مارس 13, 2011

داستانک یک – آستوریاس

Posted in منم بعضی وقتا جدی می شم !, ادبیات tagged , , , , در 09:25 توسط سبحان محمدیان

– تا حالا فکر کردی اگه ما تو سوئیس دنیا میومدیم چقدر زندگیمون فرق می کرد ؟!

– آره ، همونقدر که اگه تو موزامبیک دهه ی هشتاد یا اسپانیای دهه ی سی دنیا اومده بودیم !

– نه خب، انصاف داشته باش، مگه چند درصد کشورهای دنیا شرایط اون مدلی رو تجربه کردن ؟!

– خب یک درصد جمعیت جهان که تو ایران زندگی می کنن، همین یک درصد تو صد سال خیلی چیزا رو تجربه کردن، نکردن ؟!

– شاید، ولی اسپانیا از اون دست جاهاییه که آدم دوست داره بره حسابی توش پرسه بزنه . . .

گوشی موبایلی که کنار تخت بین سه چهار تا کتاب از برشت و کافکا جا خوش کرده بود با صدای ملایمی شروع به نواختن قطعه ی آستوریاس می کنه، فا بدون اینکه صورتش رو برگردونه دستش رو کورمال کورمال روی کتابا حرکت می ده و گوشی رو پیدا می کنه، زنگ گوشیش رو دوست داره، اونو یاد سالها قبل میندازه، زمانی که وقت آزاد بیشتری داشت و حسابی با موسیقی زلفی گره زده بود، اون موقع ها آستوریاس رو خیلی ساده تر و روی فرت های بالایی گیتار می زد، اما کم کم که انگوشت گذاریش سر و شکل بهتری پیدا کرده بود این آخریا می تونست عین خود آندرس سگوبیا از فرت هفت و هشت شروع کنه و هرچند یه جاهاییش نتا رو گم می کرد اما خب خیلی شبیه به اصل قطعه می زد، البته صدای زنگ گوشیش اجرای جان ویلیامز بود، بماند که یکی از موضوعاتی که همیشه پایه ثابت بحثاش با سا می شد همین قطعه بود، که سا می گفت اجرای جان ویلیامز بهتره و سگوبیا خیلی لخت و ماست می زنه این قطعه رو و فا هر دفعه خونش به جوش میومد که پسرک چطور دلش میاد به پیرمرد نازنین بگه ماست!

– به نظرم اگه سگوبیا زنده بود الان خودش هم اعتراف می کرد که جان ویلیامز خیلی بهتر از اون این قطعه رو اجرا کرده !

فا بدون اینکه حتی نگاهی به صفحه ی موبایلش بندازه دوباره اونو در معیت برشت و کافکا به حال خودش رها می کنه و با نگاه گنده ش به سا حمله ور می شه، سا هم با لبخندی پر شرارت خودشو جمع می کنه و به گوشه ی تخت می خزه، و البته خرسند از اینکه تونسته بدون کوچکترین تحکمی اجازه نده گوشی فا خلوت دو نفره شون رو سه نفره کنه، جان ویلیامز هم انگار این بار داره  با  حالی حس دار تر موسیقی پرواز فا و سا رو بر سیمهای گیتار جاری می کنه . . .

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: