ژوئیه 25, 2014

حبس ابد

Posted in لبخند لطفاً ! در 06:27 توسط سبحان محمدیان

روزها كتاب قانون را ورق مي زنم | و شب ها رويه هاي قضايي را مطالعه مي كنم | هنوز اما نيافته ام آن جرمي را | كه مرا | به حبس ابد محكوم كند | در دل تو …

20140725-062528-23128353.jpg


اينم مثل » چمدان » از نوشته هاي خودمه، يكي دو تا از بچه ها گفتن بگم، منم گفتم ! :))

Advertisements

ژوئیه 24, 2014

چمدان

Posted in لبخند لطفاً ! در 13:02 توسط سبحان محمدیان

كاش مي شد خاطراتت را يك چمدان مي كردي | بعد درست دم رفتن يادت مي رفت كه با خود ببري | و يا پاي پرواز اضافه بار مي خورد به خاطراتت و تو آنها را همانجا رها مي كردي به امان خدا | كه شايد بعدش مامورين امنيتي فرودگاه به آن چمدان رها شده مشكوك شوند | و درش را باز كنند | و چند متخصص از گروههاي ويژه | تمامي خاطراتت را خنثي كنند | تا كسي آسيب نبيند از اين همه قابليت انفجارشان.

20140724-130145-46905311.jpg

— عكس مربوط است به زندان Sainte Anne واقع در آوينيون، شهري در جنوب فرانسه، كه اكنون يك گالري هنري شده و هر اتاقش را يك هنرمند طراحي كرده است.

ژوئیه 18, 2014

Midnight in Paris

Posted in لبخند لطفاً ! در 04:43 توسط سبحان محمدیان

برو به عصر همينگوي و ببين پيكاسويي كه دارد خلق مي كند كوبيسم را و تو مدلش شو، كه ببيند تو را و شايد دست كشيد از نقاشي و دل داد به گفت و گو با تو، و مكتب نويني در سخن پديد آورد، و ما قدري مبتني بر سبك حرف زديم، نه آنقدر ويژه و با ادبيات شخصي، تا ماندگار شويم براي بازماندگان، كه جديداً درد مي كند جاي عذابي كه گذشتگان از نبودم مي كشند، كه اين هم طي مي شود و دست آخر من مي مانم و جهاني كه با سرعت فزاينده اي روي نهاده است به بي شعوري !

20140718-044225-16945510.jpg

ژوئیه 15, 2014

تو با كدام لبت …

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, هنر, ادبیات, شعر tagged , , , در 05:04 توسط سبحان محمدیان

ساعت به وقت من | چندين دقيقه تا | ميزون | نيمه شب | قبل از يه فرش سرخ | بعد از دو جلد ناب | از مرد شاعر و | امضاي يك زن و | حسي پر از شعور | » طوبا تو با كدام لبت لبخند مي زني؟ » | » من بوي رازناك هرزه نري كهنه مي دهم» | درگير بودم و | تير خلاص من | از لابلاي سطرهاي همين كتاب | شليك مي شود | لبخند مي زنم | تكرار مي كنم | » و | به درد فقط لحظه هاي شراب و سگي مي خورد | عشق»!
——
پ.ن: 🙂

20140715-050152-18112773.jpg

ژوئیه 7, 2014

شهرآشوب

Posted in لبخند لطفاً ! در 20:46 توسط سبحان محمدیان

رو به سوي ايستگاه سعدي مي رويم | از حقاني |كنار پارك طالقاني | قبلش دانشگاه شهيد بهشتي بوديم | و اين شهر من | تهران | كه پر از نامهاست | و هر نامي با خود يادي را يدك مي كشد | آنقدر كه ديگر يدك كش شده است اين شهر آشوب!

20140707-204535-74735623.jpg

ژوئیه 3, 2014

هتل

Posted in لبخند لطفاً ! در 19:10 توسط سبحان محمدیان

اين يك خودكي است | در آيينه ي يكي از سوئيت هاي هتل گاجره | به تاريخ پنج شنبه دوازده تير نود و سه | و به ما يادآوري مي كند | آدم ها مانند مسافران يك اتاق مي آيند و مي روند | و هر آن كس كه گند زده باشد به اتاق | بد و بيراه پس از رفتنش زياد است | چه از جانب مستخدميني كه اتاق را تميز مي كنند | چه از سوي نفر بعدي | خوب است كه وقت رفتن تميز برويم | و پاك | نه با گندهاي فراوان بر جاي نهاده …

20140703-190902-68942628.jpg

ژوئیه 1, 2014

نور

Posted in لبخند لطفاً ! در 05:25 توسط سبحان محمدیان

توي اتوبوس نشستم، راننده شرايط خري داره، بيشتر از تعداد نفس هاي من بوق مي زنه، شتاب افزاينده و كاهنده براش تعريف نشده است، فقط شليك و توقف ناگهاني،
پير مردي در صندلي جلو و در مسير باد پنجره نشسته كه بوي غسالخونه مي ده، در صندلي اونطرفي كه رو به انتهاي اتوبوسه پسري نشسته كه هر چيز آنتيكي گيرش اومده رو خودش نصب كرده، يقه ي پيرهن مردونه ش تا نزديكاي نافش بازه و تمام سيبيل هاي سينه ش رو در معرض ديد عموم گذاشته، ساعت پوماي فوق اسپرت دستشه، و در انتها يك كفش قهوه اي كلاسيك پير كاردين به پاش، و زني كه حالا شد پنجمين ايستگاهي كه با استرس مي گه پياده مي شم و پياده نمي شه!
اين اتوبوس شايد خلاصه اي از اوضاع امروز جامعه ي ما و آدمهاش باشه …
و البته رسيديم تجريش !
———-
نشستم و پياده شدن آدم ها را نگاه كردم،
آدمهايي سرشار از عجله، گويي بايد خود را در اسرع وقت به قلم و كاغذ برسانند تا فرمول هايي را كه در طول مسير به آنها الهام شده است، روي كاغذ پياده كنند و بعد با همين فرمول ها مشكلات بنيادين علم را حل و فصل نمايند،
همه پياده شدند غير از پسرك جواني كه يك پاكت روي پايش بود و از پنجره ي اتوبوس به بيرون خيره شده بود، روي پاكت نوشته بود: » مركز تصوير برداري تخصصي بيماري هاي پستان نور «

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: