیرفتند. موسوی رییس ما در دولت بود. ایشان فتنه‌ساز نیست، اما راهی باز شده، باید از فتنه تبری بجویند. من باز می‌گویم که فتنه‌گر آمریکا، اسرائیل و انگلیس‌اند و باید از اینها تبری بجویند. درباره حصر خانگی این دو عزیز نیز جدا از اینکه مقامات امنیتی و قضایی چه تصمیمی بگیرند، من به عنوان عضو هیات منصفه می‌گویم که این دو را مجرم نمی‌شناسم.( خبرگزاري ايسنا ٢٥ دي ٩١ )

تازه اين دو همفكر هستن، واي به حال مابقي جريانات با ديدگاههاي مختلف و زاويه دار نسبت به هم.
يعني دقيقاً همين قدر كه مي بينيد ما خوبيم !

20130116-032340.jpg

ژانویه 2, 2013

خط زندگي، خش خاطره

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, دلخوشی های الکی ! tagged , در 01:07 توسط سبحان محمدیان

شيشه ي عينكم را گه فرا گرفته است، پر است از خط و خش هايي كه در طول ساليان گرد آوري كرده ام، از جاي جاي ايران، از خط روسري گرفته تا خش شلوار جين، گاهي انسان بايد تأسي كند به همان شاعر بزرگي كه نمي خواست چشماش دنيا رو ببينه، و اجازه دهد چشمانش برسد به عشق بازي با موانع بصري، كه يادمان بيايد ما ميليون ها بي بصيرت بوديم، الّا قليلا، و همچنان نيز هم، الّا قليلا تر !
مي گويم: ديگر ديدن از خلال اين عينك سخت شده است
مي گويد: لا اقل شيشه اش را عوض كن
و من كه مردد مي مانم،
كه دلم مي آيد اين همه خاطرات ِ كتاب ها و فيلم ها و تاتر ها و كنسرت هاي ديده شده از ميان اين خطوط را به فراموشي بسپارم يا نه؟!
كه چگونه مي توان بي خط خاطره زنده بود و با خش خاطره كور شد …

20130102-000556.jpg

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: