مه 29, 2010

سفرنامه ی جنگل ابر

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, دلخوشی های الکی ! tagged , , , , , , در 14:06 توسط سبحان محمدیان

پنج شنبه سی اردی بهشت همه چیز برای فرار از تهران آماده بود، وسیله ی ایاب و ذهاب ، هوای چرک و غبار آلود و دم کرده ی تهران و عده ای دوست که حتی جهنم هم با آنها رفتن دارد، به وقت من ساعت هشت صبح بود ، کمی بعد تر حرکت آغاز شد و هنوز چرخ دنده های گیربکس مینی بوس در هم جا نیافتاده بود که صدای لیلی، کسی را مخاطب قرار داد » آقای سیبیل قشنگ ! » ، به طور ناخود آگاه کلیه ی آقایان به شکلی کاملا نا محسوس مشغول بررسی پشت لبشان شدند ، و این سنگی بود که آرامش دریاچه ی سکوت همسفران را بر هم ریخت ، امواج این سنگ گاه مرتفع بود و همه را به گفت و گو وا می داشت و گاه کوتاه تر بود و جمعی را به بازی پانتومیم در انتهای مینی بوس سرگرم می کرد ، در خلال شوخی و خنده تک تک رفقا خودشان را معرفی کردند و ناشناس ها شناس شدند .

ادامه ی این سفر نامه را در دنباله ی این مطلب بخوانید . . . ادامهٔ مطلب »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: