ژوئن 25, 2015

Take care

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, هنر, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, عکس در 15:43 توسط سبحان محمدیان

مراقب آدماي مهربون زندگيتون باشيد…

—–   

Take care about kindly people of your life…

 

آوریل 30, 2015

تو يادت مي آيد؟

Posted in هنر, ادبیات, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, شعر, عکس در 04:09 توسط سبحان محمدیان

… نبودي ببيني كه يادت

با من چه ها كرد،

تو يادت مي آيد كه در كنج قلبم،

نه در كل قلبم

تو بودي فقط تو؟

تو اصلاً بگو هيچ يادت مي آيد

كنار همان پل كه چوبي معلق ميان هوا بود

دو سبزينه ست كرده بوديم با هم؟

و يا نه،

تو يادت مي آيد

 كجا ها كه رفتيم؟

دو افسانه بوديم هر جا كه رفتيم؟

و اصلاً اگر صادقانه بگويم،

دو افسانه بوديم و من محو و افسون،

اضافه بر آن اوج افسانه اي كه تو بودي و من هم،

و يادت مي آيد

 همان كوه پوشيده از برف،

كه از پنجره بود پيدا؟

و فردا كه رفتيم تا برف ِ زانو،

تو هي ناز كردي خودت را،

و من عكس پي هم گرفتم؟

تو بالا گرفتي سرت را،

و من چند بوسه گرفتم؟

تو اصلاً بگو هيچ يادت مي آيد

كه ما خوب بوديم؟

——

بخشي از يك شطحيه ي مطوّل كه اخيراً به رشته ي تحرير در آوردمش.

  

آوریل 10, 2015

چاي بار

Posted in هنر, ادبیات, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, شعر, عکس tagged در 15:39 توسط سبحان محمدیان

ما گپ زنندگانيم در عطر به ليمو،

و آفتاب از قفا حكم مي كند به تعويض جاي تو،

حالا كه نورش هست، پس بيا به ليمو را ثبت كنيم،

» كتاب را دو صفحه دو صفحه بخوان»

يعني مزه مزه اش كنم، قبول،

ولي تو را كه چه كارت كنم بگو،

تو از ديار حبيبي، كه عقلت هم بوي جان مي دهد،

كه چه جان به بهار آغشته تريني تو،

» به ليمويت سرد نمي شود؟»

به، به ليمو، هم مي رسيم،

آن دخترك چشم خاكستري را مي بيني؟

– خب؟!

چشم هايش خاكستري است!

– ولي خاكستري ثبات ندارد!

طوسي چطور؟!

– آن هم ندارد!

پس رهايش كن، بيا حاجي بادومي ها را خاطر نشان كنيم …

——

عصر گرم بهاري ِ پنج شنبه ٢٠ فروردين

چاي بار

انجمن خوشنويسان – فرمانيه

  

مارس 12, 2015

بلي

Posted in هنر, ادبیات, سلیقه خانه ی سبحانی, شعر, عکس در 14:36 توسط سبحان محمدیان

من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگوي



سپتامبر 27, 2014

بر پهنه دريا

Posted in هنر, ادبیات, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی tagged , , , , , , , در 19:48 توسط سبحان محمدیان

پنج شنبه رفتيم اجرا رو ديديم،
خوب بود، هرچند به نظرم » سنگ ها در جيب هايش «، كار قبلي پارسا پيروزفر، به مراتب قوي تر بود، اما از لحاظ متن، » بر پهنه دريا » بسيار قابل تامل تره، به ويژه اگه سرتون درد مي كنه واسه فكر كردن به مفاهيم حقوق بشر و عدالت اجتماعي و مسائلي از اين دست.
بعد از پايان نمايش نظرات والراشتاين تو كتاب سيستم جهاني توي ذهنم رژه مي رفت، ديدگاهش در مورد اينكه كشورها مثل اجزاي يه ساعت هر كدوم وظيفه ي خاص خودشونو دارم و مي بايست هر عضو وظيفه ي تعريف شده ش رو انجام بده، به نظر من آدم ها هم گويا همينطورن، افرادي هستن كه براي رهبري ديگران خلق شدن، و ديگراني كه وظيفه ي سرويس دادن و خدمت كردن دارن، حتي اگه اين وسط اتفاقاتي بيافته كه دو يا چند نفر از هر كدوم از اين بخش ها درگيري هاي غير تعريف شده و يا احساسي با هم پيدا كنن، نظام هستي اون ها رو مجدداً از هم جدا مي كنه و ساعت به كاركرد تعريف شده ي خودش ادامه مي ده، و هر كدوم از اون جزء ها مجدداً وظيفه شون رو انجام مي دن، يكي به رهبري فكري ديگران مشغول مي شه و يكي ديگه به خدمت كردن و سرويس دادن.
هر چند اسلاوميو مروژك نوعي نگاه استعمار گونه از جانب دوك ها نسبت به افراد عادي جامعه داره، اما من فكر مي كنم اين كاركرد از جانب نظام آفرينش معين و مقدر شده.
بريد ببينيد كار رو، خوبه، مغزتونو به فكر وا خواهد داشت.

IMG_6700-0.JPG

ژوئن 24, 2014

تمام سهم يك سبحان ز دنيا

Posted in دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی tagged , , در 13:13 توسط سبحان محمدیان

بين خودمان باشد، من همه ي روحم را با خودم اين سو و آن سر نمي برم، بخشي از روحم را گذاشته ام داخل كوله پشتي ام، و با استفاده از مقداري تجهيزات پيشرفته نظير چادر، كيسه خواب، زير انداز، اجاق گاز و نظاير اينها، آن را تبديل به يك شارژر روح كرده ام، سازمان هاي زيادي آمده اند دنبالم كه ثبت اختراع كنند، اما حقيقتش من فقط نحوه ي استفاده از اين اختراع ناشناخته ام را بلدم:
هر بار كه روحم دارد تمام مي شود، كوله را روي پشتم نصب مي كنم و به منطقه اي اكسيژن خيز مي روم، روحم دوباره پر مي شود، بعد از آن پري، مقداري را دوباره نگه مي دارم براي روز مبادا …
و همين مرا بس است،
تمام سهم يك سبحان ز دنيا.

20140624-131136-47496953.jpg

ژوئن 19, 2013

اندکی پیش

Posted in دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, عکس tagged , , , در 11:36 توسط سبحان محمدیان

در زمان های قدیم، البته بعد تر از آن » زمان های قدیم » معروف، همین چند سال ِ پیش، زمانی که دیگر شاه تیر اندازی نمی کرد و فرح نیز طناب بازی نمی کرد و تنها در شبکه ی من و تو با وی مستند می ساختند،  ما با دوست ِ پایه مان، علی ِ جانمان، می رفتیم در کوههای لواسان دوچرخه سواری، الحق که روزگار خوشی بود و وقت نیز به اندازه ی کافی داشتیم.

پ.ن : لا مصب نمی دونم داستان چی بود که تو دوره ی احمدی نژاد حتی وقت نیز به اندازه ی کافی نداشتیم !

.

13 - 1

مه 17, 2013

تهران

Posted in دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, عکس tagged , , در 05:45 توسط سبحان محمدیان

تهران ِ شب، به روایت من

.

20130517-053052.jpg

آوریل 17, 2013

چنین میانه ی میدان

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی tagged , , , در 16:40 توسط سبحان محمدیان

در نزدیکی ِ جنگلی در یک جزیره ی دلفین شکل، ناگهان صدای موسیقی به هوا بلند شد، رفته رفته با غروب خورشید سیاهی ِ صورت ِ پسرک با سیاهی شب در هم می آمیخت، دندان های سفیدش از اعماق خنده اش به بیرون فوران می کرد و بدنش که می لرزید، دست هایش گشوده در هوا، گاهی پایین، گاهی بالا، و مردمانی که کم کمک جمع شدند و آنها نیز حالشان خوش بود، همه می خندیدند، چه آن خانم پا به سن گذاشته ای که با یک دست چادرش را زیر چانه اش نگه داشته بود و با دستی دیگر مشغول تصویر برداری بود، چه آن پیر مردی که او نیز دست گشوده بود و در کنار پسرک، در همان میانه ی میدان، رقصی چنین می کرد، غروب جزیره حالی بود که سالهاست از خاطرمان رفته است، غروب جزیره مایی بودیم که با هر عقیده و منشی لذت می بردیم از انرژی پراکنی های پسرک، غروب جزیره یک لحظه ی ناب ِ انسانی بود، که یادش به خیر . . .

.

Qeshm-dance

 

ژانویه 19, 2013

خاطره گرفتگي

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, شعر tagged , , در 03:21 توسط سبحان محمدیان

امشب دلم آنقدر تنگ شد كه قلبم نيست،
مغزم مي تپد،
خاطراتمان را پخش مي كند در تمامي رگهاي تنم،
كبودي ِ مزمن گرفته ام از خون مردگي ِ ناشي از تجمع خاطرات عظيممان در مويرگ هاي كل ّ تنم ،
اطبا مي گويند » سيانوز » ، تو بخوان خاطره گرفتگي،
تو هم اگر دلت تنگ است،
اگر قلبت جا نمي شود در تنگناي دلت،
به اندازه ي كافي خاطره هست،
براي سر كردن ِ يك امشبي مسخ رها شده در سرما،
اصلاً بشويم بهزيستي براي هم،
تو سرپرستي مرا بپذير، من تن پرستي تو را،
من جان پرستي ِ تو را،
من تو پرستي ِ تو را،
آخرش هم صبح كه از خواب پا شديم،
دلمان كه باز شد،
قلب من مال تو،
كلي رگ ِ پر از خاطره داري برايش تعريف كني …
——————–
از » شعر هايي براي روز مبادا » ي خودمان
به تاريخ همين امشب كه دل تنگم
همين يكي مانده به آخرين شب دي

صفحهٔ پسین

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: