دسامبر 26, 2014

كمپينگ

Posted in لبخند لطفاً !, منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات tagged , , , در 22:34 توسط سبحان محمدیان

مي گويند: در مورد هر چيز روايت داريم!
مي گوييم: كمپينگ !
مي گويند: چي؟!
مي گوييم: كمپينگ، از همين ها كه مي روند و در دل طبيعت كمپ مي زنند و خوششان مي گذرد!
مي گويند: آها، اينو كه، نه، چيزي نداريم!
مي گوييم: پس » سيروا في الارض » كه در روم و انعام و نمل و آل عمران و نحل آمده چي ؟!
مي گويند: خودمان مي دانستيم مي خواستيم شما را امتحان كنيم!
مي گوييم: آره خيك عمه ي محترمتان!
مي گويند: چه كار عمه ي ما داريد؟!
مي گوييم: كاري نداريم، ولي تمام اين سيروا ها يك » فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ … » هم در ادامه دارد.
مي گويند: خب چه ربطي دارد؟!
مي گوييم: سر جدتان شما همان چكتان را بزنيد، اقناع را بي خيال !
مي گويند: چك كه خب به چشم، ولي اين همان كمپينگ نيست يعني؟!
مي گوييم: خير، تمام اين ها بايد بروي عاقبت يك عده آدم مكذب و مشرك و مجرم را نگاه كني، تازه با تأمل، ولي كمپينگ يعني جايي كه از تن ها بپرهيزي، كه از تن ها بلا خيزد!
مي گويند: باز كه داري تشويش اذهان عمومي مي كني!
مي گوييم: … ، راستش چيزي نمي گوييم، فقط فكر مي كنيم كاش يكي ديگر هم مثل خودمان بود كه خراب طبيعت بود، مي رفتيم و شبمان را رقصنده با گرگ ها در كنار آتش صبح مي كرديم …

/home/wpcom/public_html/wp-content/blogs.dir/bb1/12615569/files/2014/12/img_8582.png

اوت 31, 2014

همين امشب

Posted in لبخند لطفاً ! در 02:49 توسط سبحان محمدیان

جهانگردي چقد خوبه،
همين امشب كه تو اينجا،
جهاني تازه مي سازي،
كه با چند قطعه موسيقي،
تمام راه شيري رو،
سفر كرديم و برگشتيم،
هواي خونه هم حتي،
مثه فيلماي مهرجويي،
پر از رنگ و لعاب و،
بوي شام و،
خوب و آرومه،
جهانگردي كنار تو،
يه حس تازه اي داره،
مثه حسي كه يك پروانه،
بعد از پيلگي داره،
چقد خوبه كه اينجايي،
همين حالا كه من پروانه ي اين بودن ِ تازه م.
—-
يكشنبه ٩ شهريور ٩٣

اوت 30, 2014

آروم

Posted in لبخند لطفاً ! در 02:06 توسط سبحان محمدیان

مي فرمايد كه:
آروم آروم آروم انگاري اين دل،
به يه حس تازه كرده دچارم،
ديگه پيداست از اين چشماي رسوا،
كه چه رازي پنهون، تو سينه دارم …
بعد تو هي بپرس چرا هميشه عينك آفتابي مي زني؟!
چه كنم با چشم رسوا من؟!
عزيز من !

IMG_6206.JPG

ژوئیه 25, 2014

حبس ابد

Posted in لبخند لطفاً ! در 06:27 توسط سبحان محمدیان

روزها كتاب قانون را ورق مي زنم | و شب ها رويه هاي قضايي را مطالعه مي كنم | هنوز اما نيافته ام آن جرمي را | كه مرا | به حبس ابد محكوم كند | در دل تو …

20140725-062528-23128353.jpg


اينم مثل » چمدان » از نوشته هاي خودمه، يكي دو تا از بچه ها گفتن بگم، منم گفتم ! :))

ژوئیه 24, 2014

چمدان

Posted in لبخند لطفاً ! در 13:02 توسط سبحان محمدیان

كاش مي شد خاطراتت را يك چمدان مي كردي | بعد درست دم رفتن يادت مي رفت كه با خود ببري | و يا پاي پرواز اضافه بار مي خورد به خاطراتت و تو آنها را همانجا رها مي كردي به امان خدا | كه شايد بعدش مامورين امنيتي فرودگاه به آن چمدان رها شده مشكوك شوند | و درش را باز كنند | و چند متخصص از گروههاي ويژه | تمامي خاطراتت را خنثي كنند | تا كسي آسيب نبيند از اين همه قابليت انفجارشان.

20140724-130145-46905311.jpg

— عكس مربوط است به زندان Sainte Anne واقع در آوينيون، شهري در جنوب فرانسه، كه اكنون يك گالري هنري شده و هر اتاقش را يك هنرمند طراحي كرده است.

ژوئیه 18, 2014

Midnight in Paris

Posted in لبخند لطفاً ! در 04:43 توسط سبحان محمدیان

برو به عصر همينگوي و ببين پيكاسويي كه دارد خلق مي كند كوبيسم را و تو مدلش شو، كه ببيند تو را و شايد دست كشيد از نقاشي و دل داد به گفت و گو با تو، و مكتب نويني در سخن پديد آورد، و ما قدري مبتني بر سبك حرف زديم، نه آنقدر ويژه و با ادبيات شخصي، تا ماندگار شويم براي بازماندگان، كه جديداً درد مي كند جاي عذابي كه گذشتگان از نبودم مي كشند، كه اين هم طي مي شود و دست آخر من مي مانم و جهاني كه با سرعت فزاينده اي روي نهاده است به بي شعوري !

20140718-044225-16945510.jpg

ژوئیه 7, 2014

شهرآشوب

Posted in لبخند لطفاً ! در 20:46 توسط سبحان محمدیان

رو به سوي ايستگاه سعدي مي رويم | از حقاني |كنار پارك طالقاني | قبلش دانشگاه شهيد بهشتي بوديم | و اين شهر من | تهران | كه پر از نامهاست | و هر نامي با خود يادي را يدك مي كشد | آنقدر كه ديگر يدك كش شده است اين شهر آشوب!

20140707-204535-74735623.jpg

ژوئیه 3, 2014

هتل

Posted in لبخند لطفاً ! در 19:10 توسط سبحان محمدیان

اين يك خودكي است | در آيينه ي يكي از سوئيت هاي هتل گاجره | به تاريخ پنج شنبه دوازده تير نود و سه | و به ما يادآوري مي كند | آدم ها مانند مسافران يك اتاق مي آيند و مي روند | و هر آن كس كه گند زده باشد به اتاق | بد و بيراه پس از رفتنش زياد است | چه از جانب مستخدميني كه اتاق را تميز مي كنند | چه از سوي نفر بعدي | خوب است كه وقت رفتن تميز برويم | و پاك | نه با گندهاي فراوان بر جاي نهاده …

20140703-190902-68942628.jpg

ژوئیه 1, 2014

نور

Posted in لبخند لطفاً ! در 05:25 توسط سبحان محمدیان

توي اتوبوس نشستم، راننده شرايط خري داره، بيشتر از تعداد نفس هاي من بوق مي زنه، شتاب افزاينده و كاهنده براش تعريف نشده است، فقط شليك و توقف ناگهاني،
پير مردي در صندلي جلو و در مسير باد پنجره نشسته كه بوي غسالخونه مي ده، در صندلي اونطرفي كه رو به انتهاي اتوبوسه پسري نشسته كه هر چيز آنتيكي گيرش اومده رو خودش نصب كرده، يقه ي پيرهن مردونه ش تا نزديكاي نافش بازه و تمام سيبيل هاي سينه ش رو در معرض ديد عموم گذاشته، ساعت پوماي فوق اسپرت دستشه، و در انتها يك كفش قهوه اي كلاسيك پير كاردين به پاش، و زني كه حالا شد پنجمين ايستگاهي كه با استرس مي گه پياده مي شم و پياده نمي شه!
اين اتوبوس شايد خلاصه اي از اوضاع امروز جامعه ي ما و آدمهاش باشه …
و البته رسيديم تجريش !
———-
نشستم و پياده شدن آدم ها را نگاه كردم،
آدمهايي سرشار از عجله، گويي بايد خود را در اسرع وقت به قلم و كاغذ برسانند تا فرمول هايي را كه در طول مسير به آنها الهام شده است، روي كاغذ پياده كنند و بعد با همين فرمول ها مشكلات بنيادين علم را حل و فصل نمايند،
همه پياده شدند غير از پسرك جواني كه يك پاكت روي پايش بود و از پنجره ي اتوبوس به بيرون خيره شده بود، روي پاكت نوشته بود: » مركز تصوير برداري تخصصي بيماري هاي پستان نور «

ژوئن 23, 2014

مارتنزيت

Posted in لبخند لطفاً ! در 16:51 توسط سبحان محمدیان

– بيا عاشق هم بشيم!
– مگه اينجوري ام مي شه؟
– نمي دونم، ولي خوبه كه بشه
– خب تو اصلاً مي دوني اسم من چيه؟
– نه، ولي اسم فقط يه مشت حروفه، حالا اينكه ما برعكس آمريكاييا اسمامون معني داره دليل نمي شه حتماً شخصيتمون همون معني اسممون باشه.
– تو اصلاً مي دوني من چند سالمه؟
– سن عدده، حال دلت چطوره؟
– يا شغلم؟
– اينو مي دونم، تو يه سارق مسلحي! با اسلحه ي چشمات دل مردمو مي دزدي!
– هه ! مي دوني كجا زندگي مي كنم؟
– اينو بهم بگي ام دستامو مي كنم تو گوشم و بلند بلند با خودم حرف مي زنم كه نشنوم.
– چرا؟
– چون هر كي اومد عاشقم بشه، براش مهم بود كجا زندگي مي كنم، بعدش چون من جاي زندگيم با جور زندگيم چفت هم نبود، طرف دل زده مي شد، بعد يادش مي رفت بهم گفته عاشقمه، مي ذاشت مي رفت، ولي من كه يادم نمي رفت يكي منو عاشق كرده، اونجاهايي از دلمو كه مال اون بود مي كندم مي ذاشتم سر طاقچه،
– يني الان چيزي از دلت مونده؟
– انقدي كه شايد فقط يه بار ديگه بتونم عاشق بشم…
– خب پس چرا انقد نسنجيده داري بي گدار به آب مي زني؟
– چون دل واسه لرزيدن و عاشق شدنه، ازش استفاده كه نكني مي گنده، منم نمي خوام دلم بگنده.
– آخه اينجوري كه مي گي چيزي ام ازش نمونده…
– چيزي …
راستشو بخواي …
تو بيا عاشق هم بشيم، بعد ببينيم چيزي مونده يا نه،
اگه مونده بود كه خب هر چي بود مال تو، اگرم نه كه خب مي رم كتاب مي خونم، كلاس خصوصي مي رم، معلم سرخونه مي گيرم، مي رم درخواست مي دم به بانك اهداء، قلب يه شاعره ي مهربون عاشق پيشه رو پيوند مي زنم به خودم….
– شاعره چرا، خب يه قلب مردونه بايد باشه تا من عاشقش بشم.
– آخه هيشكي قلب مردونه دوس نداره، همه از هم سبقت مي گيرن واسه شكستنش، فك مي كنن خيلي محكمه هيچيش نمي شه، محكم هست ولي خب مارتنزيته…
– مارتنزيت؟
– فولاد مذاب رو كه يهويي و با سرعت خيلي زياد سرد مي كنن يه ساختاري پيدا مي كنه كه بهش مي گن مارتنزيت، خيلي سفته ها، ولي در برابر ضربه شديداً آسيب پذيره، سه سوت ميشكنه …
– خب از كجا مي دوني من دلتو نميشكونم؟!
– خب بهم قول مي دي ديگه!
– يني هر كي قول داده به قولش عمل كرده؟!
– نه، ولي تا قبل شكستن قولش دل من كه خوش شده …
[ خورشيد چهار تكه شده بود و در چشمانشان داشت غروب مي كرد، انگار كه خورشيد واسطه ي انتقال مابقي حرفهاي بر زبان جاري نشده شان بود]
و بعد از آن غروب با آن پيچيدگي هاي عاطفي اش، هيچ كس آنها را نديد، شايد در يكديگر حل شده باشند براي همديگر.

صفحهٔ پسین

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: