ژوئن 4, 2013

سازی بزن بر خستگی‌هامان

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, موسیقی, هنر, دلخوشی های الکی !, عکس tagged , , , , در 14:53 توسط سبحان محمدیان

سال ١٣٨٣ بود، در تالار وزارت كار، همان كه چند قدمي پايين تر از چهار راه پارك وي است، جلسه ي خانه ي صنعت بود،
هاشمي سخنران ويژه ي برنامه بود نشسته بر مبل معروفش و غنيمي فري كه با شور و حرارتي خاص از خودروي ملي و پيكان و حمايت از توليد كننده ي داخلي مي گفت و با بنزش به جلسه آمده بود!
بعد از سخنراني هاشمي، من و علي در سالن كناري مشغول نسكافه گساري بوديم كه علي مهندس پوريا را به من نشان داد و گفت: «اين همونيه كه تو بعضي از جلسات آكاردئون مي زنه»، جلو رفتيم و سلامي و عليكي و گپي و گفتي پيرامون موسيقي، فردايش به منزل مهندس دعوت شديم، و اكنون كه پيرمرد هشتاد سال دارد، هنوز هم با همان انرژي ِ ٩ سال پيش برايمان مي نوازد.

.

972006_4891290402463_148903249_n

.

– بعد از ظهر سيزده خرداد نود و دو
– منزل مهندس پوريا، در كنار علي تحريرچي

سپتامبر 14, 2012

مرخصی ساعتی

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, موسیقی, دلخوشی های الکی ! در 19:46 توسط سبحان محمدیان

یه پسرکی بود کنار پارک ملت میومد ساکسیفون می زد | باهاش دوست شده بودم | بعد از ظهرا از رادیو مرخصی ساعتی می گرفتم می رفتم یه کم ساکسیفون گوش می کردم بر می گشتم | یه بار تو برگه ی مرخصی ساعتی، دلیل مرخصی رو نوشتم:

» زلف گره زدن با ساکسیفونیستی در حاشیه ی ولیعصر ! »

.

ژانویه 12, 2012

کوچه ملی

Posted in موسیقی, سلیقه خانه ی سبحانی tagged , , , در 01:41 توسط سبحان محمدیان

سلیقه خانه ی سبحانی
قسمت 2

سر این جریان دلار و اینا برای کسب خبر دو سه نوبتی پا شدم رفتم طرفای چهار راه استانبول و منوچهری و فردوسی، اون لا لوا کلی هم رفتم لاله زار رو بالا پایین کردم، اون وسطا یه جا پیدا کردم، یه چند دقیقه تکیه دادم به دیوار و خاطره هام رو ریختم وسط، یادم اومد 17 سال پیش بود، بعد از غروب آفتاب ، با بابا و عمو اومده بودیم واسه خونه لامپ و لوستر بخریم، و من مثل آلیس در سرزمین عجایب بودم ، یه خیابون پر از نور، پر از جاهایی که می شد فهمید از نسل ما قایم کرده بودن، بعد خاطره ها رو ورق زدم و رسیدم به دو سال پیش، که با هم جهان ترین آدم زندگیم رفته بودیم براش کیف بخریم، نه کیف چرم و شیک و بلا، از این چمدون مکه ایا، همون کیسه گنده ها، که حاجیا تمام سوغاتیاشونو می چپونن توش و میارن، رفته بودیم یکی دو تا چمدون مکه ای و یه کیف چرخ دار و یه کیف گردنی ِ مدارک بخریم، که تموم زندگیش رو بریزیم توش و بذاره بره، که بزنه بیرون از این میهمان خانه ی مهمان کش ِ روزش تاریک . . .
و از پری روز که بازم سمت لاله زار بودم مدام دارم این دو مصرع رو می خونم :
«هنوز عکس فردین رو دیوارشه، هنوز پرسه تو لاله زار کارشه . . .»

ژانویه 10, 2012

بالابان

Posted in موسیقی, سلیقه خانه ی سبحانی در 04:21 توسط سبحان محمدیان

سلیقه خانه ی سبحانی
قسمت 1

از میان سازهای بادی تا چند سال پیش علاقه ی عجیبی به پن فلوت داشتم اما اندکی بعد تر با شنیدن چند کار از موزیسین های مختلف ، به ویژه کار مشترک حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان – شنیده شده ترین قطعه ی این آلبوم مشترک، ترانه ی ساری گلین است – بیمار ِ این ساز ِ بالابان شدم، حزن عجیبی داره صدایی که این ساز تولید می کنه و هر نتش شاید ساعت ها حرف واسه گفتن داره.
وقتی صداش به گوش آدم می رسه گویی با دوستی قدیمی خلوت کردی و داری از خاطرات گذشته می گی، نه لزوماً خاطرات تلخ، که از تمام خاطرات، و صدای بالابان ، صدای حس عبور از کوچه ی خاطراته که از این فضای گفت و گو به گوش می رسه . . .

این از ترانه ی ساری گلین، اثری مشترک از حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان

.

و این هم قطعه ای از گروه Katuner که در سال 2009 در شهر ایروان ارمنستان اجرا شده/ این اجرا فوق العاده س، حسابی آوانگارده، از دستش ندید.

ژوئن 7, 2011

پرتقال من

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, موسیقی, شعر در 18:19 توسط سبحان محمدیان

«… چقدر سخته برام که از کنارتون برم، بد خط نیستما، دستام یاری نمی ده، دارن اذیت می کنن، دارم به یاد تو پرتقال منو گوش می دم، همه لحظه هایی که باهات داشتم داره از تو ذهنم رد می شه و وقتی فکر می کنم دیگه قرار نیست داشته باشمشون داغون می شم، ولی می دونم تو منو هیچ وقت فراموش نمی کنی،خود خواهم نه؟!؟ خب دوست دارم، چی کار کنم. سبحان! سبحان! سبحان!!! . . .»

این ها بخش هایی از وصیت نامه ی النازه ، تو وصیت نامه ش 2 صفحه خطاب به من نوشته ، که این بخشی از اون دو صفحه س، درست دو روز پیش از خواب ابدیش . . .

.

 

آوریل 16, 2011

خوب

Posted in موسیقی در 02:51 توسط سبحان محمدیان

نشسته بودیم تو دفتر، کار خاصی نداشتیم، داشتیم جمع می کردیم که بریم سمت کافه گالری، آرین داشت واسه من برنامه ی ورزشی می نوشت، یهو نیما گفت من باید حتماً این آهنگ رو گوش بدم و رفت گوشیش رو وصل کرد به بلندگوهای باکس مونتاژ، یه کم که از پخشش گذشت دیدم آهنگه چقدر هم حال و هواست با من !
پرسیدم کیه نیما ؟! گفت سینا حجازی ، حظ بردیم، اسمش یادم موند تا بیام پیداش کنم براتون بذارم شما هم باهاش زلفی گره بزنید و کیفی کوک کنید . . .

مارس 22, 2011

Sway

Posted in موسیقی, دلخوشی های الکی !, شعر tagged , , در 09:32 توسط سبحان محمدیان

ترانه‌ی زیبای «Sway»، نسخه‌‌ی انگلیسی آهنگ «Quien Sera» است که در سال ۱۹۵۳ توسط «Pablo Beltran Ruiz»  آهنگساز و سرپرست گروه مکزیکی نوشته و اجرا شد. «Quien Sera» آهنگی اسپانیایی به سبک «مامبو» (آهنگ و رقص کوبایی) است. مشهورترین نسخه‌ی این آهنگ، اجرای «Dean Martin» است که در سال ۱۹۵۴ ضبط شده و شعر انگلیسی آن را «Norman Gimblr» سروده است.
این آهنگ در بسیاری از فیلم‌ها مورد استــفــاده قــرار گــرفتــه اســت. از جــمــله فــیــلم: «Shall We Dance» با نسخــه‌ی‌ ضبــط شــده توســـط «Pussycat Dolls»، فیلم «Dark City» با نـسـخه اجـرایـی «Anita Kelsey»، فیــــلـم «Paris» با نــســخــه اجـــرا شـــده توســــط «Rosemary Clooney».( به نقل از وب سایت Redsong.ir )

در اکثر نسخه های این آهنگ، شعر یکسانی اجرا شده است ،

«وقتی آهنگ شروع به نواختن می‌کند
با من برقص، تابم بده
مثل اقیانوسی آرام که ساحل را در آغوش می‌گیرد
منو نزدیکت نگه دار، منو بیشتر تابم بده

شاید دیگر رقاصان هم بر روی صحنه باشند ولی
عزیزم، من فقط تو را می‌بینم
فقط تو دارای آن روش جادویی هستی
وقتی ما تاب می‌خوریم من سست می‌شوم…»

نسخه ای که در ادامه مشاهده می کنید اجرای مایکل بابل است که تنها در وب سایت یوتیوب بیش از سیزده میلیون بازدید کننده داشته است.

.

.

و یکی  دیگر از اجراهای  این آهنگ،  به زبان فارسی توسط شاهکار بینش پژوه است ، او کل شعر را از نو سروده و رگه های طنز بسیاری را نیز در آن قرار داده است ، این آهنگ توسط ارکستر فیلهارمونیک بارسلونا اجرا شده است.

.

فوریه 8, 2011

هی جشنواره ! یادت بخیر . . .

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, موسیقی, ایرانیزه شدن !, دلخوشی های الکی ! در 07:10 توسط سبحان محمدیان

هر سال بهمن که شروع می شد به در و دیوار زدنای ما هم واسه گیر آوردن دو تا دونه بلیط جشنواره به اوج خودش می رسید، تا جایی که می شد از این ور و اون ور بلیط مجانی و مهمان جور می کردیم، بعدش دیگه می موند یه صفحه کاغذ A3 که برنامه ی نمایش سینماهای مختلف توش نوشته شده بود و ما باید با بچه ها تقسیم کار می کردیم که کدوممون کی بریم کجا صف وایستیم واسه بلیط، بعد تر ها به هر نفر بیشتر از دو تا بلیط نمی دادن، اما خب ما هم فرزندان همین آب و خاکیم، هر جور شده بود واسه بقیه ی رفقا هم بلیط جور می کردیم، شور و حال عجیبی بود، از سر پا نگاه کردن آژانس شیشه ای و حال غریبی که بعدش داشتیم بگیر تا سالها بعد با کلی لطایف الحیل رفتن تو سینما و دوئل رو دیدن، تجربه ی شنیدن صدای ساراند برای اولین بار، بعد ها درسته که کارت خبرنگاری داشتم و می تونستم به راحتی در حالی که با نسکافه و آب پرتقال ازمون پذیرایی می کنن تو سینما صحرا و یا سینما فلسطین فیلم  تماشا کنم اما باز هم فیلم دیدن بدون برخی رفقا لطفی نداشت، دوباره باید می رفتم صف وا میستادم تا برای رفقا بلیط بگیرم، تنها کارکرد کارت های خبرنگاری جشنواره تو این سالها این بود که وقتی گیشه من ! بهت می گفت که بیشتر از دو تا بلیط نمی ده تو کارتت رو نشون می دادی و بعد با کلی احترام هر چند تا بلیط که می خواستی بهت می داد ! یادمه اولین سالی که کارت خبرنگاری گرفته بودم حتی نمی دونستم باید برم سینما صحرا، که سینمای اصحاب رسانه بود، خیلی شیک پا شدم رفتم سینما آفریقا و سرم رو انداختم پایین که برم تو ولی چنان متوقفم کردن که تو گویی با پتو ماهی از رودخونه گرفتن !

همه ی اینا گذشت و گذشت تا سه چهار سال پیش، وقتی علیرغم حضور اتوبوس شب کیومرث پور احمد و سنتوری مهرجویی و مینای شهر خاموش امیر شهاب رضویان و خیلی فیلم های شایسته ی دیگه جایزه ی جشنواره رو در میان هوچی گری مسعود ده نمکی دادن به فیلم روز سوم محمد حسین لطیفی و من در حالی که کیف پولم با کل مدارکم تو مراسم اختتامیه در  تالار وحدت گم شده بود یکی از مزخرف ترین اختتامیه ها رو داشتم تجربه می کردم، اختتامیه ای که شد آخرین شب رفتن من به جشنواره ی فیلم فجر، جشنواره ای که سال به سال داره از سال قبلش خاطره ای تکرار نشدنی می سازه و به شکلی مقتدرانه داره رو به زوال حرکت می کنه . . .

امسال 56 فیلم در جشنواره حضور دارن، به قول حسین معززی نیا در ده سال گذشته، کل سینمای جهان رو هم 56 تا فیلم که ارزش دیدن داشته باشن نداره، ولی ما امسال در ایران 56 فیلم داریم که ارزش دیده شدن دارن ، و باز  به قول سعید خان بیابانکی » اجنبی هیچکاک اگر دارد | ما جواد شمقدری داریم » !

امشب داشتم لا به لای آهنگ های آرشیوم دنبال یه آهنگ می گشتم که یهو موسیقی فیلم «زی» رو کشف کردم، فیلمی که ساخته ی کوستاگاوراس فيلمساز يونانی الاصل و موسيقی آن نيز ساخته ی ميکيس تئودوراکيس آهنگساز بزرگ يونانی و سازنده ی موسيقی فيلم‌های حکومت نظامی و زوربای يونانی است. زی(Z) در زبان يونانی« او زنده است» معنی می‌ده و اشاره به قتل گريگوری لمبراکيس نماينده ی چپ‌گرای پارلمان يونان داره که در ۱۹۶۳ به دست نيروهای راست‌گرا در يونان صورت گرفت. حادثه‌ای که پيامدهای خونينی در اين کشور داشت و منجر به کودتای نظاميان و روی کار اومدن حکومت سرهنگ‌ها در يونان و ديکتاتوری هفت ساله اونها شد. این فیلم  که در سال ۱۹۶۹ ساخته شده،  تريلری سياسی و درامی قوی درباره ی اين دوره ی تاريخی است و ماجرای ترور سازماندهی شده ی لمبراکيس و حوادث پس از اون رو به تصویر می کشه. اين فيلم سال‌ها در ايران ممنوع بود و تنها به خاطر باز شدن فضای سياسی ايران در آستانه ی انقلاب اجازه ی نمايش گرفت و بعد از اون بارها اکران شد.

در کل که سه چهار سالی می شه دیگه صدقم با جشنواره صاف نشده، هر کاری هم می کنم نمی شه، وقتی شاهکاری مثل  » سر آغاز »  کریستوفر نولان رو می بینی، خداییش دیگه از چشمات خجالت می کشی اگه بخوای باهاشون اخراجی های نگاه کنی . . .

ژانویه 19, 2011

بوی عیدی

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, موسیقی, رسانه tagged , , , در 08:24 توسط سبحان محمدیان

دو سال پیش، یک مجموعه  مستند رادیویی به اسم » بازدید » برای رادیو ایران ساخته بودم که در خلال برنامه ی بوی عیدی – که من نویسندگیش رو بر عهده داشتم- پخش می شد، به جرأت می گم بوی عیدی یکی از بهترین های رادیو در این چند سال بود، برنامه ای که در اسفند ماه 87 روی آنتن رفت و کلاً به موضوعات مرتبط با عید می پرداخت.

در ادامه می تونید قسمت اول از سری دوم بازدید رو گوش کنید . . .

.

پ. ن : دو سه هفته پیش یکی از همکاران رادیو ایران رو دیدم، گفت: » دارم یه سری مستند رادیویی می سازم، کسی رو میشناسی برام بنویسه ؟! » ، گفتم: » اگه منظورت منم که خب چند جا درگیرم نمی رسم ولی راستش یه ساعت دیگه جلسه ای دارم که توش چند تا از نویسندگان خوب مطبوعات هستن، من بهشون می گم، اگه کسی خواست همکاری کنه بهت خبر می دم»، بعدش پرسیدم برآورد نویسندگی – یعنی همون حق التحریر – برنامه ت چقدره ؟! ، گفت : «خودت می دونی دیگه، رادیوئه، برنامه ای 3 هزار تومن» ! ، و این یعنی با احتساب هفته ای یه برنامه که در مجموع می شه چهار تا برنامه در ماه، به یک نویسنده ی زبده، ماهی 12 هزار تومن دستمزد می دن . . .

اکتبر 14, 2010

کوچه

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, موسیقی, دلخوشی های الکی !, شعر tagged , , , در 14:42 توسط سبحان محمدیان

کوچه در ادبیات پارسی نماد و سمبل خاطره است ،  به تبع آن مشتقاتی که از این کلمه ساخته می شود ، مانند کوچه ی مه گرفته که نماد خاطرات دوری است که به سختی به یاد می آید و ترکیباتی از این دست ، اما استفاده از نماد ها و سمبل ها در شعر پارسی تبحری ویژه می طلبد تا با به کار گیری درست و به جای این سمبل ها کلام به واقع وزین شود ،

یکی از شاهکارهای شعر نوی پارسی ، به ویژه در استفاده از مفهوم کوچه بدون تردید شعر بسیار زیبای فریدون مشیری است ،

کوچه یکی از شخصی خوانی های من است که با شما به اشتراک می گذارمش . . .

صفحهٔ پسین

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: