آوریل 30, 2015

تو يادت مي آيد؟

Posted in هنر, ادبیات, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, شعر, عکس در 04:09 توسط سبحان محمدیان

… نبودي ببيني كه يادت

با من چه ها كرد،

تو يادت مي آيد كه در كنج قلبم،

نه در كل قلبم

تو بودي فقط تو؟

تو اصلاً بگو هيچ يادت مي آيد

كنار همان پل كه چوبي معلق ميان هوا بود

دو سبزينه ست كرده بوديم با هم؟

و يا نه،

تو يادت مي آيد

 كجا ها كه رفتيم؟

دو افسانه بوديم هر جا كه رفتيم؟

و اصلاً اگر صادقانه بگويم،

دو افسانه بوديم و من محو و افسون،

اضافه بر آن اوج افسانه اي كه تو بودي و من هم،

و يادت مي آيد

 همان كوه پوشيده از برف،

كه از پنجره بود پيدا؟

و فردا كه رفتيم تا برف ِ زانو،

تو هي ناز كردي خودت را،

و من عكس پي هم گرفتم؟

تو بالا گرفتي سرت را،

و من چند بوسه گرفتم؟

تو اصلاً بگو هيچ يادت مي آيد

كه ما خوب بوديم؟

——

بخشي از يك شطحيه ي مطوّل كه اخيراً به رشته ي تحرير در آوردمش.

  

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: