نوامبر 23, 2013

لحظه ی حقیقت

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, هنر, رسانه tagged , , , , , , در 07:38 توسط سبحان محمدیان

« ولکن يُوخَذُ مِن هذا ضِغثٌ و من هذا ضغث فَيُمزجان …»

 مردم قسمتي از حق و قسمتي از باطل را گرفته و در هم مي آميزند و از اين راه ، باطل را به خورد مردم مي دهند.

 -خطبه ی 50 نهج البلاغه

شاید در نگاه اول به این کلام امیر المومنین، این طور به نظر برسد که نوشتار بنده نیز همراستا با نوشتار اکثر دوستان در تقبیح برنامه ی لحظه ی حقیقت خواهد بود، اما اینجانب از کلام امیر المومنین برای بیان آنچه که انسان ها به شکل روزمره در زندگی خود انجام می دهند وام گرفتم، و قصد ارجاع آن به برنامه ی لحظه ی حقیقت را ندارم.

در بخشی از رمان » بادبادک باز » نوشته ی خالد حسینی می خوانیم :

«تف به ريش هر چي عنتر حق به جانب است. غير از تسبيح انداختن و از بر كردن كتابي كه اصلا زبان آن حاليشان نيست هنر ديگري ندارند. هر چي ملا يادت داده را ول كن. فقط يك گناه وجود دارد والسلام و آن هم دزدي است. هر گناه ديگري هم نوعي دزدي است مي فهمي چه مي گويم؟ اگر مردي را بكشي يك زندگي را مي دزدي. حق زنش را از داشتن شوهر و حق فرزندش را از داشتن پدر مي دزدي. وقتي دروغ بگويي حق كسي ار از دانستن حقيقت دزديده‌اي. وقتي تقلب مي‌كني حق رعايت انصاف را مي دزدي. هيچ كاري پست‌تر از دزدي نيست امير. اگر كسي چيزي را كه مال خودش نيست بردارد، خواه جان يك آدم باشد خواه يك تكه نان تف به رويش.»

می گویند هر انساني اگر بتواند كتاب شخصي‌اش را بنويسد بي شك كتابي بي نظير خواهد بود و به نظر مي رسد بادبادك باز كتاب شخصي خالد حسيني است،  كتاب شخصي كتابي است كه در آن نويسنده بدون ترس از قضاوتها روح خود را عريان مي‌كند و در معرض ديد تماشاگر مي‌گذارد. بنده در اینجا از همین مفهوم کتاب شخصی استفاده می کنم و ارجاعاتم را به برنامه ی لحظه ی حقیقت سوق می دهم، بدون تردید تصمیم گیری میان صداقت و کذب یکی از دغدغه های همیشگی بشر بوده است، بر خلاف برخی از هنجارهای زندگی بشر، صداقت و راستگویی یکی از محاسن مطلق زندگی بشر است، دو سال پیش زمانی که فیلم جدایی نادر از سیمین جشنواره ها را یکی پس از دیگری فتح می کرد و جوایز را درو می کرد، بسیاری از منتقدان غربی دلیل عمده ی موفقیت این فیلم را متن بسیار قوی آن می دانستند، و عمده دلیل قوت متن نیز، به وجود آوردن حس تعلیق نابی بود که بین انتخاب حقیقت و دروغ وجود دارد، بدون تردید همه ی ما در زندگی روزمره ی خود مدام در معرض این تصمیم قرار می گیریم، که راست بگوییم یا نه؟ اگر راست بگوییم چه عواقبی متوجه حالمان خواهد شد و اگر دروغ بگوییم از چه منافعی بهره مند خواهیم گشت؟  یکی از دغدغه های شخصی اینجانب همواره این بوده است که » مگر می شود آدم همواره راست بگوید؟ » بارها شنیده ایم کسی که می گوید من هرگز دروغ نمی گویم در همان لحظه دارد بزرگترین دروغ زندگی اش را می گوید، اما آیا واقعاً می توان صادق بود؟

در مسائل مربوط به روانشناسی، دروغ گفتن بخشی از مکانیزم دفاعی بدن به شمار می رود، هر جا که انسان احساس خطر کند، بی اختیار مکانیزم دفاعی بدن برای دفع خطر احتمالی دست به کار می شود، و این همان چیزی است که به آن برهان دفع خطر محتمل می گویند، که بیان می کند، دفع خطر احتمالی عقلاً واجب است، آنچه که ما در برنامه ی لحظه ی حقیقت شاهد آن هستیم، تغییر زمین بازی برای عقل و منطق است، بدین معنا که عقل و خرد شرکت کننده به جای تصمیم گیری میان راست و دروغ، شروع به تصمیم گیری برای انتخاب منافع می کند، که اگر راست بگوید منافع مالی چشمگیری در انتظارش است و اگر دروغ بگوید می تواند از عواقب ناشی از صداقتش فرار کند، هر چند ساختار برنامه به گونه ای است که شرکت کننده اگر برای جلوگیری از فروپاشی مناسبات اجتماعی اش، دروغ بگوید و قید جایزه ی وسوسه برانگیز برنامه را بزند، باز هم نتایج تفاوت چندانی برایش نمی کند، چرا که مخاطبین برنامه عملاً به پاسخ صحیح پی خواهند برد.

.

krissy_D2Y4571.preview

با توجه به چند قسمتی که از این برنامه دیدم در یک جمله می توانم بگویم : عاشق این برنامه شدم !

انتخاب شخصیت های پیرامونی، اجرای خیره کننده ی مجری، انتخاب و چیدمان سوال ها، تصویر برداری پر دوربین و تدوین چشم نواز تماماً لحظاتی را خلق کرده است، که مخاطب، بدون اغراق، تمام مدت زمان برنامه را بی پلک به تماشای آن بنشیند، یک ترکیب هوشمندانه از هنر و تکنیک و علم.

لحظه ی حقیقت، کتاب شخصی ِ زندگی تک تک شرکت کنندگان آن است، و الحق که لحظه ی نابی است، لحظه ای که هم می تواند ویرانگر اعتماد عمومی و اجتماع باشد، و نیز در سوی دیگر می تواند در نقش یک مصلح اجتماعی ظاهر گردد، و مایی که به صداقت مؤمنیم، آنرا اصلح می دانیم در اصلاح جامعه، باشد که رستگار شوند.

——

پ. ن : این نوشتار یکی از پروژه های کلاس اخلاق و قوانین خبر است که به فرموده ی دکتر حسینی مرقوم نمودیم.

نوامبر 3, 2013

حرفم را باور کنید، آدم ها خیلی عجیبند!

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی ! در 12:54 توسط سبحان محمدیان

آدم ها خیلی عجیبند، بگذارید مثالی بزنم؛
در یک غروب دل انگیر، در کنار کلبه ای چوبی که با هزار فلاکت و بد بختی در دامن یک کوه بلند بنا کرده اید، نشسته اید، روی صندلی راحتی تان لم داده اید، چای و سیگارتان روی میز کنار دستتان است و شما مشغول مطالعه ی کتابی هستید که اتفاقاً ارتباط خوبی هم با کلماتش برقرار کرده اید و مشغول گره زدن زلفی انتزاعی با نویسنده اش هستید، همه چیز آرام است، مهم نیست که شرابط فوق العاده نیست، مهم این است که شما از وضع موجود رضایت دارید، ناگهان سر و کله ی فردی پیدا می شود و از شما دعوت می کند که همراه هم به قله ی کوه بروید، شما با حوصله ی زیادی برایش توضیح می دهید که چندان تمایلی به فتح قله ندارید، شرح می دهید که مسیر صعود را چند باری پیش از این با افراد دیگر رفته اید اما نهایتاً از مرگ جسته اید و به کلبه ی خود برگشته اید، اما آن فرد گوشش بدهکار این حرف ها نیست، مدام اصرار می کند که بیا برویم، دست آخر شما هم وسوسه می شوید تا برای یکبار هم که شده تا قله صعود کنید، کتاب و چای را درون کلبه می گذارید و پاکت سیگارتان را درون جیبتان قرار می دهید و رهسپار قله می شوید، در طول مسیر مدام ترس مرگ به سراغتان می آید و چند باری پیشنهاد می دهید که از صعود صرف نظر کنید، اما آن آدم ِ مشتاق به صعود کوتاه نمی آید، می روید، ادامه می دهید، چند پرتگاه خطرناک را رد می کنید، چند باری تا آستانه ی سقوط می روید اما همان آدم دستتان را می گیرد و کمک می کند که سر از ته ِ درّه در نیاورید، می روید، گردنه ها را رد می کنید، به جاهای خوبی از مسیر می رسید، با خودتان کنار می آیید و کامل دلتان را با همراهتان یکدله می کنید، می رسید به یک پیچ معمولی، که البته چند متری آن طرف ترش دره ای انتها نا پیدا قرار دارد، با خونسردی تمام و با اطمینان مشغول عبور از پیچ هستید که ناگهان همان همراهتان با تمام توان شما را سمت درّه پرتاب می کند !
در دهانه ی پرتگاه دستتان را به سنگی گیر می دهید و لنگ در هوا معلق میان زمین و آسمان می مانید، می مانید و می اندیشید، یادتان می آید رفتار ناشایستی داشته اید، اما خب همان موقع از او عذر خواسته بودید و حتی مطرح کرده بودید که اگر این رفتارتان باعث شده از صعود منصرف شود همینجا به صعود خاتمه دهید و برگردید به کلبه تان، اما آن همراه خواستار ادامه ی مسیر شده است، بعد همانطور که در هوا مانند آونگ این سو و آن سو می روید هم قله پیمایتان می آید و می گوید بیا دستم را بگیر، امید در دلتان زنده می شود، هر چند شک دارید، اما دل را به دریا می زنید و دستش را می گیرید و دگر دستتان را رها می کنید، کمی شما را بالا می کشد، اما دوباره رهایتان می کند، این بار کمی نزدیک تر به مرکز حفره !
و شما باز هم به هر جان کندی است دستتان را به تخته سنگی گیر می دهید، و این بار با آشفتگی ذهن بیشتری شروع به تعلیق در بالای درّه ی بی انتها می کنید، و همانطور که معلق هستید فکر می کنید، که آدم ها چقدر عجیبند !
جالب اینجاست که عضلات دست خیلی سریعتر از آنچه که تصور می کرده اید خسته و کرخت می شوند، و از آن جالب تر اینکه خود شما نیز آدمید، و شاید از همه اعجاب بر انگیز تر، که در همان لنگ در هوایی می اندیشید که » هَل عِشقَ ینصُرنی؟ «

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: