ژوئن 25, 2015

Take care

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, هنر, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, عکس در 15:43 توسط سبحان محمدیان

مراقب آدماي مهربون زندگيتون باشيد…

—–   

Take care about kindly people of your life…

 

مه 24, 2015

به نرخ بيارزا

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, هنر, ادبیات, شعر, عکس در 22:18 توسط سبحان محمدیان

سیب سرخی که حوا چید

فریب شیرین عشق بود…

آدم اگر نمی خورد

آدم نبود…

—-

قهوه ات كه خوب باشد،

شاعر كه مي شوي هيچ،

عكاس و نگار گر كه مي شوي هيچ،

مي تواني تا برادرت دارد صورتش را اصلاح مي كند،

خودت را بنشاني روبروي خودت،

و بپرسي كه اگر برگرديم به فلان تاريخ،

باز هم همان مي كني كه كردي؟

و خودت با برق غرور و افتخاري كه در چشم داري پاسخ بدهي:

» جزء به جزء همين كار را مي كردم «

– حتي اگر مي دانستي اين بلاها را سرت مي آورد؟!

– اصلاً تو بگو بيشتر از اين!

– مي ارزيد؟!

– 🙂 , يعني در تمام آن مدت به اندازه ي فقط يك روز، تمام دنياي يكي نبوده ام؟

– مي توانم بگويم حتماً بوده اي، حتي بسيار بيشتر از يك روز…

– پس مي ارزيد …

و برادرت با لبي گوشه بريده از راه مي رسد، و تو با يك طرف دستمالي كه در دست داري قهوه ي لبانت را پاك مي كني و با طرف ديگرش خون لب برادرت را، و دستمال را به خودت نشان مي دهي و مي گويي، تا پيش از آرامش قهوه و سرخي خون زخم، اين فقط يك دستمال كاغذي بود، اما حالا شخصيتي دارد با كلي داستان هاي مفصل از آميختگي قهوه و شير، و جنگ نابرابر لب با تيغ …، مي ارزيد! 

 

آوریل 30, 2015

تو يادت مي آيد؟

Posted in هنر, ادبیات, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, شعر, عکس در 04:09 توسط سبحان محمدیان

… نبودي ببيني كه يادت

با من چه ها كرد،

تو يادت مي آيد كه در كنج قلبم،

نه در كل قلبم

تو بودي فقط تو؟

تو اصلاً بگو هيچ يادت مي آيد

كنار همان پل كه چوبي معلق ميان هوا بود

دو سبزينه ست كرده بوديم با هم؟

و يا نه،

تو يادت مي آيد

 كجا ها كه رفتيم؟

دو افسانه بوديم هر جا كه رفتيم؟

و اصلاً اگر صادقانه بگويم،

دو افسانه بوديم و من محو و افسون،

اضافه بر آن اوج افسانه اي كه تو بودي و من هم،

و يادت مي آيد

 همان كوه پوشيده از برف،

كه از پنجره بود پيدا؟

و فردا كه رفتيم تا برف ِ زانو،

تو هي ناز كردي خودت را،

و من عكس پي هم گرفتم؟

تو بالا گرفتي سرت را،

و من چند بوسه گرفتم؟

تو اصلاً بگو هيچ يادت مي آيد

كه ما خوب بوديم؟

——

بخشي از يك شطحيه ي مطوّل كه اخيراً به رشته ي تحرير در آوردمش.

  

آوریل 10, 2015

چاي بار

Posted in هنر, ادبیات, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی, شعر, عکس tagged در 15:39 توسط سبحان محمدیان

ما گپ زنندگانيم در عطر به ليمو،

و آفتاب از قفا حكم مي كند به تعويض جاي تو،

حالا كه نورش هست، پس بيا به ليمو را ثبت كنيم،

» كتاب را دو صفحه دو صفحه بخوان»

يعني مزه مزه اش كنم، قبول،

ولي تو را كه چه كارت كنم بگو،

تو از ديار حبيبي، كه عقلت هم بوي جان مي دهد،

كه چه جان به بهار آغشته تريني تو،

» به ليمويت سرد نمي شود؟»

به، به ليمو، هم مي رسيم،

آن دخترك چشم خاكستري را مي بيني؟

– خب؟!

چشم هايش خاكستري است!

– ولي خاكستري ثبات ندارد!

طوسي چطور؟!

– آن هم ندارد!

پس رهايش كن، بيا حاجي بادومي ها را خاطر نشان كنيم …

——

عصر گرم بهاري ِ پنج شنبه ٢٠ فروردين

چاي بار

انجمن خوشنويسان – فرمانيه

  

مارس 12, 2015

بلي

Posted in هنر, ادبیات, سلیقه خانه ی سبحانی, شعر, عکس در 14:36 توسط سبحان محمدیان

من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگوي



سپتامبر 27, 2014

بر پهنه دريا

Posted in هنر, ادبیات, دلخوشی های الکی !, سلیقه خانه ی سبحانی tagged , , , , , , , در 19:48 توسط سبحان محمدیان

پنج شنبه رفتيم اجرا رو ديديم،
خوب بود، هرچند به نظرم » سنگ ها در جيب هايش «، كار قبلي پارسا پيروزفر، به مراتب قوي تر بود، اما از لحاظ متن، » بر پهنه دريا » بسيار قابل تامل تره، به ويژه اگه سرتون درد مي كنه واسه فكر كردن به مفاهيم حقوق بشر و عدالت اجتماعي و مسائلي از اين دست.
بعد از پايان نمايش نظرات والراشتاين تو كتاب سيستم جهاني توي ذهنم رژه مي رفت، ديدگاهش در مورد اينكه كشورها مثل اجزاي يه ساعت هر كدوم وظيفه ي خاص خودشونو دارم و مي بايست هر عضو وظيفه ي تعريف شده ش رو انجام بده، به نظر من آدم ها هم گويا همينطورن، افرادي هستن كه براي رهبري ديگران خلق شدن، و ديگراني كه وظيفه ي سرويس دادن و خدمت كردن دارن، حتي اگه اين وسط اتفاقاتي بيافته كه دو يا چند نفر از هر كدوم از اين بخش ها درگيري هاي غير تعريف شده و يا احساسي با هم پيدا كنن، نظام هستي اون ها رو مجدداً از هم جدا مي كنه و ساعت به كاركرد تعريف شده ي خودش ادامه مي ده، و هر كدوم از اون جزء ها مجدداً وظيفه شون رو انجام مي دن، يكي به رهبري فكري ديگران مشغول مي شه و يكي ديگه به خدمت كردن و سرويس دادن.
هر چند اسلاوميو مروژك نوعي نگاه استعمار گونه از جانب دوك ها نسبت به افراد عادي جامعه داره، اما من فكر مي كنم اين كاركرد از جانب نظام آفرينش معين و مقدر شده.
بريد ببينيد كار رو، خوبه، مغزتونو به فكر وا خواهد داشت.

IMG_6700-0.JPG

سپتامبر 14, 2014

فرشته

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, هنر, ادبیات, شعر, عکس در 06:24 توسط سبحان محمدیان

گاهي به آسمان كه نگاه مي كنم هنوز،
بر روي صورتم، كه رقصي ز نور هست،
پرهاي يك فرشته ي زيبا كه مي برد،
اندوه روزگاران به دست لطيف خود،
يا ناز باد بال زدن هاي ممتدش،
كه رقص كنان عبور مي كند از روح ناخوشم،
در فكر فرو مي برد و غرق مي شوم،
در روح جان به بهار آغشته از صداقتش،
آوايي مي رسد از دور دست هاي جان،
كه صاف بودن و پاك ماندنم هنوز،
در دست چرك و بي نجابت اين روزگار،
پاداش دارد و پاداش آن تويي،
بانو فرشته اي كه نگهبان حالمي …
—–
يكشنبه ٢٣ شهريور ١٣٩٣

IMG_6384-1.JPG

سپتامبر 9, 2014

بودن يا بودن|آنجا يا آنجا؟

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, هنر, ادبیات, رسانه, شعر, عکس در 03:32 توسط سبحان محمدیان

و گاهي تو مي ماني و دو راهي يك انتخاب | البته راههاي ديگري هم هست | كه مثلا بروي هنرمندي كني و عشق بورزي به خيل عشاق و جهان نيز به هيچ كجايت نباشد | كه هست | و خودشان را مي زنند به احوال جهان به هيچ كجايم نيست پندارانه | نخ هاي بهمن گراس اندود و چهار ليتري هاي عرق سگي | و چس فيگورهاي روشن فكر مآبانه | كه ما از اين دست نيستيم | و يا بروي و بادي ات را بيلدينگ كني و سكس بورزي به خيل مشتاقان | گراست بشود ماريجوانا و عرق سگي ات جاني واكر | و در تمامي حفره هاي متعدد اقتصادي مملكتت فرو كني و روز به روز فربه تر شوي | و خيل مشتاقانت را مشتاق تر كني | و بمالي در خلق الله | باي نحون | و ما از اين دست هم نيستيم | پس بر مي گردي سر همان دو راهي خودت | كه دل در گرو عشق اولت بنهي و ايميل و مرسولات پستي شان را پاسخ دهي و در فرنگ مهندسي مكانيكت را بكني | يا جان بدهي براي عشق دومت و در جنون روزنامه نگاري دكترا بگيري و فردا روزي چهار نفر كله خر تر از خودت تحويل دنيا بدهي | تا رسالت روزنامه نگاري را زنده نگه داري و به اصلاح امور و تثبيت ارزش هاي انساني بپردازي | بودن يا بودن | آنجا يا آنجا | مسأله اين است.

IMG_6328-3.JPG

ژوئیه 15, 2014

تو با كدام لبت …

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, هنر, ادبیات, شعر tagged , , , در 05:04 توسط سبحان محمدیان

ساعت به وقت من | چندين دقيقه تا | ميزون | نيمه شب | قبل از يه فرش سرخ | بعد از دو جلد ناب | از مرد شاعر و | امضاي يك زن و | حسي پر از شعور | » طوبا تو با كدام لبت لبخند مي زني؟ » | » من بوي رازناك هرزه نري كهنه مي دهم» | درگير بودم و | تير خلاص من | از لابلاي سطرهاي همين كتاب | شليك مي شود | لبخند مي زنم | تكرار مي كنم | » و | به درد فقط لحظه هاي شراب و سگي مي خورد | عشق»!
——
پ.ن: 🙂

20140715-050152-18112773.jpg

ژوئن 28, 2014

پراگماتيسم ِ شور انگيز

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, هنر, ادبیات, دلخوشی های الکی ! tagged , , , , در 11:18 توسط سبحان محمدیان

آنچه كه در ادامه مي آيد بخشي از گفت و گوي مكتوب بنده و دوست بنده است.
حضرت دوست:
» آن که میل دارد اما عمل نمی کند،تباهی به بار می آورد.
قطعا غایی ترین صورت تباهی وقتی حاصل می شود که بیانِ میل با کنش خلط شود.
چرا که اگر آدمی بخواهد از تکانه ی خشونت بار خود پیروی کند، بیان او از تکانه ی مزبور، دست کم به خاطر مدت زمان بیان اش، حاکی از آن است که او دیگر در پی آن تکانه نیست.
بیان مستلزم جانشین سازی یک نشانه ی فیگوراتیو (مجازی) خارجی به جای خودِ شور است.
بنابراین کسی که خود را بیان می کند باید از قلمروی آتشینِ شور به قلمروی کمابیش سرد و بی حس نشانه ها گذر کند.

جنونِ نیچه، ژرژ باتای»
همچنان حضرت دوست:
امروز اينو خوندم و فكر تلاش براي بقا تو قلمروي آتشين، شور تبريز رفتن رو زد به سرم، وگرنه نشانه ها خوووب سياستمدارن….
—-
من:
و اما در مورد قلمروي سرد و بي حس نشانه ها…
به راستي سرد و بي حس است قلمروي نشانه ها؟!
و اگر باشد، رفتن، خود نشانه اي نيست؟!
و اگر جانشين سازي يك نشانه ي فيگوراتيو خارجي به تقليل شورِ شور منتج مي شود، چگونه مي شود شور را بدون كاستي منتقل كرد؟!
با بهره گيري از تكنولوژي وايرلس؟!
آيا اين سبك برخورد با شور، خود خلط مبحثي بزرگ نيست؟!
مانند بيان احساس از طريق كلمات …
و نيز از تمامي اينها مهم تر، دستگاه تحليلي ما بر مبناي ساختار زباني كار مي كند، مي انديشد و تصميم مي گيرد، حتي انديشه كه خواستگاه بسياري از مكنونات دروني ماست متكي به نشانه هاست،
به قول رياضي دانان، p آنگاه q، يا q آنگاه p ؟
كه سوال اساسي اين گونه مطرح مي شود:
اساساً شور در غياب نشانه شكل مي گيرد ؟
و من همچنان تاكيد دارم كه با شور مي بايست شور انگيز برخورد كرد، اما …
«آدم چايي رو مي خوره كه به شاشيدنش بيارزه…»*
و در آخر نشانه اي كه با پنس زبان شناسي از لا به لاي كلمات متن فوق استخراج مي شود و لا اقل بنده را مجاب مي كند كه دل در گروي مكاشفات جناب ژرژ آلبر موريس ويكتور باتاي نبندم – كه البته لازم به مطالعه ي متن زبان اصلي دارم، اما اگر به ترجمه اعتماد كنيم – اين جمله است:
» قطعاً غايي ترين صورت تباهي …»
و در اين جهان هيچ چيز قطعي نيست، حتي همين اصل عدم قطعيت !
——————
* عباس معروفي، سمفوني مردگان

صفحهٔ پسین

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: