سپتامبر 9, 2014

بودن يا بودن|آنجا يا آنجا؟

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, هنر, ادبیات, رسانه, شعر, عکس در 03:32 توسط سبحان محمدیان

و گاهي تو مي ماني و دو راهي يك انتخاب | البته راههاي ديگري هم هست | كه مثلا بروي هنرمندي كني و عشق بورزي به خيل عشاق و جهان نيز به هيچ كجايت نباشد | كه هست | و خودشان را مي زنند به احوال جهان به هيچ كجايم نيست پندارانه | نخ هاي بهمن گراس اندود و چهار ليتري هاي عرق سگي | و چس فيگورهاي روشن فكر مآبانه | كه ما از اين دست نيستيم | و يا بروي و بادي ات را بيلدينگ كني و سكس بورزي به خيل مشتاقان | گراست بشود ماريجوانا و عرق سگي ات جاني واكر | و در تمامي حفره هاي متعدد اقتصادي مملكتت فرو كني و روز به روز فربه تر شوي | و خيل مشتاقانت را مشتاق تر كني | و بمالي در خلق الله | باي نحون | و ما از اين دست هم نيستيم | پس بر مي گردي سر همان دو راهي خودت | كه دل در گرو عشق اولت بنهي و ايميل و مرسولات پستي شان را پاسخ دهي و در فرنگ مهندسي مكانيكت را بكني | يا جان بدهي براي عشق دومت و در جنون روزنامه نگاري دكترا بگيري و فردا روزي چهار نفر كله خر تر از خودت تحويل دنيا بدهي | تا رسالت روزنامه نگاري را زنده نگه داري و به اصلاح امور و تثبيت ارزش هاي انساني بپردازي | بودن يا بودن | آنجا يا آنجا | مسأله اين است.

IMG_6328-3.JPG

اوت 31, 2014

همين امشب

Posted in لبخند لطفاً ! در 02:49 توسط سبحان محمدیان

جهانگردي چقد خوبه،
همين امشب كه تو اينجا،
جهاني تازه مي سازي،
كه با چند قطعه موسيقي،
تمام راه شيري رو،
سفر كرديم و برگشتيم،
هواي خونه هم حتي،
مثه فيلماي مهرجويي،
پر از رنگ و لعاب و،
بوي شام و،
خوب و آرومه،
جهانگردي كنار تو،
يه حس تازه اي داره،
مثه حسي كه يك پروانه،
بعد از پيلگي داره،
چقد خوبه كه اينجايي،
همين حالا كه من پروانه ي اين بودن ِ تازه م.
—-
يكشنبه ٩ شهريور ٩٣

اوت 30, 2014

آروم

Posted in لبخند لطفاً ! در 02:06 توسط سبحان محمدیان

مي فرمايد كه:
آروم آروم آروم انگاري اين دل،
به يه حس تازه كرده دچارم،
ديگه پيداست از اين چشماي رسوا،
كه چه رازي پنهون، تو سينه دارم …
بعد تو هي بپرس چرا هميشه عينك آفتابي مي زني؟!
چه كنم با چشم رسوا من؟!
عزيز من !

IMG_6206.JPG

اوت 2, 2014

پرايوسي

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات, دلخوشی های الکی !, شعر tagged در 18:31 توسط سبحان محمدیان

شايد روزي تمام مشغله هاي زندگي ام را رها كردم | و ملزومات يك تحقيق فرا علمي را جفت و جور كردم | و عمرم را وقف اكتشاف مقوله ي پيچيده و عجيب خواب كردم | تا بلكه مردمان بتوانند براي خوابشان يك حريم شخصي داشته باشند | آنچه كه در متون حقوقي غربي به آن پرايوسي مي گويند | اصلا چه معني دارد يكي به واسطه ي اينكه زياد به شما فكر مي كند بتواند وارد خوابتان شود؟! | بعد شما را بقل كند | ببوسد | و قربان صدقه تان برود | چرا او بايد بتواند فرداي بعد از خوابتان را ناخوش كند؟! | در قرن بيست و يك جايي باشد تا اين اندازه بي در و پيكر ؟! | مي گويند در جهنم مارهايي وجود دارد كه مردم از ترسشان به اژدها پناه مي برند | حال شده حكايت ما | روياهايي داريم كه از ترسشان ترجيح مي دهيم شام زياد بخوريم و به كابوس پناه ببريم | حيف كه رژيم غذايي اجازه ي اين كار را نمي دهد …

20140802-183012-66612687.jpg

ژوئیه 25, 2014

حبس ابد

Posted in لبخند لطفاً ! در 06:27 توسط سبحان محمدیان

روزها كتاب قانون را ورق مي زنم | و شب ها رويه هاي قضايي را مطالعه مي كنم | هنوز اما نيافته ام آن جرمي را | كه مرا | به حبس ابد محكوم كند | در دل تو …

20140725-062528-23128353.jpg


اينم مثل » چمدان » از نوشته هاي خودمه، يكي دو تا از بچه ها گفتن بگم، منم گفتم ! :))

ژوئیه 24, 2014

چمدان

Posted in لبخند لطفاً ! در 13:02 توسط سبحان محمدیان

كاش مي شد خاطراتت را يك چمدان مي كردي | بعد درست دم رفتن يادت مي رفت كه با خود ببري | و يا پاي پرواز اضافه بار مي خورد به خاطراتت و تو آنها را همانجا رها مي كردي به امان خدا | كه شايد بعدش مامورين امنيتي فرودگاه به آن چمدان رها شده مشكوك شوند | و درش را باز كنند | و چند متخصص از گروههاي ويژه | تمامي خاطراتت را خنثي كنند | تا كسي آسيب نبيند از اين همه قابليت انفجارشان.

20140724-130145-46905311.jpg

— عكس مربوط است به زندان Sainte Anne واقع در آوينيون، شهري در جنوب فرانسه، كه اكنون يك گالري هنري شده و هر اتاقش را يك هنرمند طراحي كرده است.

ژوئیه 18, 2014

Midnight in Paris

Posted in لبخند لطفاً ! در 04:43 توسط سبحان محمدیان

برو به عصر همينگوي و ببين پيكاسويي كه دارد خلق مي كند كوبيسم را و تو مدلش شو، كه ببيند تو را و شايد دست كشيد از نقاشي و دل داد به گفت و گو با تو، و مكتب نويني در سخن پديد آورد، و ما قدري مبتني بر سبك حرف زديم، نه آنقدر ويژه و با ادبيات شخصي، تا ماندگار شويم براي بازماندگان، كه جديداً درد مي كند جاي عذابي كه گذشتگان از نبودم مي كشند، كه اين هم طي مي شود و دست آخر من مي مانم و جهاني كه با سرعت فزاينده اي روي نهاده است به بي شعوري !

20140718-044225-16945510.jpg

ژوئیه 15, 2014

تو با كدام لبت …

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, هنر, ادبیات, شعر tagged , , , در 05:04 توسط سبحان محمدیان

ساعت به وقت من | چندين دقيقه تا | ميزون | نيمه شب | قبل از يه فرش سرخ | بعد از دو جلد ناب | از مرد شاعر و | امضاي يك زن و | حسي پر از شعور | » طوبا تو با كدام لبت لبخند مي زني؟ » | » من بوي رازناك هرزه نري كهنه مي دهم» | درگير بودم و | تير خلاص من | از لابلاي سطرهاي همين كتاب | شليك مي شود | لبخند مي زنم | تكرار مي كنم | » و | به درد فقط لحظه هاي شراب و سگي مي خورد | عشق»!
——
پ.ن: 🙂

20140715-050152-18112773.jpg

ژوئیه 7, 2014

شهرآشوب

Posted in لبخند لطفاً ! در 20:46 توسط سبحان محمدیان

رو به سوي ايستگاه سعدي مي رويم | از حقاني |كنار پارك طالقاني | قبلش دانشگاه شهيد بهشتي بوديم | و اين شهر من | تهران | كه پر از نامهاست | و هر نامي با خود يادي را يدك مي كشد | آنقدر كه ديگر يدك كش شده است اين شهر آشوب!

20140707-204535-74735623.jpg

ژوئیه 3, 2014

هتل

Posted in لبخند لطفاً ! در 19:10 توسط سبحان محمدیان

اين يك خودكي است | در آيينه ي يكي از سوئيت هاي هتل گاجره | به تاريخ پنج شنبه دوازده تير نود و سه | و به ما يادآوري مي كند | آدم ها مانند مسافران يك اتاق مي آيند و مي روند | و هر آن كس كه گند زده باشد به اتاق | بد و بيراه پس از رفتنش زياد است | چه از جانب مستخدميني كه اتاق را تميز مي كنند | چه از سوي نفر بعدي | خوب است كه وقت رفتن تميز برويم | و پاك | نه با گندهاي فراوان بر جاي نهاده …

20140703-190902-68942628.jpg

صفحهٔ پیشین · صفحهٔ پسین

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: