ژوئن 28, 2014

پراگماتيسم ِ شور انگيز

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, هنر, ادبیات, دلخوشی های الکی ! tagged , , , , در 11:18 توسط سبحان محمدیان

آنچه كه در ادامه مي آيد بخشي از گفت و گوي مكتوب بنده و دوست بنده است.
حضرت دوست:
» آن که میل دارد اما عمل نمی کند،تباهی به بار می آورد.
قطعا غایی ترین صورت تباهی وقتی حاصل می شود که بیانِ میل با کنش خلط شود.
چرا که اگر آدمی بخواهد از تکانه ی خشونت بار خود پیروی کند، بیان او از تکانه ی مزبور، دست کم به خاطر مدت زمان بیان اش، حاکی از آن است که او دیگر در پی آن تکانه نیست.
بیان مستلزم جانشین سازی یک نشانه ی فیگوراتیو (مجازی) خارجی به جای خودِ شور است.
بنابراین کسی که خود را بیان می کند باید از قلمروی آتشینِ شور به قلمروی کمابیش سرد و بی حس نشانه ها گذر کند.

جنونِ نیچه، ژرژ باتای»
همچنان حضرت دوست:
امروز اينو خوندم و فكر تلاش براي بقا تو قلمروي آتشين، شور تبريز رفتن رو زد به سرم، وگرنه نشانه ها خوووب سياستمدارن….
—-
من:
و اما در مورد قلمروي سرد و بي حس نشانه ها…
به راستي سرد و بي حس است قلمروي نشانه ها؟!
و اگر باشد، رفتن، خود نشانه اي نيست؟!
و اگر جانشين سازي يك نشانه ي فيگوراتيو خارجي به تقليل شورِ شور منتج مي شود، چگونه مي شود شور را بدون كاستي منتقل كرد؟!
با بهره گيري از تكنولوژي وايرلس؟!
آيا اين سبك برخورد با شور، خود خلط مبحثي بزرگ نيست؟!
مانند بيان احساس از طريق كلمات …
و نيز از تمامي اينها مهم تر، دستگاه تحليلي ما بر مبناي ساختار زباني كار مي كند، مي انديشد و تصميم مي گيرد، حتي انديشه كه خواستگاه بسياري از مكنونات دروني ماست متكي به نشانه هاست،
به قول رياضي دانان، p آنگاه q، يا q آنگاه p ؟
كه سوال اساسي اين گونه مطرح مي شود:
اساساً شور در غياب نشانه شكل مي گيرد ؟
و من همچنان تاكيد دارم كه با شور مي بايست شور انگيز برخورد كرد، اما …
«آدم چايي رو مي خوره كه به شاشيدنش بيارزه…»*
و در آخر نشانه اي كه با پنس زبان شناسي از لا به لاي كلمات متن فوق استخراج مي شود و لا اقل بنده را مجاب مي كند كه دل در گروي مكاشفات جناب ژرژ آلبر موريس ويكتور باتاي نبندم – كه البته لازم به مطالعه ي متن زبان اصلي دارم، اما اگر به ترجمه اعتماد كنيم – اين جمله است:
» قطعاً غايي ترين صورت تباهي …»
و در اين جهان هيچ چيز قطعي نيست، حتي همين اصل عدم قطعيت !
——————
* عباس معروفي، سمفوني مردگان

ژوئن 24, 2014

تمام سهم يك سبحان ز دنيا

Posted in دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی tagged , , در 13:13 توسط سبحان محمدیان

بين خودمان باشد، من همه ي روحم را با خودم اين سو و آن سر نمي برم، بخشي از روحم را گذاشته ام داخل كوله پشتي ام، و با استفاده از مقداري تجهيزات پيشرفته نظير چادر، كيسه خواب، زير انداز، اجاق گاز و نظاير اينها، آن را تبديل به يك شارژر روح كرده ام، سازمان هاي زيادي آمده اند دنبالم كه ثبت اختراع كنند، اما حقيقتش من فقط نحوه ي استفاده از اين اختراع ناشناخته ام را بلدم:
هر بار كه روحم دارد تمام مي شود، كوله را روي پشتم نصب مي كنم و به منطقه اي اكسيژن خيز مي روم، روحم دوباره پر مي شود، بعد از آن پري، مقداري را دوباره نگه مي دارم براي روز مبادا …
و همين مرا بس است،
تمام سهم يك سبحان ز دنيا.

20140624-131136-47496953.jpg

ژوئن 23, 2014

مارتنزيت

Posted in لبخند لطفاً ! در 16:51 توسط سبحان محمدیان

– بيا عاشق هم بشيم!
– مگه اينجوري ام مي شه؟
– نمي دونم، ولي خوبه كه بشه
– خب تو اصلاً مي دوني اسم من چيه؟
– نه، ولي اسم فقط يه مشت حروفه، حالا اينكه ما برعكس آمريكاييا اسمامون معني داره دليل نمي شه حتماً شخصيتمون همون معني اسممون باشه.
– تو اصلاً مي دوني من چند سالمه؟
– سن عدده، حال دلت چطوره؟
– يا شغلم؟
– اينو مي دونم، تو يه سارق مسلحي! با اسلحه ي چشمات دل مردمو مي دزدي!
– هه ! مي دوني كجا زندگي مي كنم؟
– اينو بهم بگي ام دستامو مي كنم تو گوشم و بلند بلند با خودم حرف مي زنم كه نشنوم.
– چرا؟
– چون هر كي اومد عاشقم بشه، براش مهم بود كجا زندگي مي كنم، بعدش چون من جاي زندگيم با جور زندگيم چفت هم نبود، طرف دل زده مي شد، بعد يادش مي رفت بهم گفته عاشقمه، مي ذاشت مي رفت، ولي من كه يادم نمي رفت يكي منو عاشق كرده، اونجاهايي از دلمو كه مال اون بود مي كندم مي ذاشتم سر طاقچه،
– يني الان چيزي از دلت مونده؟
– انقدي كه شايد فقط يه بار ديگه بتونم عاشق بشم…
– خب پس چرا انقد نسنجيده داري بي گدار به آب مي زني؟
– چون دل واسه لرزيدن و عاشق شدنه، ازش استفاده كه نكني مي گنده، منم نمي خوام دلم بگنده.
– آخه اينجوري كه مي گي چيزي ام ازش نمونده…
– چيزي …
راستشو بخواي …
تو بيا عاشق هم بشيم، بعد ببينيم چيزي مونده يا نه،
اگه مونده بود كه خب هر چي بود مال تو، اگرم نه كه خب مي رم كتاب مي خونم، كلاس خصوصي مي رم، معلم سرخونه مي گيرم، مي رم درخواست مي دم به بانك اهداء، قلب يه شاعره ي مهربون عاشق پيشه رو پيوند مي زنم به خودم….
– شاعره چرا، خب يه قلب مردونه بايد باشه تا من عاشقش بشم.
– آخه هيشكي قلب مردونه دوس نداره، همه از هم سبقت مي گيرن واسه شكستنش، فك مي كنن خيلي محكمه هيچيش نمي شه، محكم هست ولي خب مارتنزيته…
– مارتنزيت؟
– فولاد مذاب رو كه يهويي و با سرعت خيلي زياد سرد مي كنن يه ساختاري پيدا مي كنه كه بهش مي گن مارتنزيت، خيلي سفته ها، ولي در برابر ضربه شديداً آسيب پذيره، سه سوت ميشكنه …
– خب از كجا مي دوني من دلتو نميشكونم؟!
– خب بهم قول مي دي ديگه!
– يني هر كي قول داده به قولش عمل كرده؟!
– نه، ولي تا قبل شكستن قولش دل من كه خوش شده …
[ خورشيد چهار تكه شده بود و در چشمانشان داشت غروب مي كرد، انگار كه خورشيد واسطه ي انتقال مابقي حرفهاي بر زبان جاري نشده شان بود]
و بعد از آن غروب با آن پيچيدگي هاي عاطفي اش، هيچ كس آنها را نديد، شايد در يكديگر حل شده باشند براي همديگر.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: