ژوئیه 1, 2014

نور

Posted in لبخند لطفاً ! در 05:25 توسط سبحان محمدیان

توي اتوبوس نشستم، راننده شرايط خري داره، بيشتر از تعداد نفس هاي من بوق مي زنه، شتاب افزاينده و كاهنده براش تعريف نشده است، فقط شليك و توقف ناگهاني،
پير مردي در صندلي جلو و در مسير باد پنجره نشسته كه بوي غسالخونه مي ده، در صندلي اونطرفي كه رو به انتهاي اتوبوسه پسري نشسته كه هر چيز آنتيكي گيرش اومده رو خودش نصب كرده، يقه ي پيرهن مردونه ش تا نزديكاي نافش بازه و تمام سيبيل هاي سينه ش رو در معرض ديد عموم گذاشته، ساعت پوماي فوق اسپرت دستشه، و در انتها يك كفش قهوه اي كلاسيك پير كاردين به پاش، و زني كه حالا شد پنجمين ايستگاهي كه با استرس مي گه پياده مي شم و پياده نمي شه!
اين اتوبوس شايد خلاصه اي از اوضاع امروز جامعه ي ما و آدمهاش باشه …
و البته رسيديم تجريش !
———-
نشستم و پياده شدن آدم ها را نگاه كردم،
آدمهايي سرشار از عجله، گويي بايد خود را در اسرع وقت به قلم و كاغذ برسانند تا فرمول هايي را كه در طول مسير به آنها الهام شده است، روي كاغذ پياده كنند و بعد با همين فرمول ها مشكلات بنيادين علم را حل و فصل نمايند،
همه پياده شدند غير از پسرك جواني كه يك پاكت روي پايش بود و از پنجره ي اتوبوس به بيرون خيره شده بود، روي پاكت نوشته بود: » مركز تصوير برداري تخصصي بيماري هاي پستان نور «

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: