اکتبر 26, 2013

چمن

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات در 15:09 توسط سبحان محمدیان

ذهنش گاه رو در روی خودش می نشست و چشم در چشم خودش می دوخت و خودش را به چالش می کشید، گاه حاضر جوابی می کرد و گاه در برابر سوالی که خود طرح کرده بود هاج و واج تنها به نظاره می نشست، همین چند شب پیش بود که با کلمه ای سه حرفی چنان جنجالی راه انداخت که تا ساعت ها گیج و متحیر به اطراف نگاه می کرد، طوری که تنها دو قدم با جنون فاصله داشت، هر چند خودش اعتقاد داشت جنونی هم اگر دست دهد جنون فوق عقل است و از سر فهم زیاد به حال جنون رسیده است، اما حقیقت آن بود که اطرافیان هنگام خرج کردن کلمه ی » دیوانه » ، ملاحضه ی این چیزها را نمی کنند.

بدون هیچ مقدمه ای ناگهان خودش را مخاطب قرار داد که :

–         چمن چیه ؟!

–         چه چمنی ؟!

–         هر چمنی که به فکرت که فکرم باشه می رسه رو بگو، سعی کن چندان دم دستی نباشه.

–         خب اگه خیلی دم دستی به ماجرا نگاه نکنم اینطور می شه گفت که چمن اسم یه بستنی فروشی تو میدون نیاورونه !

–         آره خب، هست ، ولی اون چمنی که من می گم این نیست.

–         بذا فکر کنم، آها ، یه چمن دیگه هم هست که چمن استودیوم آزادیه، کلی وقت صرفش کردن و کلی کارای مهندسی روش انجام شده تا الان کیفیتش خوبه و فصلی کلی بازیهای جور و واجور . . .

–         نه، نه ، نه ، منظورم این چمن هم نیست، یعنی کلاً تو باید حول و حوش لهو و لعب باشی ، یعنی یا شکمت که بشه بستنی ، یا بازی و سرگرمی که بشه فوتبال ؟!

–         خب آخه یه چمنم هست که چمن معمولیه که همه جا هست، تو خیابونا، تو پارکا، تو میدونا، تو . . .

–         همین همین، تو میدونا ؟!

–         آره خب ، مثلاً میدون آزادی ، میدون فردوسی، میدون بهارستان،

–         میدون هفت تیر ؟!

–         آره ، هفت تیرم چمن دا . . .، هفت تیر؟! آخه هفت تیر چمنش فرق می کنه، یعنی روزش همون چمنیه که همه جا هستا، ولی شب که می شه یه چمن دیگه س،

–         دیدی حالا حواست که حواسم باشه هست ؟!

–         آره، هفت تیر شبا چمنش فرق می کنه، حدود ساعت 9 بود فکر کنم . . .

این گفت و گو به همین جا ختم نشد، اما از اینجا به بعد گفت و گو چنان با در خود فرو رفتگی همراه بود که بعید است کس دیگری از محتوای آن اطلاع داشته باشد، اما حدود سه چهار ماه قبل بود، یک غروب پاییزی سل و سی حسابی تهران گردی کرده بودند، دست آخر هم در کافه ژاندارک گپ و گفت مفصلی پیرامون فرهنگ لت و پار جامعه داشتند، البته نه از آن دست گفت و گوهایی که تهش طرفین بحث همه چیز را به لجن می کشند و اگر شخص سومی ناظر و شنونده ی صحبت هایشان باشد گمان می کند که روشن فکر تر از اینها در عالم نیست، یک گپ و گفت تجربه محور، که هر کدام پیرامون اطرافیانشان و اینکه کدام یک از رفتارهای آنان آزارشان می دهد به ایراد سخن پرداخته بودند، البته ناگفته نماند که سل چند جایی به حدی از تحلیل هایش پیرامون رفتار آدمیان به وجد آمده بود که سنگینی نگاه سایر کافه نشینان را حس کرده بود و کمی از شورش کاسته شده بود، حتی یک بار از این به وجد آمدن ها چهار هزار تومان برایش آب خورد، تازه شانس آورده بود که لیوانی که با ضربه ی دستش به هوا برخواسته بود در جایی غیر از اعضا و جوارح هم کافه هایش به زمین نشسته بود.

 بعد از این گپ و گفت درون کافه ای، سل و سی اندکی پیاده روی کردند و ادامه بحث را پی گرفتند، منتهی این بار آرام تر و با حوصله تر، تا اینکه به میدان هفت تیر رسیدند، در چمن های وسط میدان ولو شدند و بدون توجه به بحث قبلشان گفت و شنود دیگری آغاز کردند،

سل : تو که جونور شناسی خوندی هیچ می دونی الان لا به لای این چمنا چند مدل جک و جونور دیگه دارن زندگی می کنن ؟!

سی : دستت درد نکنه دیگه، حالا رشته ما شد جونور شناسی ؟!

–         نه خب ، مهم الان رشته ی تو نیست، مهم سوالیه که من پرسیدم، هیچ می دونی الان بین این چمنا چند مدل جک و جونور دیگه دارن زندگی می کنن ؟!

–         دیگه؟! یعنی الان خودمونم باید حساب کنم یا نه ؟!

–         خودمون که نه خب، تکلیفمون روشنه، یعنی هر تعداد گونه هم که باشه ، باید منهای دوش کرد، یه گونه تو ، یه گونه من !

–         راستش اگه از دید خودمون به قضیه نگاه کنم همین دو گونه کفایت می کنه، یه گونه ش برای تو، یه گونه ش برای من…

و سی هنوز حرفش تمام نشده مشتی چمن را که در تمام مدت گفت و گویشان جمع کرده بود به صورت سل پرتاب کرد، سل اما چنان خمار دیدگاه سی شده بود که تا چند ثانیه با چشمانش – که البته سخت بود بخواهد کامل باز نگهشان دارد – بر روی سی سکته کرد و بعد هنگامی که سی می خواست شروع به صحبت کند انگشت اشاره ی دست راستش را بر روی لبان سی گذاشت و گفت :

–         هیچ توجه کردی بعضی حرفا سکته ی شعوری داره واسه آدم؟! یعنی فهمت از دنیا یک آن با چالش جدی مواجه می شه، یه جوریه که انگار یدونه خاور رو با بارش گذاشتن روی مغزت بعد خودت باید ژان وان ژان وار بری خاوره رو از روی مغزت بر داری !

–         ژان وان ژان گاری بلند کرده بود !

و سل در حالی که به چشمان خمارش خنده ی آکنده از محبتش هم اضافه شده بود مشتی چمن به سی داد و گفت : بیا، دیدم شما چمنتون تموم شده، گفتم ما یه مقدار داریم، فعلاً هم نیازش نداریم، شما مصرف کنید انگار ما مصرف کردیم، ضمناً اگه با صورت کارتون راه نمیافته یقه ی ما هم عند المطالبه در خدمت شماست . . .

سی چمن ها را از دست سل گرفت و دستش را بالای صورت سل که اکنون دیگر کاملاً بر روی چمن ها در کنار پای سی دراز کشیده بود آورد و آرام آرام چمن ها را در نسیم ملامی که می وزید رها ساخت ، سل نیز با چشمانی بسته از خوشی برخورد تک تک دانه های چمن را با صورتش به رقص نشسته بود و سرش را مانند پری که در هوا رقص کنان به این سو و آن سو می رود مدام از طرفی به طرف دیگر تکان می داد، در آن غروب پاییزی آن بخش از میدان هفت تیر به طور کامل از سایر بخش های دنیا جدا بود، حتی فرشتگانی که مامور ثبت و ضبط کردار انسان ها بر روی کره ی زمین هستند برگه های ماموریت جدیدی پر کردند و سپس به ثبت آن لحظات پرداختند، گویی که این بخش از کره ی زمین سیاره ای دیگر بود که میلیون ها سال نوری با زمین فاصله دارد، که دو ساکن دارد، چند متر مربع زمین چمن کاری شده و نسیم ملایمی که در سطح سیاره در حال وزیدن است، فارغ از اینکه در سیاره ای که میلیاردها کیلومتر از آنها فاصله دارد مردمانی ایستاده اند و در کنار خیابان فریاد می زنند : » سید خندان دو نفر » .

——–

پ.ن : یکی از داستان های کوتاه کتابی که هنوز تصمیم به چاپش ندارم !

Advertisements

اکتبر 24, 2013

شب نشيني در جهنم

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات در 00:27 توسط سبحان محمدیان

او با لباس فرم بود و من خاطرم نيست با چه لباسي بودم، اما سر تا پا سرما خورده بودم،
در يكي از آخرين روزهاي مهر،
مثل هميشه ديرش شده بود،
روبرويم چند نقاشي سياه و سفيد بود كه بايد در موردشان چيزي مي نوشتم،
قلم را روي كاغذ مي لغزاندم و چشم از او بر نمي داشتم،
نزديك آمد،
بغلم كرد، مرا بوسيد و كيفش را پشت سرش كشيد و از در بيرون رفت،
هيچ كداممان نمي دانستيم كه اين آخرين آغوش مشتركمان است، كه اين آخرين هم نشيني لب هاي ماست،
اما من تا انتهاي بسته شدن در و محو شدنش با تمام وجود نگاهش كردم و او بدون آنكه سري سمت من برگرداند در را بست و رفت،
من با چشمانم او را ذخيره مي كردم براي تمام روزهاي بعد از رفتنش،
و او با تمام وجود مشغول رفتن بود،
و سهمگين ترين فرا گرفتني تمام دنيا را پنج روز بعد شروع به يادگيري كردم،
هراس انگيز است آموختن ديگر نگرانش نشدن،
آن سه شنبه شب لعنتي اي كه يك شب را پاي تلفن صبح كردم و بي وقفه شماره اش را گرفتم،
كه نگرانش بودم و دست آخر تازه آفتاب زده بود كه گوشي اش را جواب داد،
گفت كه شب آمدم خانه و خوابيدم،
و من تازه آنجا بود كه فهميدم او ديگر رفته است …
راستي تا به حال شده يك شب را پاي تلفن صبح كني …؟!

.

20131023-232310.jpg
.
————–
بخشي از دست نوشته هايي كه هنوز ناشري پيدا نكرده ايم براي چاپش

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: