ژانویه 19, 2013

خاطره گرفتگي

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, شعر tagged , , در 03:21 توسط سبحان محمدیان

امشب دلم آنقدر تنگ شد كه قلبم نيست،
مغزم مي تپد،
خاطراتمان را پخش مي كند در تمامي رگهاي تنم،
كبودي ِ مزمن گرفته ام از خون مردگي ِ ناشي از تجمع خاطرات عظيممان در مويرگ هاي كل ّ تنم ،
اطبا مي گويند » سيانوز » ، تو بخوان خاطره گرفتگي،
تو هم اگر دلت تنگ است،
اگر قلبت جا نمي شود در تنگناي دلت،
به اندازه ي كافي خاطره هست،
براي سر كردن ِ يك امشبي مسخ رها شده در سرما،
اصلاً بشويم بهزيستي براي هم،
تو سرپرستي مرا بپذير، من تن پرستي تو را،
من جان پرستي ِ تو را،
من تو پرستي ِ تو را،
آخرش هم صبح كه از خواب پا شديم،
دلمان كه باز شد،
قلب من مال تو،
كلي رگ ِ پر از خاطره داري برايش تعريف كني …
——————–
از » شعر هايي براي روز مبادا » ي خودمان
به تاريخ همين امشب كه دل تنگم
همين يكي مانده به آخرين شب دي

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: